تبليغاتX
ترنم

ترنم

ارتباطات

بازگشت به صفحه اصلى




ملاحظاتی در تاريخ ايران



علل تاريخی عقب ماندگی های جامعهء ايران
نگاهی به هجوم ايل ها، استقرار اسلام، زمينه های پيدايش
و فلسفه سياسی "اسلام راستين"



فصل ِ اوّل:

نکاتی در باره علل تاريخی عقب ماندگی های جامعه ايران / نقش هجوم های قبايل بيابانگرد و عشاير چادر نشين در فروپاشی مناسبات اقتصادی-اجتماعی و ايجاد گسست های تاريخی-فرهنگی / حمله اسکندر، حمله اعراب، حمله مغول ها و ... / کتابخانه های بزرگ شهرها و سياست کتابسوزان اقوام مهاجم / جمعيت و کتابخانه های بزرگ شهرهای ايران در مقايسه با جمعيت و کتابخانه های بزرگ شهرهای اروپا در قرون وسطی / حوادث طبيعی: قحطی ها، خشکسالی ها، زمين لرزه ها و ... / جنگ های سرداران و شاهزادگان محلی / زد و خوردها و کشمکش های مذهبی / نتيجه و پايان سخن.

* * *

نگاهی به تاريخ اجتماعی ايران اين نکته را روشن می کند که تاريخ ايران -در مجموع- تاريخ هجوم های ويرانگر قبايل بيابانگرد و عشاير چادرنشين، تاريخ فروپاشی مناسبات اقتصادی- اجتماعی حاکم و بازتوليد مناسبات قبلی، تاريخ سرکوب های خشن نهضت ها و شورش های مردمی، سلطهء استبداد سياسی و اختناق فرهنگی، و تاريخ پسرفت های اجتماعی، گسست های فرهنگی و رکودها و وقفه های بلند تاريخی است.
گروهی از شرق شناسان، جوامعی مانند ايران را فاقد "وضعيت تاريخی" می دانند و معتقدند که جامعهء ايران نيز(مانند ساير جوامع شرقی) تنها دارای "وضعيت طبيعی" است. به عقيده آنان، تنها جوامع اروپائی(غربی) دارای "وضعيت تاريخی" می باشند.
منظور آنان از "وضعيت طبيعی" حرکت گياهی و دايره وار جوامع شرقی و مقصود از "وضعيت تاريخی" پويائی، تحول و تکامل اقتصادی-اجتماعی جوامع غربی است.
در يک نگاه سطحی به تاريخ اجتماعی ايران اين نظر -ظاهرآ- درست می نمايد، زيرا که تاريخ ايران -در کليّت ظاهری خود- تاريخ تداوم و تکرار مناسبات اقتصادی- اجتماعیِ واحدی است. تاريخی که بنظر می رسد در آن، جامعه وجود دارد اما زندگی اجتماعی، پويائی و تکامل اجتماعی وجود ندارد. تاريخی که ظاهرآ در يک "دور باطل" نهادهای اقتصادی و ساختارهای اجتماعی پيشين را تجديد و تکرار کرده است.
بررسی و نقد نظريه های موجود در بارهء علل اين به اصطلاح "وضعيت طبيعی" و چرائی بازتوليد و تکرار مناسبات اقتصادی- اجتماعی در ايران، موضوع "ملاحظات" ما نيست. هدف ما ?در اين بخش- ارائه گزارشی کوتاه از هجوم های متعدد قبايل و عشاير چادر نشين به ايران و نتايج سهمگين اين هجوم ها در ويران سازی شهرها، فروپاشی مناسبات اقتصادی- اجتماعی و ايجاد گسست های تاريخی- فرهنگی در دوره های مختلف تاريخ ايران است. در اين راستا به نقش حوادث طبيعی(قحطی ها، خشکسالی ها، زمين لرزه ها...) و نيز به تأثير جنگ های داخلی اميران و شاهزادگان محلی و کشمکش فرقه های مذهبی در غارت و ويرانی شهرهای مهم ايران اشاراتی خواهيم کرد. بنظر ما اين موارد، نکات بسيار مهمی هستند که در بررسی علل تاريخی عقب ماندگی جامعهء ايران توجه چندانی به آن ها نشده است.


1- هجوم اقوام و قبايل چادرنشين

ايران به خاطر موقعيت جغرافيائی و شرايط اقتصادی- سياسی خود، بعنوان چهار راه جهانی، از يکطرف کانون تلاقی فرهنگ ها و تمدن های گوناگون بوده و از طرف ديگر، همواره عرصه هجوم های قبايل و اقوام مختلف بوده است. اين حملات و هجوم ها -هر بار- با ويران کردن شبکه های آبياری و تأسيسات کشاورزی، فروپاشی مناسبات اقتصادی- اجتماعی، قتل عام های گسترده و خرابی شهرها و روستاها، حيات طبيعی و تکامل تاريخی جامعه ايران را با وقفه ها و رکودهای طولانی روبرو ساخته اند. در حقيقت، علت عقب ماندگی های تاريخی و اجتماعی-فرهنگی ايران را می توان با اينگونه حملات مرگبار و هجوم های ويرانگر توضيح داد:
حملهء آشوربانيپال به ايران(646 ق. م)، حملهء اسکندر(334 ق. م)، حملهء اعراب(637 م)، حملهء ترکان غزنوی(999 م)، حملهء ترکان سلجوقی(1030 م)، حملهء ترکان قراختائی (1141 م)، حمله ترکمانان غُزّ(1156 م)، حملهء مغولها(1120 م)، حملهء تيمور(1381 م)، حملهء افغانها(1720 م) و دهها تهاجم خارجی ديگر و نيز جنگها و کشمکشهای اميران و شاهزادگان داخلی و دست بدست گشتن حکومتهای محلی - که با تاراج و کشتار و ويرانيهای فراوان همراه بودند - هر يک، سالها و قرنها جامعهء ايران را از رشد طبيعی، تحول اجتماعی و تکامل تاريخی بازداشتند. اين حملات و هجوم ها تأثيرات مخرب خود را بر شعور اجتماعی مردم ما باقی گذاشتند و باعث قطع رابطهء جامعه با بُعد تاريخی خويش گرديدند. به عبارت ديگر: اين حملات و هجوم ها -هر يک- شمشيری بودند که هر بار جامعهء ايران را از ريشه و گذشتهء خويش قطع کردند بطوريکه ما مجبور شديم -هر بار? از صفر آغاز کنيم: بدون هويت تاريخی، بی هيچ خاطره ای از گذشته، بی هيچ دورنمائی از آينده و ... اين چنين است که ما اينک ميراث خوار تاريخ و فرهنگی هستيم که نيمی از آن معدوم، و نيمی ديگر مخدوش و مجعول گشته است.
مثلآ در باره حمله مغول به ايران(920 م) کافی است بدانيم که در نيشابور، دهها هزار تن و بقولی يک ميليون و هفتصد و چهل و هشت هزار نفر بقل رسيدند.[1] مغول ها پس از سه روز قتل عام در نيشابور، هر کس را که زنده مانده بود کشتند و حکم شد تا آن شهر را چنان ويران کنند که بتوان در آن زراعت کرد بطوريکه "اثری از عمارات آن شهر باقی نماند".[2]
در مرو نيز قريب يک ميليون و سيصد هزار نفر کشته شدند و بقول جوينی: بهريک از سربازان مغول سيصد الی چهارصد مَروی برای کشتن رسيد و "چنان کشتار کردند که گودال ها از کشتگان انباشته شد و کوهها؛ پُشته و صحرا از خون عزيزان آغشته گشت... سيزده شبانه روز شمار کشتگان می کردند".[3]
در سمرقند، مغول ها ضمن قتل عام مردم، سی هزار مرد را به عنوان پيشه وری جدا نموده و آنان را بين سرداران و سربازان تقسيم کردند و سی هزار تن ديگر را بعنوان "حَشَر" برگزيدند.[4]
در بخارا نيز تمامت شهر بمدت چند روز در آتش سوخت بطوريکه يکی از مردان بخارا -که از واقعه گريخته و به خراسان آمده بود- وضعيت بخارا را چنين تعريف می کرد: "آمدند و کندند و سوختند و کشتند و بردند".[5]
جُرجانيه(پايتخت خوارزم) نيز در حملهء مغول بکلی ويران شد. اين شهر -که از آبادانی، کثرت جمعيت، رشد پيشه وری، حرفه و صناعت و داشتن کتابخانه ها و مدارس بزرگ از شهرهای بی نظير و معروف آن عصر بود- پس از هفت ماه مقاومت و دفاع دليرانهء مردم، سرانجام بدست مغول ها افتاد بطوريکه: "لشکر مغول به قوارير(شيشه ها)ی نفت، دور محلات می سوختند ... و تمام خلق را کشتند ... و آنچه ارباب حرفه و صناعت - زيادت از صد هزار نفر - را جدا کردند و آنچه کودکان و زنان جوان بود، برده ساختند و به اسيری بردند". در خُجند نيز "محترفه و صُناع را معين کردند و جوانان را از ميان ديگران به حَشَر بيرون آوردند".[6] مغول ها، سدهای اطراف شهر جرجانيه را شکستند و شهر را به آب بستند بطوريکه رود جيحون از مسير عادی خود منحرف شد و تا سيصد سال بدريای خزر می ريخت.[7]
در هرات حدود ششصد هزار تن کشته شدند و اين شهر - که از آبادترين و پرجمعيت ترين شهرهای ايران در آن عصر بود - بکلی ويران گرديد.[8]
شهرهای ديگر ايران -بجز چند شهر- همگی بطور کلی با خاک يکسان شدند و مردم آنها قتل عام گرديدند.[9]
آنچه که در نقل قولهای فوق، اهميت بسيار دارد اينست:
- در زمانی که بزرگترين شهرهای اروپا(در قرن 13 ميلادی) دارای بيست تا سی هزار تن جمعيت بودند، شهرهائی مانند بخارا، نيشابور و مرو و هرات -هر يک? ششصد هزار تا يک ميليون نفر جمعيت داشتند. اين ارقام اگر چه اغراق آميز بنظر می رسند، اما بهر حال بيانگر کثرت جمعيت در شهرهای مذکور می باشند.
- همچنين: برده کردن بيش از صد هزار ارباب حرفه و صناعت، خود نشانهء تکامل مناسبات اقتصادی، رونق شهرها و پيدايش پيشه وری و حرفه و صنعت -يعنی نطفه های بورژوازی- در آن عصر می باشد.

در زمينهء فرهنگی نيز عواقب حملهء مغول ها، بسيار سخت و سهمگين بود آنچنانکه - بار ديگر- فلسفه و علوم طبيعی(که شناخت واقعی طبيعت و انسان را هموار می کرد) رو به انحطاط نهاد و صوفيگری و مذهب و مقوله های غير عقلی- بار ديگر- رشد و پرورش يافت بطوريکه جوينی در بارهء وضع علم و فلسفه در اين روزگار می نويسد:
"مدارس درس؛ مندرس و عالِم علم؛ مُنطمس(نابود شده) و طبقهء طلبه در دست لگدکوب حوادث، متواری ماندند. هنر اکنون همه در خاک طلب بايد کرد ... اکنون بسيط زمين -عمومآ- و بلاد خراسان -خصوصآ- خالی شد. کذب و تزوير را، وعظ و تذکير دانند ... هر خَسی؛ کسی، هر نادری؛ قادری، هر آزادی؛ بی زادی و هر رادی؛ مردودی ... و هر دستاربندی؛ بزرگوار دانشمندی ...".[10]

حمله اعراب به ايران( 16 ه = 637 م) چه از نظر سياسی و چه از نظر اجتماعی، مهم تر، موثرتر و مرگبارتر از حمله مغول ها بود زيرا مغول ها بخاطر فقدان يک مذهب مشخص و عدم اعتقاد به هيچيک از اديان و آئين های معتبر -در مجموع- از تعصّب مذهبی و رجحان ملّتی بر ملّتی ديگر بدور بودند.[11] به عبارت ديگر: حمله مغول ها -اساسآ- متوجه تصرّف قدرت و تغيير شکل سياسی حکومت در ايران بوده، امّا اعراب از يکطرف کوشيدند تا با اشغال نظامی ايران، استقلال و شکل سياسی حکومت ايران را نابود کنند(سرنگونی امپراتوری ساسانی) و از طرف ديگر تلاش کردند تا با قرآن و اسلام، ملّت ايران را در امّت اسلام و دين و فرهنگ و زبان و خط ايرانی را در دين و فرهنگ و زبان و خط عربی حل کنند. از اين رو: نتايج مخرّب حمله اعراب به ايران از نظر تاريخی عميق تر و از نظر جغرافيائی گسترده تر از حمله مغول بوده است.

امپراطوری ساسانی در پرتو موقعيت جغرافيائی خويش، پل ارتباطی و بازرگانی بين چين، هند، روم شرقی(بيزانس) و ديگر کشورهای حوزهء مديترانه بود. داد و ستد تجاری با چين از طريق "جاده ابريشم" و مناسبات بازرگانی با بابل و روم شرقی، باعث شکوفائی اقتصاد و رشد و رونق شهرها شده بود بطوريکه هرتسفلد(محقق آلمانی) نام بيش از صد شهر ساسانی را ثبت و فهرست کرده و در اين باب اطلاعات وسيعی بدست داده است. از اين رقم، تعداد 82 شهر در غرب ايران(در مسير حملهء اعراب) قرار داشت.[12]
توليد و تجارت منسوجات پشمی و ابريشمی و رونق صنعت شيشه سازی و قالی بافی، موجب رشد کارگاهها، و بروز جنگ های خارجی، باعث رشد صنايع يَدی و افزايش صاحبان حرفه و فن(دست ورزان) شده بود. ايجاد کارگاههای نسّاجی و کفش سازی(کفشگری)، اسلحه سازی(نيزه و شمشير سازی) و حرفه های مربوط به امور اسب(زين نعل و غيره) سهم مهمی در اقتصاد کشور داشت و گروه زيادی از مردم ولايات به اين پيشه ها اشتغال داشتند. بر اساس منابع موجود، محققان نشان داده اند که "پيشه وران ايرانی در اين عصر، تشکيلات مخفی و جشن های صنفی مخصوص داشتند".[13]
روابط تجاری با کشورهای خارجی و آرامش و امنيت راههای تجاری، باعث رونق تجارت و بازرگانی گرديده بود. در معاملات تجاری، مسکوکات طلا و نقره و مس جريان داشت و بقول گيرشمن: "مبادلهء چک و برات، نقش مهمی در مبادلات پولی داشت".[14]
در عرصهء فلسفه و علوم نيز ايران -قبل از حملهء اعراب- از مراکز مهم فرهنگ و تمدّن جهانی بشمار می رفت. در اين دوره، دانش طبّ، رياضيات، نجوم، فلسفه و هنر موسيقی رواج داشت.[15] بسته شدن مدرسهء آتن و مهاجرت عده ای از فلاسفهء يونان به ايران و به ويژه ترجمهء آثار فلاسفه و دانشمندان يونانی به پهلوی، باعث غنای فرهنگی و علمی جامعه شده بود. دانشگاه جندی شاپور(نزديک دزفول?شوشتر) يکی از مراکز علمی آن زمان بود که بخاطر تجمع معروفترين و بزرگترين فلاسفه، اطبّا و دانشمندان ايرانی و خارجی، دارای اهميّت علمی بسيار بود.[16] در اين دوران، قبايل عرب از فرهنگ نازلی برخوردار بودند و به خط و کتابت و علم و دانش آشنائی نداشتند. شرايط سخت اقتصادی و علاقهء اعراب به زندگیِ قبيله ای فرصتی برای تفکر و رشد و پرورش انديشه ها باقی نمی گذاشت. بعد از اسلام نيز نوعی ممنوعيت و تعصّب مذهبی باعث شد تا اعرابِ مسلمان، هيچ چيز -جز قرآن- را لايق خواندن ندانند. اعتقاد به اينکه: "قرآن، ناسخ همهء کتب، و اسلام، ناسخ همهء اديان و انديشه هاست"(اِنِ الاسلام يَهدُم ماکان قَبلُه) و "هيچ دانشی نيست که در قرآن نباشد"(لا رُطَبّ و لايابس اِلاّ فی کتابِ مبين) باعث شد تا اعراب مسلمان به آثار علمی و ذخاير فرهنگی ساير ملّت ها، به ديدهء حقارت و دشمنی بنگرند. با چنين خصلت قبيله ای و احساس و انديشه ای بود که اعراب مسلمان، پس از حمله و اشغال کشورهای متمدن(مانند ايران و مصر) بی درنگ به نابود کردن ذخاير علمی و فرهنگی ملل مغلوب پرداختند آنچنانکه در حمله به مصر، کتابخانه ها را به آتش کشيدند و محصول تمدّن و فرهنگ چند هزار سالهء اين ملّت باستانی را به "تون"(آتشدان) حمام ها افکندند بطوری که مدت شش ماه حمام های مصر از سوختن اين کتابها گرم می شد.[17]
در حمله به ايران نيز اعراب مسلمان از همين "سياست آتش" استفاده کردند بطوريکه کتابخانه های ری و جُندی شاپور را به آتش کشيدند زيرا عُمَر نيز معتقد بود که: "با وجود قرآن، مسلمين را به هيچ کتاب ديگری احتياج نيست".[18]
با چنان خصلت قبيله ای و تعصب اسلامی بود که مثلآ قُتيبه بن مُسلم(سردار عرب) برای مسلمان سازی مردم خراسان و خوارزم، ضمن قتل عام مردم و ويرانی شهرهای اين مناطق(بسال 90 ه = 709 م) مورّخين، متفکّرين و دانشمندان اين نواحی را "بکلّی فانی و معدوم الاثر کرد" و بسياری را به شهرهای دوردست تبعيد کرد و آثار و رسالات آنان را بسوخت آنچنانکه: "اخبار و اوضاع ايشان(مردم خراسان و خوارزم) مخفی و مستور ماند ... و اهل خوارزم، اُمی(بيسواد) ماندند و در اموری که مورد نياز آنان بود تنها به محفوظات خود استناد کردند".[19]
نابود کردن کُتب علمی و فلسفی و ويران ساختن آثار هنری و بناهای تاريخی، سياست عملی همهء مهاجمين(از اسکندر تا اعراب، از ترکان غزنوی تا سلجوقيان و مغول ها و تيموريان) بود و چنانکه خواهيم ديد، در نظر اقوام و قبايل مهاجم، ويران کردن شهرها و شبکه های آبياری و آتش زدن کتابخانه ها نوعی "فتح" بشمار می رفت. بهمين جهت اگر ما مثلآ از دوران اشکانيان و هخامنشيان آثار چندانی در دست نداريم عجيب نيست، گويا برای مصون ماندن از همين حملات و هجوم ها بود که پادشاهان هخامنشی(مثل داريوش و شاپور) فرمان های خويش را بر فراز کوهها و بر سنگ های بيستون حک می کردند و شگفتا که اگر از اين دروان اطلاعات ناچيزی داريم، هم از بقايای همين سنگنبشته ها است.
آشوربانيپال در حمله به شوش(646 ق.م) ضمن ويران کردن اين شهر پيشرفته و آباد، تمام آثار گرانبهائی را که نشاندهندهء درجهء تمدّن و هنر ايلامی بود با خود به نينوا برد و شهر را ويران کرد بطوريکه می گفت: "آوای انسان و صدای سُم چهارپايان بزرگ و کوچک و فريادهای شادی بدست من از شوش رخت بربست".[20]
اسکندر نيز در حمله به ايران، به ويرانی و نابود سازی مظاهر تمدّن و فرهنگ پارسی پرداخت و به انتقام ويرانی آتن، شهر پرسپوليس(تخت جمشيد) را به آتش کشيد و مردم شهرها را قتل عام کرد بطوريکه در سُغد، صد و بيست هزار نفر را از دم تيغ گذراند.[21] او که پادشاهی فرهنگ دوست و دانش پرور بود در بارهء کتب موجود در کتابخانه های ايران، ابتدا فرمان داد تا کتب علمی و فلسفی را ترجمه نمايند و سپس دستور داد تا اين کتابخانه ها را آتش زدند. گرديزی(مورّخ قرن 5 هجری / 11 ميلادی) در بارهء يکی از اين کتابخانه ها می نويسد: "... دژنوشت که در آن کتاب بسيار بود -از علم دين زرتشتی و فلسفه و حساب و هندسه و نجوم و هر علمی- اسکندر فرمود تا آن همه را ترجمه کردند و به روم فرستاد و فرمود به مقدونيا بنهادند و آن دژنبشت را بسوختند با هر چه کتاب بود اندر وی. و اندر ميانِ عَجم(ايرانيان) کتاب نماند مگر اندک مايه که اندر دست مجهولان مانده بود اندر زاويه های ولايت".[22]
آثار و اسناد تاريخی(کتابها، سنگنبشته ها، سندها و اوراق ارضی) همانند شهرهای ايران، در هجوم های قبايل و اقوام بيگانه و در کشمکش های شاهزادگان و اميران محلّی دچار سرنوشتی شوم و غم انگيز گرديدند، مثلآ: از آنجائيکه سيستان از داستانی و باستانی تا امروز گرفتار کشمکش های مرزی و مورد حمله های اقوام تورانی، مغولی، تيموری، ترکمن، ازبک، غُزّ و افغان بوده، تقريبآ تمام نوشته ها، اسناد و آثار تاريخی اين سرزمين از ميان رفته است و آنچه مانده فقط دو کتاب است: يکی "تاريخ سيستان"(موءلف ناشناس) که در حدود سال 700 هجری(1300 م) تأليف شده و ديگری کتاب "احياء الملوک"(تأليف ملک شاه حسين در سال 1027 ه / 1617 م). اسناد و مدارکی که تا اين اواخر يعنی دوران ملک بهرام خان(1790 ? 1840 م) از بازماندگان سلاطين کيانی در دست بود(شامل کتب، رسايل، شجره نامه های خاندان های محلّی، فرمان ها، تقسيم نامه ها، دفترها و نوشته هائی نظير آن) پس از فوت ملک بهرام خان، بدست پسرش(ملک جلال الدين) افتاد. کامران شاه اين اسناد را به غارت برد و ملک جلال الدّين را از اين حق موروثی محروم کرد. آنچه از زير دست و پای کامران شاه بيرون مانده بود، دوباره بدست ملک جلال الدين و برادرش حمزه خان افتاد. پاره ای از اين اسناد باقی مانده را، عده ای -پنهان- از اين دو برادر به يغما بردند و بقيهء اوراق و اسناد را اين دو برادر به پولی ناچيز فروختند. در سال 1283 هجری(1864 م) مظفرالدوله(حاکم سيستان) به سران و بزرگان خاندان های قديمی سيستان دستور داد تا جميع اسناد، مدارک و نوشته های مختلف را برای احراز مالکيّت و اثبات حقوق قديم خود، نزد او ببرند. ريش سفيدان، کدخدايان، ميران، پاداران(توانگران)، اربابان، کلانتران و سران طايفه در ارائه اسناد و تسليم مدارک خويش پيشدستی کردند و زمانی نگذشت که دسته ها و بسته ها و طومارهای متعدّدی از اين گونه اسناد بدست مظفرالدوله افتاد. اين حاکم نادان دستور داد تا جميع نوشته های گرد آمده(که هر يک صدها بار از بيم دستبرد اقوام مهاجم به خاک سپرده شده بود و باز از خاک بر آورده بودند) را پاره کردند و نابود ساختند.
سرنوشت سنگنبشته ها(سنگ های قبور، سنگ های مساجد و مدارس و بناهای عمومی که تاريخ بنا يا املاک موقوفه را بر آنها حک و نَقر کرده بودند) همانند سرنوشت اسناد و مدارکی است که بر کاغذ نوشته شده بود و سران خاندان کيانی که می دانستند اين سنگ ها نمودار اعمال خير گذشتگان ايشان است، آنها را در دهکدهء "کَشان" گرد آورده و به نگهداری و حفاظت آنها پرداختند. در سال 1321 هجری(1903 م) بر اثر تحريک و اغوای چند تن از مأموران دولتی، حاکم سيستان دستور داد تا همهء اين سنگ ها را از اطراف و اکناف سيستان گرد آوردند. پس از جمع آوری سنگها در يک محل، بدستور حاکم وقت، تمام سنگ ها را با پُتک خُرد کردند و از ميان بردند.[23]
بعضی از حکّام ايرانی خلافت عباسی نيز در حفظ و گسترش فرهنگ ايرانی بی علاقه بودند. هندوشاه سمرقندی در ذکر حکومت عبدالله بن طاهر( 213 - 230 ه / 828 - 844 م) می نويسد: "عبدالله بن طاهر به روزگار خلفای عباسی، امير خراسان بود. روزی در نيشابور( به مسند) نشسته بود. شخصی کتابی آورد و به تحفه پيش او بنهاد. (امير) پرسيد: اين چه کتاب است؟ (مرد) گفت: اين قصه وامق و عذرا است و خوب حکايتی است که حکما بنام شاه انوشيروان جمع کرده اند. امير فرمود: ما مردم، قرآن خوانيم و به غير از قرآن و حديث پيغمبر چيزی نمی خوانيم و ما را از اين نوع کتاب، در کار نيست. اين کتاب، تأليف مُغان(زرتشتی ها) است و پيش ما مردود است. (پس فرمود) تا آن کتاب را در آب انداختند و حکم کرد که در قلمرو او بهر جا از تصانيف عجم و مغان کتابی باشد جمله را بسوزانند".[24]
در ميان حکومت های ايرانی، می توان از صفّاريان، سامانيان و آل بويه ياد کرد که در ترويج علم و انديشه و بزرگداشت فلاسفه و دانشمندان و حمايت از زبان و ادب فارسی کوشا بودند. در عصر سامانيان(819 - 999 م) بخارا يکی از مراکز مهم علم و فلسفه بود. کتابخانهء سلطنتی اين شهر، دارای ذخائر عظيمی از کتب نفيس و ارزشمند بود که شهرتی بسيار داشت. بقول ابن سينا: "اين کتابخانهء عظيم، دارای بخش های جداگانهء فلسفه، شعر، حقوق و غيره بود و در آن کتابهائی بود که من هيچگاه نديده بودم. اين کتب دارای فهرستی مخصوص بود." ابن سينا، خود از اين کتابها استفادهء بسيار کرد. اين کتابخانه عظيم کمی پس از ديدار ابن سينا به آتش کشيده شد. کتابخانهء صاحب بن عبّاد(وزير نوح سامانی) در ری نيز حدود صد هزار جلد کتاب در فلسفه و منطق داشت بطوریکه فهرست آن، ده جلد بود. بخش اعظم اين کتابخانه در سال 1053 ميلادی به آتش کشيده شد.[25] ثعالبی نيز در بارهء بخارا و وصف آن از جهت اجتماع دانشمندان و رواج علم، مطالب بسياری دارد.[26] اما پيروزی ترکان غزنوی و انقراض سامانيان(390 ه - 999 م) بار ديگر کتابخانه های عظيم بخارا را دستخوش آتش و چپاول نمود و فلاسفه و دانشمندان آن شهر را دچار پريشانی و آوارگی ساخت.
سلطان محمود غزنوی که بخاطر تعصب شديد مذهبی بقول بيهقی: "بهر عباسيان، انگشت در کرده بود و در همهء جهان، قرمطی می جُست و بر دار می کشيد ... و صد هزار کس از بَد دينان را از جهان برداشته بود"[27]، پس از شکست مجدالدولهء ديلمی و تصرّف ری (420 ه = 1029 م) ضمن قتل عام مردم و خرابی شهر، پنجاه خروار( = 15000 کيلو) از کتاب های فلسفه و نجوم و رسالات معتزله را آتش زد.[28] سلطان محمود در سرکوب ملحدين و فلاسفه آنچنان کوشا بود که ضمن قتل عام قرامطهء ايران، در آخرين روزهای عمر خود آرزوی فتح مغرب و شام را داشت تا در آن نواحی نيز "... مُبتدعان، فلاسفه و زنادقه و ملاحده و قرامطه که عَلَم کفر و ضلالت برافراشته بودند" را سرکوب نمايد.[29] عُتبی تأکيد می کند که سلطان محمود: "منکران توحيد باری تعالی را به برهان قاطع شمشير، مُسخّر گردانيد و بومِ اعتقاد ايشان را در دامِ اسلام افکند".[30]
در سال 444 ه (= 1048 م) کتابخانهء معروف شمس الدين ابوالمظفر گيلکی در شهر طبس توسط اشرار و مهاجمان غارت گرديد و در آتش سوخت. کتابخانهء شهر شاپور(فارس) نيز در حملهء سال 1059 م توسط مسلمانان متعصب غارت شد بطوريکه ده هزار و چهارصد جلد کتاب خطی در آتش سوخت.[31]
در حملات متعدّد ترکان غُزّ به نيشابور، مَرو و سرخس( بسال 431 ه = 1029 م و 549 ه = 1169 م) ضمن قتل عام مردم و ويرانی شهرهای مذکور، هفت کتابخانه بزرگ نيشابور در آتش سوخت يا غارت گرديد و کتاب های بسيار "مجموع به نرخ کاغذ و مقوا بفروختند".[32]
در حملهء علاالدين جهانسوز غوری به غزنه(556 ه = 1161 م) مدّت هفت شبانه روز شهر غزنه در آتش سوخت و بی شک کتاب های بسياری در اين قتل و غارت گسترده از ميان رفت از جمله بنظر می رسد که بخش عمدهء 30 جلد کتاب "تاريخ بيهقی" در اين حمله نابود شده باشد.
محمّدِ بن علی راوندی در بيان غارت غلامان تُرک اتابک محمد بن ايلدگز(568 - 581 ه = 1172 - 1185 م) در فارس و عراق عجم و آذربايجان گواهی می دهد: "همچنين ديدم که مصاحف و کتب وقفی- که از دارالکتب ها غارت کرده بودند - در همدان به نقاشان می فرستادند و ذکر وقف، محو می کردند و نام و القاب آن ظالمان بر آن نقش می ساختند و به يکديگر تحفه می ساختند".[33]
ياقوت حَمَوی -که چند ماه قبل از قتل عام مردم و ويرانی شهر مرو توسط مغول ها(1220 م) از اين شهر ديدن کرده- يادآور می شود: "در اين شهر ده خزانه از کتب نفيس وجود داشت. مثلآ تنها در کتابخانه خزانه عزيزيّه حدود دوازده هزار جلد کتاب بود ... مراجعه و استفاده از کتابخانه ها بسيار آسان بود بطوريکه من - همواره - دويست جلد کتاب به امانت در خانه خويش داشتم".[34] نَسَوی نيز از کتابخانه های عظيم جُرجانيّه -به هنگام حمله مغول- ياد می کند.[35]
مسلمآ اشتباه است اگر همهء کتب موجود در کتابخانه های اين دوران را "کتب اسلامی" بدانيم. ما از نوع کتب بعضی کتابخانه های اين دوران اطلاعات دقيق تری داريم، مثلآ ياقوت حَمَوی در بارهء کتابخانهء خزانه الحکمهء علی بن يحيی مُنجّم به موضوعی اشاره می کند که در شناخت نوع کتب موجود در آن، اهميت فراوان دارد. بنا بر نوشتهء ياقوت: "ابو مشعر مُنجّم بلخی از خراسان به قصد حج بيرون آمد. در آن زمان چيز زيادی از نجوم نمی دانست. وصف کتابخانهء خزانه الحِکمه را شنيد. به آنجا رفت و کتاب ها را بديد و مبهوت شد و از حج صرف نظر کرد و در آنجا اقامت گزيد و به تحقيق و بررسی در علم نجوم پرداخت بطوريکه در عقايد دينی او خلل راه يافت، يکباره از حج و اسلام و همهء اديان دل بريد و ملحد شد".[36] اين کتابخانه و کتابخانهء بيت الحکمه(خانهء فلسفه) در حملهء هلاکو خان به بغداد(565 ه = 1169 م) نابود شد بطوريکه بدستور هلاکو خان مغول، کتاب های علمی و فلسفی را در دجله ريختند و آنچه کتب قطور بود -بجای آجر- در ساختن آخور اسبان بکار بردند و جعبه های کتاب را هم کاهدان کردند.[37]
شهر بخارا که در حملهء مغول ها "بمدت چند روز در آتش سوخت" پس از چندين سال -بار ديگر- آباد و معمور شد بطوريکه جوينی يادآور می شود که در حوالی سال 640 هجری(1242 م) از نظر جمعيت و "رونق علم، هيچ شهری در مقابله و موازات آن نمی افتاد ... و در هر يک از دو مدرسهء خانی و مسعوديّه هر روز هزار طالب علم به استفادت اشتغال داشتند".[38] با اينحال در سال 671 ه (1272 م) شهر بخارا -بار ديگر- مورد هجوم و ويرانی قرار گرفت بطوريکه شيخ فضل الله همدانی (وزير ايلخانيان) تأکيد می کند: "... و مدرسهء مسعود بيگ(مسعوديّه) را -که معظم ترين و معمورترين مدارس آنجا بود- آتش زدند و با نفايس کتب سوختند و يک هفته به قتل و غارت اشتغال نمودند ... چنان شهری معظم و ولايت آن بکلّی خراب شد و مدّت هفت سال در آن حوالی هيچ جانور نبود".[39]
خواجه رشيد الدين فضل الله در وصيّت نامهء خود از دو کتابخانهء بزرگ ياد می کند که دارای شصت هزار جلد کتاب "در انواع علوم و تواريخ و حکايات" بود.[40] اين دو کتابخانهء عظيم پس از قتل فجيع خواجه رشيد الدين(718 ه = 1318 م) دستخوش غارت و چپاول شد و بخش مهمی از کتاب ها سوخت. کتابخانهء "رَبع رشيدی" در تبريز از آنجمله بود. اين کتابخانه در زمان وزارت خواجه غياث الدين محمّد(پسر اديب و دانشمند رشيدالدين فضل الله) آباد شد امّا با قتل غياث الدّين محمّد(736 ه = 1335 م) نيز بار ديگر "رَبع رشيدی" بوسيلهء اراذل و اوباش غارت گرديد و بسياری از کتب نفيس آن به تاراج رفت. در سال 760 ه(1358 م) امير محمد مبارزالدين(حاکم فارس) "به بازوی تقويت دين" در حوالی فارس، کرمان، يزد و صفاهان "حدود سه چهار هزار جلد کتاب فلسفه را به آب شست".[41] شاه شجاع -پسر امير مبارزالدّين- نيز بسياری از کتب ضالّه و ممنوعه (مُحرّمه الانتفاع) را از ميان برد.[43]
در سال 984 ه(1576 م) کتابخانه سلطان ابراهيم ميرزا صفوی پس از کشته شدن او بدست برادرش(اسماعيل ميرزا يا شاه اسماعيل ثانی) به آتش کشيده شد و همه کتابها، رُقعات و اسناد نفيس آن سوخت.[43] چند سال بعد(سال 990 ه - 1582 م) در حمله شاه عباس صفوی به سبزوار و بيرون کردن اشرار و مخالفان داخلی از آن شهر، سربازان و قَلَقچيان(خدمه لشگر) شهر سبزوار را غارت کردند بطوريکه: "مجملآ در همان شب، خاک سبزوار را غربال کرده، هيچ چيزی (باقی) نگذاشتند". بازارها را آتش زدند "و چند دکّان صحّافی را -که در آن مصاحف بسياری بود- سوختند".[44]
قاضی احمد قمی در ذکر وقايع سال 994 ه(1585 م) ياد آور می شو که: عثمان پاشا(سردار عثمانی) در حمله به شهر تبريز "قيصريه(بازار بزرگ شهر) را که از غايت شهرت، محتاج به وصف نيست، آتش زده، تمامی کتاب ها را - که به خطوط استادان تحرير يافته بود- نابود ساخت...".[45] قاضی احمد قمی که خود شاهد بسياری از هجوم ها و غارت های عصر صفويه بود در ذکر حوادث سال 998 ه (1589 م) نيز می نويسد: "اُزبک های مهاجم پس از حمله و تصرّف شهر مشهد، چندين هزار مصحف را در آب انداختند و از جمله اکثر آنها را به باغ شاهی برده، آن حوض را انباشتند..."[46]
در سال 1339 ه(1920 م) کتابخانهء بزرگ شهر طبس -که بيش از 800 سال سابقهء تاريخی داشت- در حملهء سپاهيان نايب حسين کاشی به اين شهر در آتش سوخت. در اين کتابخانهء قديمی حدود هشت هزار جلد کتاب نفيس خطی، ضبط و نگهداری می شد.[47]
ما -در صفحات قبل- به تعداد جمعيت بزرگترين شهرهای اروپا در مقايسه با جمعيت شهرهائی مانند مرو و بخارا اشاره کرده ايم، در اينجا نيز يادآور می شويم: در حاليکه کتابخانهء کليسای جامع شهر کنستانز(در آلمان) در قرن نهم ميلادی، فقط سيصد و پنجاه و شش کتاب و کتابخانهء دير بنديکتی(در آلمان) بسال 1032 ميلادی کمی بيش از صد جلد کتاب و کتابخانهء کليسای جامع شهر بامبرگ(در آلمان) بسال 1130 ميلادی نود و شش جلد کتاب داشت[48]، اسناد و ارقام ارائه شده در بارهء تعداد کتب کتابخانه های ايران در قرون وسطی و کيفيت آنها، از غنای فرهنگی جامعهء ايران آن زمان حکايت می کند.[49]
در مورد فرهنگ و دانش توده های مردم(عوام) نيز اطلاعات جالبی در دست است. مثلآ مَقدِسی بهنگام ديدار از بخارا در اوايل قرن چهارم هجری(دهم ميلادی) ضمن توصيف آبادی، کثرت جمعيت و بازارها و برزن های بزرگ و مجالس پُر جماعت شهر تأکيد می کند: "اگر کسی در اين شهر زندگی کند به او خوش خواهد گذشت و عوام شهر بخارا را عالِم و دانشمند خواهد يافت".[50]
ابن حوقل نيز گزارش جالبی در همين دوران(331 ه = 942 م) از برخورد با مردم خوزستان دارد و يادآور می شود: "عوام و پيشه وران آنجا مانند خواص و دانشمندان با علم کلام آشنائی دارند و در باره آن گفتگو می کنند چنان که حمّالی را ديدم که باری سنگين بر دوشش بود و با حمّالی ديگر -که او نيز بار برداشته بود- راه می رفتند و در همان حال در تأويل حقايق کلام گفتگو می کردند و بدون آنکه به حالتی که دارند متوجه باشند".[51]
شهر هرات نيز که از پر جمعيت ترين و آبادترين شهرهای ايران در قرون وسطی بود، طی حملات اعراب، مغول ها و ديگر قبايل مهاجم -بارها- ويران گرديد. حمدالله مستوفی که در حوالی سال 730 ه (1329 م) از هرات ديدن کرده، گواهی ميدهد که: "در شهر هرات 12 هزار دکان، شش هزار حمام و کاروانسرا و طاحونه(آسياب) و 359 مدرسه و خانقاه و آتشکده و 444 هزار خانه موجود بود".[52] اين شهر در حمله تيمور(785 ه - 1383 م) بار ديگر ويران شد و مردم آن قتل عام گرديدند.[53]
اصفهان نيز بر اثر حملات قبايل مهاجم -بارها- آسيب ديد. اين شهر از نظر رونق پيشه وری و صنعت در قرون وسطی اهميّت فراوانی داشت بطوريکه ناصر خسرو در قرن پنجم هجری(يازدهم ميلادی) ضمن اشاره به کاروانسراهای متعدّد، آبادانی و رونق تجارت و پيشه وری در اصفهان، تأکيد می کند که: "من در همه زمين پارسی گويان، شهری نيکوتر و جامع تر و آبادان تر از اصفهان نديدم".[54] ابن بطوطه نيز در قرن هشتم هجری(چهاردهم ميلادی) ضمن وصف جمعيت و آبادانی و رونق اقتصادی اصفهان، از پيدايش و رشد اصناف و دستجات پيشه وری در اين شهر ياد می کند.[55]
در همين زمان، تيمور پس از حمله و تصرّف اصفهان(سال 789 ه = 1387م) ماليات سنگينی را بر پيشه وران و صنعتگران اين شهر بست و مبلغ هنگفتی بعنوان "مال امانتی" از مردم مطالبه کرد. مأموران مالياتی تيمور با چنان خشونتی به اخذ ماليات پرداختند که باعث شورش مردم اصفهان گرديد بطوريکه بسياری از سپاهيان تيموری به قتل رسيدند و تيمور برای انتقام و سرکوب شورش مردم، دستور داد تا هزاران تن را کشتند و هفتاد هزار تن را سر بُريدند و از سرها منارها ساختند و "همه را بر طشت خون نشاندند ..."[56]
در حمله محمود و اشرف افغان به اصفهان(1135 ه = 1722 م) نيز بنا به فتوای مُلاّ زعفران(روحانی سنّی که محمود و اشرف افغان را تحت نفوذ مذهبی خود داشت) مهاجمين، اوراق و اسناد و مدارک مربوط به دوران صفوی را بعنوان اسناد و مدارک "کافران رافضی" (شيعيان) به زاينده رود ريختند[57]، و بی ترديد بسياری از کتب و رسالات فلسفی نيز در اين پاکسازی ها از ميان رفت.
چند سال بعد(1163 ه = 1750 م) سربازان و سپاهيان زند نيز -که از عشاير لرستان بودند- وقتی داخل شهر اصفهان شدند: "دست به تاراج گشودند و سامان 240 ساله خلق اصفهان را برهم زدند".[58]
شهر تبريز نيز از بزرگترين و آبادترين شهرهای بازرگانی و پيشه وری ايران بود بطوريکه اُدُوريک دوپُردنن که در حوالی سال 720 ه= 1320م از تبريز ديدن کرده، می گويد: "تبريز از جهت اجناس و کالاها، بهترين شهر عالم است. اين شهر برای ايلخانيانِ ايران از تمام مملکت فرانسه جهت پادشاه آن، بيشتر اهميت دارد".[59] اما اين شهر پر جمعيت و آباد در حملهء عثمان پاشا(سردار عثمانی) به تبريز(بسال 994 ه = 1585 م) چنان ويران شد که: "... شهر تبريز که رشک بلاد عالم بود به مرتبه ای خراب شده بود که هيچ اثر آبادان در آنجا نبود. بازارها را آتش زده بودند و درخت ها را بريده بودند ...".[60]
مناطق شمالی ايران(گيلان و طبرستان) نيز از هجوم های قبايل و کشمکش های اميران داخلی آسيب فراوان ديد. مثلآ: يزيد مُهَلّب(سردار اُموی) در حمله به گرگان و سرکوب شورش توده ها(98 ه = 716 م) چهل هزار تن از مردم گرگان را کشت".[61] يزيدبن مُهَلّب در اين حمله، گرگان را چنان ويران کرد که در نامه ای به خليفه اُموی نوشت: "چندان عنائم برداشتم که قطار شتر تا به شام رسد".[62]
در زمان حکومت عباسيان نيز نواحی طبرستان دستخوش هجوم ها، غارت ها و قتل عام های متعدّد بود بطوريکه بدنبال قيام گستردهء مردم اين نواحی عليه اعراب و عاملان خليفه(بسال 142 ه = 759 م) "بيک روز، طبرستان از اصحاب خليفه خالی شد". شورش ديگری در چالوس و رويان روی داد و عبدالله بن حازم( مأمور خليفه) به بهانهء "دادرسی" و رسيدگی به شکايات مردم، دستور داد تا آنان را در مکان های متعدّدی جمع کردند و سپس مردم را -يک يک- به حضور طلبيد و مخفيانه گردن زدند بطوريکه در پايان آنروز "از جملهء آن قوم (شورشيان) هيچ نمانده بود ... و ديه (چالوس) را چنان خراب کردند که تا سال ها آباد نشد ... و املاک مردم به زور می بردند".[63]
هارون بزودی عبدالله بن حازم را احضار کرد و برای دلجوئی و کسب اعتماد مردم طبرستان، يحيی بن خالد برمکی و برادرش(موسی) را به حکومت طبرستان منصوب کرد. اما آنان نيز در طبرستان: "مِلک های ارباب به قهر می خريدند و تغلّب(چيرگی) ها کردند ... و از خوف فضل و جعفر برمکی(وزرای هارون) کسی را زَهرهء آن نبود که ظلم ايشان به هارون عرضه دارد".[64]
در قرن سوّم هجری(نهم ميلادی) که نخستين حکومت های مستقل در ايران تأسيس شد، طبرستان نيز به خاندان طاهری سپرده شد و سليمان بن عبدالله بن طاهر -به عنوان حاکم طبرستان- به اين ناحيه اعزام گرديد(237 ه = 851 م). سليمان بن عبدالله مردی بنام محمد بن اوس را به حکومت آمل و رويان و چالوس برگماشت. مأموران حکومتی در اين نواحی "هر سال سه خراج سَتُدندی: يکی برای محمّد بن اوس و يکی برای پسر او و ديگری برای مجوسی که وزير ايشان بودی". ظلم و ستم مأموران و پريشانی و درماندگی روستائيان به آنجا رسيد که مردم، جمله املاک خويش فروختند و خانه ها، وا گذاشتند و به ولايت ديگر کوچ کردند.[65]
در اين زمان تعدادی از بازماندگان خاندان علی پس از فرار از چنگ حکومت های اموی و عباسی به نواحی گيلان و طبرستان پناهنده شده و با کمک روستائيان اين منطقه به بازسازی و ترميم زندگی خويش پرداخته بودند. سوابق تاريخی- مذهبی، خاطرهء شهدای کربلا، مرثيه ها و ظلم و ستم هائی که همواره نسبت به خاندان علی حکايت می شد، زمينهء مناسبی بود تا روستائيان و ستمديدگان اين منطقه نسبت به خاندان علی، همدلی، همراهی و گرايش معنوی داشته باشند. در چنان شرايطی، مردم چالوس و آمل -با ياری روستائيان مجاور- متّفق شدند و بسال 250 هجری(864 م) نزد حسن بن زيد(از بازماندگان خاندان علی) رفته و از وی درخواست کردند تا حکومت طبرستان و مازندران را بپذيرد "تا برکات او، اين ظلم، خدای از روستائيان بردارد". بدين ترتيب: حسن بن زيد با لقب "داعی کبير" حاکم طبرستان شد و سلسلهء سادات علوی طبرستان را تأسيس کرد.
حسن بن زيد، مردی "حجيم و بزرگ شکم و سنگين و کثيراللَحم"(گوشت آلود) و در اجرای نماز و آئين های شيعه بسيار سخت گير بود. او به محض تحکيم قدرت خود، با روستائيان به خشونت رفتار کرد و بقولی: "جمله غلّه ولايت بسوخت". حکومت حسن بن زيد آنچنان با وحشت و خشونت همراه بود که: "دل های مردم چنان هراسان شد که جز طاعت و رضای او فکرتی نماند". او برای آنکه پايه های قدرت خود را مستحکم کند و از بروز شورش های مردم بومی جلوگيری نمايد، افراد خاندان خود را از نواحی عربستان به طبرستان آورد بطوريکه در سال 253 ه(866 م) به عدد اوراقِ اشجار(برگ های درختان)، سادات علوّيه و بنو هاشم از حجاز و اطراف شام و عراق به خدمت او رسيدند، در حق همه، مَبَرّت و مَکرَمت فرمود و چنان شد که هر وقت (حسن بن زيد) پای در رکاب آوردی سيصد نفر علویِ شمشير کشيده گرداگردِ او کِلّه بستندی".[66]
جانشين حسن بن زيد(محمّد بن زيد يا داعی صغير) نيز آنچنان با ظلم و خشونت حکومت کرد که در زمان او نيز مردم طبرستان "نَفَس بر نتوانستند کشيد".[67]
نا اميدی مردم در استقرار عدل بوسيلهء سادات علوی و ظلم و ستم مأموران و حاميان اين خاندان در طبرستان باعث شد تا مردم اين منطقه برای رهائی خويش - بار ديگر- چاره انديشی کنند. بهمين جهت در سال 260 ه(871 م) يعقوب ليث صفاری را بسوی طبرستان دعوت کردند. محمد بن زيد به محض آگاهی از حرکت يعقوب به طبرستان، ابتدا سيزده ميليون درهم بقايای خراج را از مردم وصول کرد و سپس به جنگل ها و کوههای اطراف متواری شد و در اين فرار، او و يارانش "بيشتر پُل ها را شکسته و راهها را خراب کردند".
امّا آغاز حکومت يعقوب نيز پايان رنجها و مصيبت های مردم طبرستان نبود زيرا يعقوب نيز " ... از قتل و غارت و خرابی شهر و ولايت، دقيقه ای نامرعی نگذاشت"[68] بطوريکه: "نيک و بد نگذاشت که بکُشت، و خانه ها را از بُن برکَند، و به شکنجه و عقوبت، خراج دو سال - به يک بار- از مردم بَسَتد تا ولايت چنان شد که از طعام و لباس هيچ با خلق نماند".[69]
رافع بن هرته(حاکم خليفهء عباسی در خراسان) نيز که ظاهرآ برای رفع ستم از مردم بسوی طبرستان شتافته بود( 273 ه = 884 م) پس از ورود به طبرستان: "هزار هزار (يک ميليون) درهم خراج به آمل قسمت فرمود و به شکنجه و عقوبت حاصل کردند و غلّه بسوزانيد و درخت ها ببريد و سنگ آسيا بشکست".[70]
افضل الدّين کرمانی و محمد بن ابراهيم -در بارهء حملهء غُز ّ ها(بسال 585 ه = 1189 م) و احمد علی خان وزيری در بارهء حملهء آقا محمّد خان قاجار به کرمان( 1209 ه = 1794 م) و حاج ميرزا حسن فسائی و نيز ويلم فلور و لاکهارت در بارهء حمله افغان ها به اصفهان و شيراز و کرمان( 1133 و 1135 ه = 1720 و 1722 م) و قحطی و گرسنگی حاصل از اين هجوم ها، اوضاع اين سه شهر را شبيه گزارش عُتبی( در بارهء حملهء غُز ها به کرمان) روايت می کنند: "مردم از فرط گرسنگی و قحطی، هسته های خرما را آرد کرده، می خوردند و پس از اتمام هسته ها، گرسنگان، نطع ها( سفره های چرمين) کهنه و دَلو های دريده را می سوختند و می خوردند. هر روز چند کودک در شهر گم می شدند که گرسنگان ايشان را به مذبح هلاک می بردند ... و از تراکم مردگان در محلات، زندگان را مجالِ گذر نماند و کس را پروای مرده و تجهيز و تکفين نبود ... صد هزار آدمی در پنجه و چنگال نِکال(شکنجه ) ی ايشان(غُز ّ ها) افتادند و در زير طشت آتش گرفتار شدند ... (غُز ّ ها) هر کجا ناحيتی معمور بود يا خطهء مسکون ديدند آثار آن، مطموس (نابود) و مدروس گردانيدند ... تا کار به جائی رسيد که کرمان - که از فرط راحت و کثرت نعمت با سُغد و سمرقند لافِ زيادی ميزد - امروز در خرابی، ديار لوط و زمين سبا را سه ضربه نهاد".[71]
يکی از مأموران دولتی که در سال 596 ه(1199 م) از منطقهء کرمان ديدار کرده بود، می نويسد: "شهرهای جيرفت و زرند و سيرجان که هر يک دارای دويست هزار و صد هزار و پنجاه هزار آدمی بوده، اکنون در بعضی ديّاری (کسی) نبود و در بعضی کم از صد تن و کم از پنجاه تن بود".[72]
افضل الدين کرمانی و محمد بن ابراهيم در بارهء نتايج شوم حملهء تُرکان غُز ّ به کرمان يادآور می شوند:
"آتش محنت و دودِ وحشت در (کرمان) افتاد. از هر محله، نوحه ای و از هر خانه ای، ناله ای و از هر گوشه ای، فرياد بی توشه ای. نفَس ِ مملکت کرمان- که از ضعف و بی طاقتی به سينه رسيده بود- به لب رسيد و مسالک (جاده ها)ی قوافل به سبب اضطراب، بسته شد و امداد - که از اقطار متواصل بود - منقطع گرديد و مخايل (نشانه ها)ی قحط روی نمود ... مشتی رعيّتِ بيچاره که از بی درمانی و ناامنی راه در مضايق اضطرار مانده بودند، در تاريکی شب، مشت می زدند و به تحمّل و احتيال(چاره انديشی) به انتظار فَرَج، روزی به شب می بردند".[73]
چنانچه گفتيم: در بسياری از حملات و هجوم ها، ويران کردن شهرها و خراب کردن سدها و بندها در نظر مهاجمين نوعی "فتح" بشمار می رفت. مثلآ در حملهء شاهرخ تيموری به سيستان(695 ه = 1294م) وقتی لشکريان شاهرخ از محاصره و فتح سيستان خسته و مأيوس شدند، ميرساقی(مشاور سلطان شاهرخ که جمعی از اقوام او توسط سيستانيان کشته شده بودند) به سلطان شاهرخ گفت: "... قِسمی از فتح استکه کل مملکت را خراب سازيم و بندها را از هيرمند برداريم..." جمعی از سران لشکر نيز نظر ميرساقی را نيکو دانستند و لذا، اردوی سلطان شاهرخ را بر سرِ بندِ هاونگ آوردند. هاونگ سدّی بود بطول چهل و به عرض هشت فرسخ که آبادی و رونق منطقهء سيستان از وجود آن بود بطوريکه محلات و شهرهای دور(تا فاصلهء دوازده فرسخ) از آب اين سد و ساير سدها(مثل بندِ حمزه بلواخان، بند يکاب) استفاده می کردند. سپاهيان شاهرخ اين سد بزرگ و ساير بندها و سدها را خراب کردند و بقولی "تيشه به ريشهء مردم زدند و سدهای چندهزار ساله را شکستند"[74]


2- حوادث طبيعی: قحطی ها، خشکسالی ها، زمين لرزه ها و ...

گفتيم که بسياری از شهرهای مهم ايران که در مسير حملات اقوام و قبايل مهاجم قرار داشتند -بارها- ويران گرديدند بطوريکه -مثلآ- کُرزُن و لاکهارت در مورد نيشابور تأکيد می کنند که: "هيچ شهری در جهان به اندازهء نيشابور، ويران و بازسازی نشده است".[75]
شهرها و ولاياتی که از حملات مهاجمان، دور و در "امان" ماندند(مانند فارس) امروزه دارای آثار تاريخی فراوان است. اينکه سعدی ميگويد: "اقليم فارس را غم از آسيب دهر نيست" در واقع اشاره به عدم هجوم های قبايل بيابانگرد به اين منطقه می باشد وگرنه فارس نيز مانند بسياری از ولايات ايران، بارها در اثر حوادث طبيعی(مانند: وبا، قحطی، خشکسالی، زمين لرزه و ...) دچار آسيب های بسيار شد مثلآ: در سال 699 ه(1299م) بر اثر وبا و قحط و غلای گسترده در فارس، بسياری از گرسنگی مُردند بطوريکه بقول وصّاف: "... در دارالمُلک(شيراز) و ساير ولايات فارس، بيش از صدهزار تن از گرسنگی هلاک شدند... و سی و سه موضع از بهترين مواضع خراجی، از سکنه خالی شد و هيچ آدمی و چارچای در آن حدود نماند".[76]
ناصر خسرو يادآور می شود که در زمين لرزهء شهر تبريز(در سال 434ه/ 1032م) قريب 40 هزار تن هلاک شدند.[77] در سال های 671 و 1194ه(1272 و 1778م) نيز زمين لرزه های ديگری شهر تبريز را بسختی لرزاند و باعث کشتار و ويرانی های فراوان گرديد.[78]
نيشابور -مرکز خراسان - که در اواخر قرن چهارم هجری(دهم ميلادی) ميعادگاه بازرگانان نواحی مختلف و مرکز توزيع کالا به فارس و سَند و کرمان بود و ساکنان آن ثروتمندترين مردم خراسان بشمار می رفتند، بر اثر قحطی و خشکسالی سال 401ه( 1010م)دچار آسيب های شديد گرديد بطوريکه بقول عُتبی: تنها در نيشابور صدهزار تن از قحطی و خشکسالی هلاک شدند.[79] قحطی مهيب سال 1872 ميلادی نيز چنان لطمه ای به جمعيت خراسان وارد کرد که بقول کُرزُن "هيچ وقت جبران پذير نخواهد بود".[80]


3- جنگ های سرداران و شاهزادگان محلی

در کنار حملات و هجوم های قبايل نيمه وحشی و عشاير چادرنشين و بروز حوادث طبيعی، بايد از جنگ های داخلی شاهزادگان و اميران محلی و دست بدست گشتن حکومت ها نيز ياد کرد که هر يک در ويرانی شهرها و فروپاشی اقتصاد، فرهنگ و امنيّت ولايات نقشی اساسی داشتند مثلآ: محمد بن علی راوندی در ذکر حوادث عصر سلطان سنجر سلجوقی(535ه =1140م) می نويسد: "چون جمله خراسان، سنجر را مُسلّم شد، اُمرای دولت و حَشَم او در مُهلتِ ايام دولت و قسمتِ اسبابِ نعمت، باغی شدند و چون دستی بالای دست خود نديدند، دستِ تطاول از آستين بيرون کشيدند و به رعايا، ستم آغاز نهادند ... بی رسمی ها در ماوراءالنهر آغاز کردند ... ولايات خراسان از وطائت(ظلم و فشار) لشکر خراسان و ناهمواری های حَشَم و اتباع ايشان بستوه آمدند..."[81]
با مرگ تيمور(808ه = 1405م) و سلطنت شاهرخ، هرج و مرج و اختلافات درونی حکومت تيموری آشکار گرديد بطوريکه احمدبن حسين می نويسد: "اُمرا و شاهزادگان به هم برآمدند و هر يک آنچه توانستند از گنج و لشگر برداشتند و متوجهء ولايتی و سرحدی گشتند و آنجا را در تصرف آوردند... و بنياد ظلم و تعدّی نهادند و قتل عام شد و طمع در مالِ تاجران و رعايا و زارعان کردند ... خرابی در ولايت ها راه يافت و مردم پراکنده گشتند ... در تمام بلاد ايران، قحط و وبا واقع شد".[82]
يار احمد خوزانی - يکی از سرداران شاه اسماعيل صفوی در حمله به نواحی ماوراءالنهر - در شهر نَسَف يا نخشب(نزديک بخارا) به کشتار همهء موجودات زنده - چه انسان و چه حيوان- فرمان داد. پس از اجرای اين دستور هولناک، او در پاسخ به اعتراض تنی از يارانش گفت: "حال، اندک د_تسلّی شد، عوضِ قتل عام چنگيز و تيمور را کردم".[83]


4- زد و خوردها و کشمکش های مذهبی

زد و خوردها و کشمکش های فرقه های مذهبی نيز در ويرانی و قتل و غارت شهرهای مهم ايران نقش مهمی داشت مثلآ پس از حمله غُزّها به نيشابور و قتل عام مردم و کشتار دانشمندان اين شهر(بسال 548 ه- 1153 م) به تصريح راوندی: "چون غُزّان برفتند، مردمِ شهر را بسببِ اختلاف مذاهب، حقايدِ قديم بود. هر شب فرقتی از محلّتی حشر می کردند و آتش در محلّت مخالفان می زدند تا خرابه ها - که غُزّان مانده بود- اَطلال شد و قحط و وبا بديشان(مردم نيشابور) پيوست تا هر که از تيغ و شکنجه جسته بود، به نياز بمُرد".[84] بی شک اين اختلافات مذهبی، همبستگی و تعاون ملی را دچار تفرقه می ساخت و زمينه را برای هجوم و تسلط اقوام و قبايل بيگانه مهيا می کرد. ياقوت حموی که قبل از حمله مغول از ری ديدار کرد(بسال 617 ه- 1220م) می نويسد که بر اثر زد و خوردهای مذهبی بين شيعيان و اهل سنت و سپس ميان حنفی ها و شافعی ها، شهر ری چنان ويران شد که بهنگام حمله مغول، نيروهای دفاعی آن بسيار کم و ضعيف بودند.[85]
وصّاف، نتيجهء روحی و معنوی اين ظلم و ستم ها، پريشانی ها و ويرانی ها را چنين توصيف می کند:
"در هر سرائی، نوحه سرائی، و در هر کاشانه ای، غم خانه ای و در جگری از سوزش مصيبت، تيغی و همراهِ هر نَفَسی، ناله و دريغی".[86]
چنين شرايطی، زمينه مناسبی برای رشد مذهب و بروز تمايلات صوفيانه بوده است. مردمی که امنيّت اجتماعی و تکيه گاه زمينی خود را از دست داده بودند، در چنين شرايطی دست توکّل بسوی آسمان برده و از نيروهای غيبی استمداد و استعانت جستند. آنان در دين و باورهای صوفيانه آرامش می يافتند -آرامشی که آنرا در هستی ِ تاراج شده خود نتوانسته بودند بدست آورند - و شگفت نيست که بيدادگرای و دين در طول تاريخ - همواره - همگام و همراه يکديگر پيش رفته اند.


نتيجه و پايان سخن

از مجموع آنچه که گفته ايم می توان ملاحظات و نتايج زير را يادآور شد:
- ايران بخاطر شرايط سياسی-جغرافيائی خويش، بعنوان يک چهارراه جهانی، از يکطرف کانون تلاقی تمدن ها و فرهنگ های مختلف بوده و از طرف ديگر: همواره مورد هجوم اقوام و قبايل مختلف بوده است.
- حدود 900 سال از تاريخ ايران بعد از اسلام تا دورهء قاجار(يعنی تا آغاز قرن بيستم ميلادی) در واقع، تاريخ تکرار حمله و سلطهء حکومت های قبيله ای در ايران و تداوم ساختار فرهنگی، اجتماعی، اخلاقی و اقتصادی ناشی از آن بوده است.
- اين حملات و هجوم ها -هر بار- با غارت ها و قتل عام های گسترده و با ويران کردن سدها و شبکه های آبياری، نابودی نيروهای توليدی و فروپاشی مناسبات اقتصادی -اجتماعی، باعث وقفه ها و گسست های متعدد در تکامل تاريخی جامعهء ايران گرديد.
- اين حملات و هجوم ها در تسلسل تاريخی خود، باعث دلسردی و عدم علاقهء روستائيان و پيشه وران به تعمير و ترميم شبکه های آبياری و کشاورزی و احياء امور مربوط به حرفه و فن(صنعت) گرديد.
- سلطهء سلاطين و اميران وقت در امور آبياری و پيشه وری، جدا نشدن صنعت و مناسبات شهری از اقتصاد روستائی و پديد نيامدن شهرهای خودمختار و مستقل(آنچنانکه در تحولات اجتماعی غرب شاهد آن بوديم) از جمله نتايج اين حملات و گسست های تاريخی بوده اند.
- حملات ايلات و قبايل، و نيز ويرانی ها و پريشانی های ناشی از خشکسالی ها، قحطی ها و زمين لرزه ها، همچنين جنگ های سرداران و شاهزادگان محلی و زدوخوردهای فرقه های مذهبی تأثيرات مخرّب خود را بر شعور اجتماعی جامعهء ايران باقی گذاشته و باعث تضعيف همبستگی های ملی و قطع رابطهء جامعه با بُعد تاريخی خويش گرديدند. هر حمله ای با ويرانی ِ مدارس بزرگ علمی، آتش زدن کتابخانه ها و با آوارگی و فلاکت فلاسفه و دانشمندان همراه بود. بعبارت ديگر: اين حملات و هجوم ها - هر يک - شمشيری بودند که - هر بار - جامعهء ايران را از ريشه و گذشتهء خويش قطع کردند بطوريکه ما مجبور شديم - هر بار - از صفر آغاز کنيم؛ بدون آگاهی تاريخی، بی هيچ خاطره ای از گذشته، بی هيچ دورنمائی از آينده و . . .


* * *

افزوده ها و يادداشت ها:
1- "روضات الجنّات فی اوصاف مدينة هَرات"، اسفزاری، ج 1، ص 266؛ "تاريخ مغول"، عباس اقبال آشتيانی، ص 57؛ "تاريخ نامهء هرات"، سيف بن محمّد هروی، صص 58- 63.
2- نگاه کنيد به: "تاريخ جهانگشا"، جوينی، ج 1، ص 140؛ "طبقات ناصری"، قاضی منهاج السراج، ج 2، ص 121؛ "روضات الجنات"، ج 1، صص 255- 257 و 263- 264.
3- "تاريخ جهانگشا"، ج 1، صص 126- 127 و 128؛ "تاريخ نامهء هرات"، صص 56- 57.
4- "جامع التّواريخ"، رشيد الدّين فضل الله، ج 1، صص 363- 364. "حَشَر" به افرادی می گفتند که مغول ها از ميان جوانان شهرها اسير می کردند و آنان را در حملات خود به شهرها در جلو می راندند و در واقع "بلاگردان" يا "سپر بلا"ی خود می کردند.
5- "تاريخ جهانگشا"، ج 1، صص 70 و 82- 83 مقايسه کنيد با "جامع التّواريخ"، ج 1، صص 361- 362. در بارهء سمرقند و بخارا نگاه کنيد به مقالهء "نظری به دو شهر تاريخی سمرقند و بخارا"، ابوالفضل آزموده، در: هنر و مردم، شمارهء 110، 1350، صص 59- 63.
6- "تاريخ جهانگشا"، ج 1، صص 100- 101: "روضة الصّفا"، ميرخواند، ج 5، ص 105 مقايسه کنيد با: "جامع التواريخ"، ج 1، ص 373. بنا به گزارش نظام الدّين شامی، 160 سال بعد در حملهء تيمور نيز: پايتخت خوارزم آنچنان ويران شد که "در سراسر آن ديواری که در سايهء آن کسی بياسايد نماند و بر ساحتِ ويران آن، جو کاشتند": "ظفرنامه"، صص 16، 66- 72 و 107- 108. در بارهء خوارزم قديم، نگاه کنيد به مقاله های س.پ. تولستو در: يغما، سال هشتم، 1334، صص 537- 541؛ آريانا، چاپ کابل، سال چهارم، 1325، صص 1238- 1247.
7- "جامع التّواريخ"، ج 1، ص 372؛ سرزمين های خلافت شرقی، لسترنج، صص 476- 477.
8- "روضات الجنّات" ... ج 2، ص 94؛ "تاريخ نامهء هرات"، ص 80.
9- از جمله نگاه کنيد به: "جامع التّواريخ"، ج 1، صص 368 و 375- 377 و 380 و 381- 383.
10- "تاريخ جهانگشا"، ج 1، صص 3- 5، مقايسه کنيد با گزارش معين الدّين اسفزاری در حملهء تيمور به نواحی خراسان: "روضات الجنات"، ج 2، ص 45. برای آگاهی از عواقب شوم جمله مغول به ايران، نگاه کنيد به: "تاريخ ادبيات ايران"، ذبيح الله صفا، ج 3، صص 77- 86؛ "کشاورزی و مناسبات ارضی در عهد مغول"، پتروشفسکی، ج 1، صص 46- 63 و 67- 74؛ "مالک و زارع در ايران"، لمبتون، صص 201؛ "تاريخ غزنويان"، باسورث، صص 263- 264؛ "تاريخ فتوحات مغول"، ساندرز، صص 61 و 68 و 126-127؛ "ديدگاه ها"، علی ميرفطروس، صص 65- 78.
11- نگاه کنيد به: "تاريخ جهانگشا"، ج 1، ص 18؛ همچنين نگاه کنيد به مقالهء جرج ورناوسکی در: نشريهء دانشکده ادبيات دانشگاه تبريز، شماره 2، سال 11، 1338، صص 151- 159؛ "مسائل عصر ايلخانيان"، منوچهر مرتضوی، صص 259- 268.
12- "تاريخ غزنويان"، ک. ادموند باسورث، ج 1، ص 147. پيگولوسکايا نيز اطلاعات ارزشمندی در بارهء شهرهای دورهء ساسانی بدست می دهد. نگاه کنيد به:
Pigulevskaja, N: Les villes de l'Etat iranien aux epoques Parthe et Sassanide, Paris, 1963.
13- "تاريخ ايران"، پيگولوسکايا، پطروشفسکی و ... ص 181.
14- "ايران از آغاز تا اسلام"، صص 343- 344.
15- در بارهء وضع علم، فلسفه و رياضيات در اين عصر نگاه کنيد به: "تاريخ علوم عقلی در تمدّن اسلامی"، ذبيح الله صفا، ج 1؛ "انتقال علوم يونانی به عالم اسلامی"، د. اوليری؛ "فرهنگ ايرانی پيش از اسلام"، محمّد محمّدی، صص 203- 253؛ "معارف اسلامی"، شمارهء 13، 1350، صص 67- 71؛ "سخن علمی"، شمارهء 7، 1347، مقالهء کرلو نلينو، صص 315- 318.
16- در بارهء جندی شاپور نگاه کنيد به: "فرهنگ ايرانی پيش از اسلام"، صص 229- 253.
17- ياقوت حَمَوی -سيّاح عرب- تعداد حمام های مصر در اين زمان را 4000 ذکر کرده است که می توان از اين رقم به کثرت کتاب های سوخته شده پی برد: "معجم البُلدان"، ج 5، ص 243.
18- نگاه کنيد به: "تاريخ علوم عقلی در تمدّن اسلامی"، ذبيح الله صفا، ج 1، صص 33- 34؛ "تاريخ تمدّن اسلام"، جرجی زيدان، ج 3، صص 434- 436؛ "فرهنگ ايرانی پيش از اسلام"، محّمد محّمدی، صص 39- 64؛ "حلاّج"، علی ميرفطروس، چاپ سيزدهم، صص 87- 89.
19- "آثار الباقيه"، ابوريحان بيرونی، ص 48. مقايسه کنيد با روايت ابن خلدون در حملهء مغول به خراسان: "مقدمه"، ج 2. در مورد قتل عام های قُتيبه بن مُسلم در خراسان و خوارزم، ويرانی شهرها و فروپاشی مناسبات اقتصادی-اجتماعی اين مناطق در فصل آينده سخن خواهيم گفت.
20- "تاريخ و تمدّن ايلام"، يوسف مجيدزاده، ص 103، برای آگاهی از تمدّن ايلام نگاه کنيد به: فصل های سوّم و چهارم همان کتاب؛ "تاريخ تمدّن"، ويل دورانت، ج 1، صص 175- 177؛ "ايران از آغاز تا اسلام"، گيرشمن، صص 54- 60؛ سخنرانی های نخستين گنگرهء تاريخ و فرهنگ ايران، مقالهء شيرين بيانی، صص 40- 51.
21- "ايران باستان"، صص 194 و 1233؛ "تاريخ گرديزی"، ص 59.
22- "تاريخ گرديزی"، صص 58- 59. نظامی گنجوی نيز در ذکر "ويران کردن آتشکده های عجم توسط اسکندر" به آتش زدن کتاب های پارسی اشاره کرده است. نگاه کنيد به: "کليّات خمسهء نظامی"، شرفنامه، انتشارات اميرکبير، 1351، صص 970- 971. انتقال کتاب ها و نُسخ خطی کتابخانه های ايران به کشورهای مهاجم در ساير حملات بيگانگان نيز جريان داشته، مثلآ: در جريان لشکر کشی به حدود شمالی ايران، پطر کبير به کتاب ها و نُسخ خطّی فراوان دست يافت و آنها را به سن پطرزبورگ منتقل ساخت. همچنين اوزپ سنکوسکی(استاد زبان عربی و ترکی دانشگاه سن پطرزبورگ) در سال 1828 پس از ورود به اردبيل -که هنوز در اشغال نظاميان روسی بود- مقامات ذيربط را متقاعد کرد تا مجموعهء نسخ خطّی موجود در کتابخانهء اين شهر را به سن پطرزبورگ منتقل کنند. نگاه کنيد به مقالهء "ايرانشناسی در شوروی" نوشته موريل اتکين در: نشر دانش، شمارهء 4، خرداد-تير 1368، صص 13- 14.
23- "احياء الملوک"، مقدمهء منوچهر ستوده، صص 16- 17.
24- "تذکرة الشعرا"، ص 26.
25- "تاريخ يمينی"، عُتبی، ص 178؛ "معجم الادبا"، ج 2، ص 315؛ همچنين نگاه کنيد به:
A. Mazaheri: La vie quotidienne des musulmans au moyen-age, p 149.
26- "تاريخ علوم عقلی در تمدّن اسلامی"، ص 154؛ همچنين نگاه کنيد به: "بخارا؛ دستاورد قرون وسطی"، ريچارد فرای، ص 151-152.
27- "تاريخ بيهقی"، ص 227.
28- مُجمل التّواريخ و القصص، ص 404؛ "کامل"، ابن اثير، ج 19، حوادث سال 420ه.
29- "تاريخ بيهقی"، صص 386- 473.
30- "تاريخ يمينی"، ص 332.
31- La vie quotidienne des Musulmans, p 149.
32- "راحه الصدور"، صص 177- 181؛ "کامل"، ابن اثير، حوادث سال های 548 و 549 و 556 هجری؛ "روضات الجنّات"، ج 1، صص 244- 245؛ "تاريخ نيشابور"، موءيد ثابتی، صص 161- 181 و 221- 222 و 230 و 250. انوری در باره بی رحمی ها و غارتگری های ترکان غُزّ در نواحی خراسان، قصيده جانگدازی دارد که با اين دو بيت آغاز می شود:
بر سمرقند اگر بگذری ای باد سحر ............ نامهء اهل خراسان به برِ خاقان بَر
نامه ای مطلع آن: رنج تن و آفت جان......... نامه ای مقطع آن: درد دل و خون جگر
در اين باره نگاه کنيد به مقالهء تحليلی "بر سمرقند اگر بگذری ای باد سحر..."، علی ميرفطروس، در: ايرانشناسی، شمارهء 1، سال 12، آمريکا، 1379، صص 118- 131.
33- "راحه الصدور"، صص 377 و 392.
34- "معجم البلدان"، ج 5، ص 114.
35- "سيرت جلال الدّين مِنکبرنی"، ص 48.
36- "معجم الادبا"، ج 5، ص 467؛ همچنين نگاه کنيد به: "نشوارالمحاضرة"، قاضی محسن تنوخی، ج 2، صص 324- 328.
37- "تاريخ تمدّن اسلام"، جرجی زيدان، ج 3، ص 438؛ مقايسه کنيد با: "جامع التّواريخ"، ج 1، ص 361 در حملهء مغول به بخارا و نابود کردن کتابخانه های اين شهر. هلاکوخان در حمله به قلعهء الموت و فتح آن(در سال 1256م) نيز دستور داد تا کتابخانهء سيّدنا(متعلق به حسن صباح) را سوزاندند و نابود کردند.
38- "تاريخ جهانگشا"، ج 1، صص 84-85.
39- "جامع التّواريخ"، ج 2، ص 767. در بارهء رونق علم و فلسفه در بخارا، نگاه کنيد به: "بخارا؛ دستاورد قرون وسطی"، ريچارد فرای، خصوصآ صفحات 79- 122 و 146- 156.
40- مکاتبات رشيدی، مکتوب 36.
41- "راهنمای کتاب"، ج 8، 1344، ص 72، مقالهء "کتابشويان"، محمّدتقی دانش پژوه.
42- "تاريخ آل مظفر"، محمّد کتبی، ص 49.
43- نگاه کنيد به: "عالم آرای عباسی"، اسکندربيک ترکمان، ج 1، ص 209؛ "خلاصه التّواريخ"، قاضی احمد قمی، ج 2، ص 1012.
44- "خلاصه التّواريخ"، ج 2، ص 754.
45- "خلاصه التّواريخ"، ج 2، ص 874.
46- "خلاصه التّواريخ"، ج 2، صص 798 و 1075- 1076.
47- برای گزارش ارزشمندی از کتابخانه های ايران در قبل و بعد از اسلام نگاه کنيد به: "کتاب و کتابخانه های شاهنشاهی ايران"، رکن الدّين همايونفرّخ، انتشارات وزارت فرهنگ و هنر، تهران، 1345، همچنين مقالات همين نويسنده در: مجلهء هنر و مردم، شماره های 43- 54، 1345 و شماره های 55- 75، 1346؛ نشريه تلاش، شمارهء 1، 1345، ص 77- 84؛ همچنين نگاه کنيد به: "نقش ايران در فرهنگ اسلامی"، علی سامی، ص 252- 275 و La vie quotidienne des Musulmans, pp. 146- 151.
48- "تمدن اسلامی در قرن چهارم"، آدم متز، ج 2، ص 202.
49- در بارهء پيشرفت علوم و خصوصآ رياضيات(حساب، هندسه، جبر، مثلثات و نظريهء مقدماتی اعداد) در اين دوران نگاه کنيد به: "زندگينامهء رياضيدانان دورهء اسلامی از سدهء سوّم تا سدهء يازدهم هجری"، ابوالقاسم قربانی؛ "تاريخ علوم عقلی در تمدّن اسلامی"، ذبيح الله صفا، ج 1؛ "پارسی نامه"، ابوالقاسم قربانی؛ "تاريخ ايران"(کمبريج)، ج 4، صص 330- 364.
50- "احسن التقاسيم فی معرفه الاقاليم"، ص 280، چاپ ليدن، ترجمهء فارسی، ج 2، ص 406.
51- "صورة الارض"، صص 26- 27.
52- "نزهة القلوب"، صص 151- 152؛ همچنين نگاه کنيد به: "سفرنامه"، ابن بطوطه، ص 389؛ "معجم البُلدان"، ياقوت حَمَوی، ج 5، ص 396.
53- نگاه کنيد به: "روضات الجنّات"، ج 2، صص 4 و 44-45 و 49- 55 و 94؛ "ظفرنامه"، نظام الدّين شامی، صص 83- 84. در مورد حملهء مغول به هرات نگاه کنيد به: صفحهء 19 کتاب حاضر.
54- "سفرنامه"، صص 166- 167.
55- "سفرنامه"، ص 212.
56- "ظفرنامه"، شرف الدّين علی يزدی، ج 1، ص 314؛ "منتخب التّواريخ"، معين الدّين نطنزی، ص 336؛ "تاريخ آل مظفّر"، کتبی، ص 114؛ "روضة الصّفا"، ميرخواند، ج 6، ص 157.
57- "سياست و اقتصاد عصر صفوی"، باستانی پاريزی، ص 358.
58- نگاه کنيد به: "مُجمل التّواريخ"، ابوالحسن گلستانه، صص 390 و 458؛ مقايسه کنيد با: "رستم التّواريخ"، رستم الحکما، صص 248- 255.
59- "تاريخ مغول"، عباس اقبال آشتيانی، ص 571؛ مقايسه کنيد با: "سفرنامه"، ابن بطوطه، ج 1، ص 253.
60- "خلاصة التّواريخ"، ج 2، ص 797؛ مقايسه کنيد با سخن قطران تبريزی در بارهء حملهء غُزّها به شهرهای آذربايجان: "شهرياران گمنام"، احمد کسروی، صص 191- 192 و 195- 199.
61- "تاريخ طبرستان"، ابن اسفنديار، ج 1، ص 164.
62- "تاريخ طبرستان"، ج 1، ص 165.
63- نگاه کنيد به: "تاريخ طبرستان"، ص 183؛ تاريخ رويان، اولياء الله آملی، ص 69.
64- "تاريخ طبرستان"، ص 190؛ همچنين نگاه کنيد به: "مختصرالبُلدان"، ابن الفقيه، ص 32؛ "فتوح البُلدان"، بلاذری، ص 158.
65- "تاريخ طبرستان، رويان و مازندران"، ظهيرالدّين مرعشی، ص 67؛ "تاريخ طبری"، ج 14، ص 6135.
66- "تاريخ طبرستان"، صص 239- 240؛ "تاريخ طبرستان، رويان و مازندران"، مرعشی، ص 135.
67- "تاريخ طبرستان"، ص 253.
68- "حبيب السير"، خواندمير، ج 2، صص 337 و 408.
69- "تاريخ طبرستان"، صص 245- 247؛ "تاريخ طبرستان، رويان و مازندران"، ص 136.
70- "تاريخ طبرستان"، ص 254؛ "تاريخ طبرستان، رويان و مازندران"، ص 139. مقايسه کنيد با "تاريخ بيهقی"، صص 588 و 591- 601، در قتل و غارت مردم آمل و ساری توسط سپاهيان سلطان مسعود غزنوی.
71- "بدايع الزّمان"(تاريخ افضل)، صص 89 و 91- 93؛ "سلجوقيان و غز در کرمان"، ص 131؛ "تاريخ کرمان"، ص 362 مقايسه کنيد با: "فارسنامهء ناصری"، گفتار اوّل، ص 161؛ "انقراض سلسلهء صفويه"، لاکهارت، صص 131 و 188- 189 و 194؛ "برافتادن صفويان برآمدن محمود افغان"، صص 78 و 205- 211؛ همچنين نگاه کنيد به: "تاريخ جديد يزد"، ص 90، دربارهء محاصرهء شهر يزد بوسيلهء تيمور و قحطی و مرگ و مير مردم، "روضات الجنّات"، ج 2، ص 53 در مورد قحطی شهر هرات؛ "خلاصه التّواريخ"، قاضی احمد قمی، ج 2، صص 897- 898، در حمله و غارت مشهد توسط ازبک ها و قحط و غلا در شهر؛ "جامع جعفری"، ص 473 در تخريب خانه ها و آبادی های شهر کرمان بدستور آقا محمّدخان قاجار. ويلم فلور نيز گزارش های ارزنده ای از غارت و تاراج شهرهای تجارتی کرمان، لار در زمان صفويان و حملهء افغان ها و قحط و غلای آن دوران بدست می دهد. نگاه کنيد به: "برافتادن صفويان برآمدن محمود افغان"(روايت شاهدان هلندی)، صص 29- 35، 44- 45، 60- 63، 78، 82، 205- 211، 278- 285 و 305.
72- "جامع التّواريخ حسنی"، نسخهء خطی کتابخانهء ملّی، نقل از: "آسيای هفت سنگ"، باستانی پاريزی، ص 181.
73- "سلجوقيان و غُز در کرمان"، صص 129 و 134 و 143- 144، "بدايع الزّمان"، ص 89. در مورد حملات ديگر و قتل عام مردم، ويرانی شهرها و فروپاشی مناسبات اقتصادی-اجتماعی منطقهء کرمان، نگاه کنيد به: "سلجوقيان و غُزّ در کرمان"، صص 59، 62، 77- 78، 100- 104، 118، 121، 129، 131، 143- 144، 177، 201، 203 و 207؛ "تاريخ آل مظفر"، صص 87 و 89. در مورد آبادانی و رونق اقتصادی منطقهء کرمان در قرون وسطی نگاه کنيد به: "مختصرالبلدان"، ابن فقيه، ص 20؛ "صورة الارض"، ابن حوقل، ص 77؛ "حدود العالم"، ياقوت حَمَوی، ص 126؛ "سرزمين های خلافت شرقی"، لسترنج، صص 321- 339؛ "سلجوقيان و غُزّ در کرمان"، صص 62 و 100 و 103.
74- نگاه کنيد به: "احياء الملوک"، صص 18 و 113- 114؛ "مطلع السعدين"، عبدالرزّاق سمرقندی، ج 2، صص 75 و 652؛ در مورد آبادانی و رونق اقتصادی سيستان در قرون وسطی نگاه کنيد به: "احياء الملوک"، صص 12 و 14 و 86 و 441؛ "صورة الارض"، ابن حوقل، صص 152- 153 و 155 و 160- 161؛ "مختصرالبُلدان"، ابن فقيه، ص 22. در مورد حملات ديگر، قتل عام های مردم، ويرانی شهرها و فروپاشی شبکه های آبياری و کشاورزی در منطقهء سيستان نگاه کنيد به: "احياء الملوک"، صص 83 و 98 و 100 و 104؛ "ظفرنامه"، نظام الدّين شامی، ص 92.
در اينجا، بی آنکه بخواهيم به قرينه سازی های ظاهری دچار گرديم، يادآور می شويم که حملهء عراق به ايران(1359) و تداوم 8 سال جنگ خونين و بيهوده، و نتايج سهمگين اين جنگ در ويرانی شبکه های اقتصادی و صنعتی ايران، نابودی بناهای تاريخی و تلفات عظيم انسانی(خصوصآ نيروهای توليدی و جوان جامعه) می تواند يک مصداق عينی در تکميل نظرات ما باشد. "انستيتو بين المللی تحقيقات در بارهء صلح"(سيپری) در استکهلم، خسارت جنگ 8 سالهء ايران و عراق را بيش از درآمد نفتی اين دو کشور در يک قرن اخير دانسته است. منابع ديگر، خسارت جنگی ايران را 74 تا 91 بيليون دلار ذکر کرده اند.
روزنامه کيهان(14 ارديبهشت 68) ضمن چاپ ليستی از آثار تاريخی و فرهنگی آسيب ديده در جريان جنگ ايران و عراق به نقل از رئيس "سازمان ميراث فرهنگی کشور" نوشت: "استقرار تأسيسات نظامی و پايگاههای هوايی در جوارِ شهرهای باستانی و اقدام به سنگرکنی در محوطه های باستانی، نمونه هايی از بی توجهی به سياست عدم استقرار مواضع نظامی در جوار آثار باستانی است. يکی از دلايل تخريب آثار تاريخی ايران در طول جنگ تحميلی همين امر بوده است". وی به عنوان نمونه به معبد چُغا زنبيل -يکی از 3 آثار فرهنگی ثبت شده در ميراث فرهنگی جهانی در خوزستان- اشاره کرده که "سپاه پاسداران در محوطهء آن، پايگاه نظامی احداث نموده و به همين جهت امکان سرکشی و جبران خسارت وارده وجود نداشته است".
بر اساس گزارش روزنامهء جمهوری اسلامی(14 ارديبهشت 74): 80% آثار تاريخی شهر تازه کشف شده در اطراف "بُرازجان" به دليل حفاری های غير مجاز توسط افراد سودجو، رو به نابودی است. اين شهر تاريخی که متعلق به دورهء ساسانيان است دارای يک آتشگاه، يک معبد ميترائی(مهر پرستی)، دژ دفاعی و آثار ديگر می باشد.
75- "ايران و قضيه ايران"، کُرزُن، ج 1، ص 247؛ "مقاله نيشابور"، لورنس لاکهارت، مجلهء دانشکدهء ادبيات مشهد، سال سوّم، شمارهء 4، ص 338. در مورد اهميّت علمی و فرهنگی شهر نيشابور در قرون وسطی نگاه کنيد به مقالهء لاکهارت در مجلهء فوق الذکر، صص 337- 350؛ "نيشابور مرکز خراسان، قديم ترين پايگاه علوم اسلامی"، عبدالحميد مولوی، نشريهء دانشکدهء معقول و منقول مشهد، شمارهء 1، 1347، صص 182- 226؛ "نيشابور به روايت تاريخ"، عباس شريفی نارانی، نشريهء ميراث فرهنگی، شمارهء 3- 4، صص 75- 80.
76- "تحرير تاريخ وصّاف"، ص 128، همچنين نگاه کنيد به: صص 215- 216 و 362.
77- سفرنامه، ص 9.
78- "جامع التّواريخ"، ج 2، ص 767؛ در بارهء زمين لرزه های شهر تبريز نگاه کنيد به مقالهء عزيز دولت آبادی در: نشريهء دانشکدهء ادبيات تبريز، شمارهء 2، سال 16، 1343، صص 137- 162؛ "زمين لرزه های تبريز"، يحيی ذکاء، تهران، 1359. برای آگاهی از زمين لرزه های شهرهای مهم ايران نگاه کنيد به کتاب ارزشمند: "تاريخ زمين لرزه های ايران"، تأليف ن.ن. آميرسيز و ج.پ. مِلويل.
79- "تاريخ يمينی"، صص 276- 278.
80- "ايران و قضيه ايران"، ج 1، ص 248.
81- "راحه الصدور"، صص 171- 172. راوندی در ذکر ظلم و ستم های ترکان غُزّ در خراسان نيز يادآور می شود که: غُزان در خراسان بی رسمی ها کردند و بی رحمی های نمودند که "اگر بشرح آيد ده کتاب چنين باشد"، "راحه صدور"، صص 377 و 393- 394.
82- "تاريخ جديد يزد"، صص 249- 250. برای آگاهی از جنگ های داخلی، حمله ها، کشتار مردم و خصوصآ غارت تجّار خارجی و داخلی و فروپاشی اقتصاد شهرها و روستاهای فارس، خوزستان، بيهق، لار، کرمان و ... از جمله نگاه کنيد به: "روضات الجنّات"، معين الدّين اسفزاری، ج 2، صص 190- 191 و 198؛ "حبيب السّير"، خواندمير، ج 4، 439؛ "تاريخ آل مظفر"، صص 43 و 108- 109؛ "راحه الصدور"، ص 377 و 381 و 392؛ "سلجوقيان و غز در کرمان"، صص 58- 60؛ "تاريخ بيهق"، ابوالحسن بيهقی، صص 267 و 268 و 269 و 271؛ "تاريخ وصّاف"، ص 361؛ "ظفرنامه"، شرف الدّين علی يزدی، ج 1، صص 263 و 427 و 541 و 559- 562؛ "تاريخ احوال حزين"، صص 103- 108؛ "برافتادن صفويان برآمدن محمود افغان"(روايت شاهدان هلندی)، ويلم فلور، صص 28، 29، 35، 44، 45، 63، 78، 82، 205- 211 و ...
83- نگاه کنيد به: "تاريخ عالم آرای صفوی"، مولف ناشناس، بکوشش يدالله شکری، ص 372. برای نمونه های ديگری از کشمکش سرداران و اميران داخلی و ويرانی شهرها در اين دوره نگاه کنيد به صفحات 96، 220، 225 و ...، "تاريخ عالم آرای صفوی".
84- "راحه الصدور"، ص 182، همچنين نگاه کنيد به: "کامل"، ابن اثير، ج 17، صص 228- 229، حوادث سال 448 و ج21، ص175، حوادث سال 554ه.
85- نگاه کنيد به: "معجم البُلدان"، ج2، ص 893، مقايسه کنيد با روايت خواندمير و مستوفی در: "حبيب السّير"، ج3، ص2؛ "نزهة القلوب"، ص57، همچنين نگاه کنيد به "زندگانی من"، احمد کسروی، ص13؛ "ويژگی های تاريخی شهرنشينی در ايران دورهء اسلامی"، احمد اشرف، در: نامهء علوم اجتماعی، سال اوّل، شمارهء 4، 1353، صص 30- 32.
86- "تاريخ وصّاف"، ص361، مقايسه کنيد با گزارش محمّدبن ابراهيم در: "سلجوقيان و غُزّ در کرمان"، صص 129 و 134 و 144 و گزارش سيف بن محمّد هرَوی در: "تاريخ نامهء هرات"، صص 82- 83 و گزارش افضل الدّين کرمانی، در: "بدايع الزمان"، ص 89.



* * *



 

+ نوشته شده در  دوشنبه سوم اردیبهشت 1386ساعت 13:34  توسط الوندی  | 

نقش بابيان و بهائیان در انقلاب مشروطه

 

مقدمه

ایرانیان به جان آمده از ظلم و جور درباریان قاجار و فتواهای ضد و نقيض روحانیون قدرت طلب از طرفی و مشاهده عقب ماندگی کشور ايران از طرف ديگر به فکر پیدا کردن راه چاره ای برای خاتمه دادن به وضع موجود برآمدند. نيرو های شرکت کننده در انقلاب مشروطه دارای انگیزه های متفاوتی بوده اند. روحانيون بفکر محدود کردن قدرت درباريان به نفع خويش و درباريان برای آزادی بيشتر در برابر روحانيون در انقلاب مشروطه شرکت کردند. اکثريت مردم درک درستی از مشروطه نداشته اند. هدف آنها بيشتر متوجه تشکيل عدالت خانه و پايان دادن به خودسری های محاکم شرع و حکّام عرف بوده است. با توجه بدرخواست های مشروطه خواهان اين مطلب روشن میشود. در نامه ای که به نام ملت به شاه نوشته شده چنين می خوانيم: "در عريضه ملت حضور بندگان شاهنشاه خلد الله ملکه استدعای رعايا که نماويس و عيال پادشاه اند آن است که مجلس معدلتی که حاوی بر اجراء احکام قانون محمدی و مشتمل است بر حفظ نفوس و اموال و اعراض و ناموس و دماء مسلمين و امنيت دوستان محمد و آل محمد..." (1). در اين تقاضا نه اسمی از آزادی است و نه نامی از قوانين مدنی. با توجه بتقاضای مشروطه خواهان متحصن در سفارت انگليس اين مسئله بهتر روشن میشود. "ما عرايض خود را بتوسط شارژدافر سفارت حضور شاه فرستادیم. امروز مقصود و عرض ما منحصر است به سه مطلب: اول مراجعت آقایان و رؤسای روحانی که اسناد و قبالجات زنهای ما بخط و مهر و اعتبار آنها بوده. ديم افتتاح عدالت خانه که شاه و گدا در آن مساوی باشند. سوم آنکه قبوض و براتهای مواجبها را که از مردم خریدیم باعتبار دولت پول ما را بدهند." (2)

انگیزه بخش بزرگی از روحانیون فعال در انقلاب مشروطه محدودتر کردن قدرت شاهزادگان و حکام درباری به نفع خود بوده است, نه به خاطر تشکیل مجلس مردمی و وضع قوانین. روحانيون فعال در جنبش مشروطه را میتوان به دو گروه تقسيم کرد: يک گروه روحانيونی که طرف دار مشروطه بعنوان حکومت قانون بودند, مانند ملا کاظم خراسانی و طرف دارانش. و گروه ديگر که طرفدار حکومت مشروطه مشروعه, مانند شيخ فضل الله نوری و یارانش. درباره تفکرات این گروه ناظم الاسلام چنین می نویسد: "در جلسه ای در حضور شاه [صحبت از مشروطه بوده است] سلطان العلماء... عرض کرده بود اين لفظ مشروطه را که منافی بادين است در زبان مبارک نياوريد. حاج شيخ فضل الله گفت... مشروطه خوب لفظی است. شاه دستخط مشروطه را داده اند...مشروطه بايد باشد ولی مشروطه مشروعه و مجلس محدود نه هرج و مرج." (3) آقای بهبهانی که يکی از روحانيون سردمدار مشروطه و به نام یکی از «سيّدَین سندَين» (یعنی طباطبائی و بهبهانی) معروف است به گفته يحيی دولت آبادی از ظلّ السلطان می خواهد که اگر 150000 تومان رشوه بدهد اسباب خلع محمد علی ميرزا و نصب وی را به سلطنت فراهم کند. اما چون ظل السلطان پرداخت وجه را به بعد از نصب خود موکول می کند مسئله منتفی می شود. (4) بهبهانی به درستی می دانسته است که ظل السلطان در استبداد دست کمی از پدرش نداشته است. هدف بهبهانی در دايره قدرت قرار گرفتن و طرفدار مشروطه شدن فقط به خاطر قدرت مندتر شدن بوده است, نه ايجاد حکومت قانون. باید یادآور شویم آن بخشی از روحانیون که طرفدار قانون و آزادی بودند بزودی از دایره قدرت کنار زده می شوند اما اگر چه شیخ فضلالله سنبل گروه دوم در ابتدا شکست میخورد و اعدام می شود اما تفکر او در انقلاب مشروطه تا حدود زیادی نهادینه می شود.

روحانیون همچنان حکومت را حق خود میدانستند و پادشاهان را عمله ظلم مینامیدند که حق آنها را غصب کرده اند. به نظر آنها تنها پادشاهانی حق حکومت دارند که از طرف روحانيون مأذون به سلطنت باشند. دراین باره دیرتر صحبت خواهیم کرد.

شاهان قاجار کمتر شهامت و قدرت اقدامی برعلیه منافع و خواسته های روحانیون را داشته اند و اگر گهگاهی چنین اجازه ای به خود میدادند با جواب آنها که به صورت بلواهای شهری ظاهر می شد روبرو می شدند، و چاره ای جز تسليم شدن در بارابر خواسته های آنها نداشتند. روحانيون با طرح تفکر غاصب بودن حکومت غیر روحانی موجبات جدائی بین مردم و دولت را فراهم کرده اند. از اين رو مردم هیچ گاه دولت را حافظ منافع خود نمی دانستند و دولت مردم را طرفدار حکومت نمی شناخت. با بودن چنين تفکری هیچگاه قانون مدنی نمیتوانسته است در جامعه نهادینه شود.

روحانیون برای حفظ قدرت خود با بودن هرگونه آزادی در ایران مخالف بودند, زیرا قانون و آزادی را سدّی در برابر خواسته ها و تمایلات خود میدانستند. آنها حتی بردن نام آزادی را جزو گناهان کبیره میدانستند. از این نظر ملا علی کنی روحانی بزرگ عصر ناصری از آزادی به نام "کلمه قبیحه" یاد میکند و موفق میشود مردم عادی و دربار را متفقاً برعلیه فکر آزادی خواهی بشوراند. بخشی از مردم عادی برای حفظ بیضه اسلام و درباريان برای حفظ منافع خود بر علیه مشروطه خواهان متفق میشوند. در این دوران بهائیان چه از طرف روحانيون و چه از طرف درباريان مورد حمله قرار می گيرند.

روحانیون برای ضربه زدن به مشروطه سعی می کردند که مشروطه را فکر بابی/بهائی و مشروطه خواهان را بهائی معرفی کنند. آنها مشروطه را خلاف شرع و مشروطه خواهان را مخالفین دین و شریعت نبوی معرفی میکردند که هدفی جز ضربه زدن بر اساس دین مبین ندارند و از این راه مردم را بر عليه آنان تحريک می کردند.

مشروطه خواهان نیز نظر مساعدی با بهائیان نداشتند چون آنها را طرفدار دربار و مستبدين می دانستند. علت این بدبینی در دفاع بهائیان از نهاد حکومت در برابر روحانیون بوده است. البته دفاع بهائیان از حکومت, نه از سلاطین فاسد قاجار که بابيان و بهائيان خود از دست آنها ظلمها کشيده بودند, بلکه از نهاد قانون مدنی در برابر قانون شرع بوده است. قانونی که حقانیت خود را از مردم می گرفت نه از اعتقادات دینی. و هر زمانی که مردم می خواستند می توانستند حاکم را بر کنار کنند. نه آنچنان حکومتی که مشروعيت خود را از «الله» می گرفت که نه دربارابر مردم مسؤول بود و نه مردم حق داشتند و یا میتوانستند آنها را از حکومت عزل کنند. دفاع بهائیان از حکومت را باید از این زاویه مورد بررسی قرار داد, نه دفاع از شاهان فاسد قاجار. لازمه بررسی انقلاب مشروطه شناخت نقش روحانیون شیعه در آن دوران است. بدین جهت لازم است که ابتدا نگاهی مختصر به نقش آنها در رابطه با حکومت مياندازيم. دراین زمینه رضا مرزبان چنین می نویسد:

"هجوم نظامی تزار روسیه به ایران، که با توجه حرکت استعماری اروپا به این سو همراه بود، و شکست رسوای دو عنصر فرسودۀ قدرت : شمای سلطنت قبیله یی قاجار و هیرارشی مذهبی از این هجوم، سرمنشأ بیداری بود. و نخستین واکنش ها از درون هیرارشی مذهبی آغاز گشت، که برفرهنگ عام جامعه استیلا داشت. و اوج آن در جنبش باب بود که ایران را تکان داد. حتی پس از سرکوب، قریب نیم قرن نقطۀ الهام و خاستگاه تنبه اندیشه گران باقی ماند. دراین جنبش، تنها هیرارشی مذهبی نیست که به مبارزه طلبیده شد؛ سلطنت استبدادی شاه هم مانند همزادش، عرضۀ هجوم شد. و این هردو که هیچ اصالتی نداشتند، با هم دستی به آفریدن سیاه ترین فاجعۀ سرکوب و اختناق در تاریخ صدساله ایران پرداختند. و پس از آن برهر حرکت هشداردهنده و هرنشانۀ عدول از سنن استبداد دینی و حکومتی برچسب بابی زده شد. اما این در زمانی بود که از سویی سلطنت قاجار، زیر حمایت تزار قرار داشت. و هیرارشی مذهبی مشهور به مکتب اصولی، از حمایت مالی انگلیس، به نام "موقوفۀ هند" برخوردار بود. (5)

I پيش زمينه های انقلاب مشروطه

در دوران قاجارها فساد دستگاه دولتی به اوج خود رسیده بود. دولت مردان حاکم مناطق حکومتی خودرا با دادن رشوه از شاه اجاره میکردند. و بدین جهت هرگونه ظلم و جوری را به مردم بدبخت حق خود میدانستند. هیچ قانونی نبود که از آنها دربرابر زورگوئی های حکام عرف و شرع دفاع کند.

زجر و فشار بدبختی و درماندگی که ملت ایران درعهد شاهان قاجار باید تحمل میکرد حاصل همکاری 3 نیروی مختلف بود: یکی روحانیون قشری و متعصب که بی خبر نگهداشتن مردم را در راه رسیدن به اهداف خود لازم میدانستند و با هرچه بوی نوآوری و آزادی از قبیل ایجاد مدارس و یا چاپ خانه ها میداد مخالف بودند. دیگری دولتمردان فاسد که برای جمع آوری ثروت از هیچ گونه تجاوزی به جان و مال مردم ابائی نداشتند و بالاخره دولتهای انگلیس و روس که از ضعف دولت استفاده کرده و باج خواهی میکردند. آنها برای حفظ منافع خود گاهی به این گروه و زمانی به آن گروه کمک میکردند. مردم هم تحت فشار و باج خواهی های حکام ظالم و احکام ضد و نقیض روحانیون و مالیات های سنگین دست و پا میزدند. شکست های ایران در جنگها با روسیه از طرفی و باج خواهی های انگلیس و روس از طرف دیگر مردم را سخت تکان داده بود. ضعف حکومت ایران در برابر خارجیان و مشاهده قدرت آنان مردم را مات و مبهوت کرده بود. عده ای شیفته غرب و رشد آنها بودند. عده ای به رهبری روحانیون هم چنان ضد غرب و پیش رفت و طرفدار سنت بودند، عده ای هم به فکر پیدا کردن راه چاره ای برای علاج علل عقب ماندگی ایران از قافله تمدن بودند. بهائیان يکی از علل اصلی عقب ماندگی جامعه ايران را در تفکرات روحانیون و دخالت های نابجای آنها در سیاست و حکومت میدانستند. چنانچه هرگاه روحانيون در سياست دخالت کرده بودند ضرر های جبران ناپذيری به ايران و ايرانيان خورده بود. مثل دخالت روحانيون به رياست محمد باقر مجلسی در اواخر دوران صفويه و در زمان شاه سلطان حسين در سياست که نتيجه آن سقوط کشور به دست قبائل افاغنه بود و مرتبه دوم دخالت روحانيون به پيشوائی سيد محمد مجاهد و فتوای جنگ دوم ايران و روس که منجر به عقد قرارداد ترکمن چای شد. سعيد نفيسی می نويسد:"عهد نامه ترکمن چای ضرر معنوی بسيار بزرگی به ايران زد که هنوز ما گرفتار انيم ...ايرانيان کاملاً مرعوب اروپا شدند." (6) برای رسيدن به حکومت قانون که هدف اصلی مشروطه خواهان بوده است هيچ راهی جز جدائی دين از سياست نبوده است. استبداد هميشه از نظر تاريخی بر دو پايه استوار بوده است. يک پايه روحانيون که تفکرات متحجرانه را نمايندگی می کردند و پايه ديگر حکومتگران که طالب قدرت و ثروت بوده اند. مبارزه با گروه اول به مراتب مشکلتر از با گروه دوم است زيرا اين گروه همانطور که ذکر شد مشروعيت خود را از فرستادگان الهی می گيرد و هيچگونه مسئوليتی دربرابر مردم را نمی پذيرد. در حالی که حاکمین عرفی مشروعیت خود را یا به ارث یا از مردم میدانند. نماينده مردم را می توان از اريکه قدرت به زير آورد اما به زير آوردن قدرت نمايندگان الله کاری است بس مشکل. اين کار فقط از عهده گروهی بر میايد که آنها هم مشروعيت خود را از الله بدانند. در انقلاب مشروطه اين بابيان و بهائيان بوده اند که آشکارا با دخالت روحانيون در سياست مخالفت کردند. آئين بابی و بعدا بهائی در انکار آشکار تفکرات روحانيون و مخالف دخالت دين در سياست بوده است. علت اصلی مخالفت روحاني با دو آئین نامبرده نه از موضع حفظ بیضه اسلام بلکه از موضع حفظ منافع مقام و ثروت خود بوده است.

II نیروهای مؤثر در انقلاب مشروطه

لازمه دستيابی به اهداف مشروطه در درجه اول اشاعه فکر آزادی خواهی و گسستن زنجيرهای اسارت فکری بوده است. بدون آماده کردن چنين زمينه ای هرگونه تغيير حکومتی نتیجه ای جز خون ريزی و ويرانی به بار نمی آورد. تجربه تاريخی به ما می آموزد که از دل جنگ و خون ريزی آزادی و رفاه بيرون نمی آيد.از اين رو بهائيان سعی وافر در اشاعه فکر آزادی و سست کردن يکی از دو پايه قدرت استبداد يعنی روحانيون داشته اند. متاسفانه در دوران انقلاب مشروطه اين زمينه بدلائل گوناگونی از قبيل بی سوادی, نبودن مطبوعات آزاد, عدم آزادی بيان و عقيده فراهم نبوده است. برخی از رهبران جنبش مشروطه به واسطه روابط و رفت و آمد هائی که با اروپائيان داشته اند لزوم تغييراتی در بافت حکومتی ايران را تشخيص داده بودند. اما دربرابر تفکر اين گروه معدود دو گروه مخالف قوی يعنی روحانيون و دربار قرار داشتند. اگر رهبران مشروطه را به سرداران بدون سرباز تشبيه کنيم راهی به خطا نرفته ايم. آنچه از تاريخ صد سال گذشته آموخته ايم انقلاب مشروطه نتيجه مطلوب را به بار نیاورده است. گواينکه قدم هائی در راه حکومت قانون برداشته شده است. اما بر عکس صد سال قبل امروز شرايط ايجاد يک حکومت دموکرات به مراتب مهيا تر است. زيرا اکنون جامعه از يک نيروی عظيم تحصيل کرده و تا حدودی رشد صنايع داخلی و يک قشر عظيم مردم آگاه برخوردار است. اما آنچه را که فاقد آن است يک رهبری منسجم است.

در جواب سئوال چرا بهائیان عملاً در انقلاب مشروطه شرکت نکردند، عبدالبهاء جواب میدهد اگر ما در انقلاب شرکت میکردیم بهائیان قتل عام میشدند و مشروطیت هم جاری نمی شد. نگاهی به جنبش بابیه و خون هائی که ریخته شد دلیل این مدعا است. برای روشن شدن اين مسئله نگاهی کوتاه به جنبش بابيه میاندازيم.

ظهور سید علی محمد باب درسال 1844 و نفوذ او در زمان بسیار کوتاهی دربین کلیه اقشار جامعه ایرانی زنگ خطر را برای روحانیون شیعه به صدا درمیآورد. گو اینکه روحانیون شیعه از همان ابتدا با اسلحه تکفیر به مقابله با آئین بابی برخاستند ولی به زودی ناکارائی حربه آنان دربرابر نفوذ روزافزون بابیان نمایان گردید.

نفوذ تفکرات باب و اقبال به آئین جدید در میان اقشار مختلف جامعه از قبيل روحانیون شیعه، دولتمردان قاجار، تجار و کسبه مشهود بود. با بوجود آمدن چنین زمینه ای جنبش بابیه میرفت که قدرت روحانیون شیعه را درهم بکوبد، اقبال خارج از تصور مردم از آئین جدید دولت مردان قاجار را به فکر انداخت که با کمک اين نيروی نوظهور قدرت روزافزون روحانیونی که برای آنها هم اسباب زحمت شده بودند، محدود کنند. از این رو ابتدا با آنها راه مماشات را برگزیدند. بابیان ازاین دوران استفاده کرده و موقعیت خودرا تحکیم کردند. روحانیون که احساس خطر کرده بودند از هیچ گونه اقدامی که منجر به رویاروئی بابیان با دولت بشود فروگذار نکردند. اگر جنبش بابی موفق میشد که قدرت روحانیون شیعه را درهم بکوبد، مشخصاً میتوانست در راه استقرار حکومت قانون کمک های شایانی به جامعه ايران بنماید. اما متأسفانه این چنین نشد و روحانیون شیعه توانستند با کمک دولت مانع نفوذ تفکرات آئین بابی درجامعه بشوند.

قدرت روحانیون در ناآگاه نگهداشتن جامعه و در ترساندن مردم از آتش دوزخ و مجازاتهائی که شامل حال غير مؤمن میشود بوده. آنها مردم را از عواقب ناشی از عدم اجراء دستورات خود آنچنان ترسانده بودند که هردستوری از طرف آنها را بدون چون و چرا اجراء میکردند که مبادا مورد غضب خداوند قرار گیرند و در آتش آنچنانی جهنم بسوزند.

تفکرات باب خط بطلان برروی این تفکرات کشیده و بدین ترتیب روحانیون را خلع سلاح کرده بود.

قابل فهم است که روحانیون برای حفظ مقام و منزلت خود از هروسیله ای برای جلوگیری از ترویج این گونه افکار استفاده کنند و معتقدین به چنین آئینی را مخالف شرع، مرتد و مهدورالدم بنامند.

III. نظر روحانيون شيعه نسبت به حکومت

دراین بخش از بحث ابتدا به نظریات روحانیون شیعه درباره حکومت می پردازیم و سپس نظریات باب را معرفی می کنیم تا نقش آئین بابی و بهائی در انقلاب مشروطه مشخص گردد.

دخالت روحانیون از هردین و آئین در مسائل حکومتی و اجتماعی مانع رشد و شکوفائی جامعه میشود. دخالت کلیسا در جوامع اروپائی منجر به تشکیل محاکم تفتیش عقائد، کشتار میلیون ها انسان, مصادره اموال آنها و ویرانی اروپا شد.

اروپا زمانی راه رشد و شکوفائی را درپیش گرفت که موفق شد قدرت کلیسا را محدود کند. دولت عثمانی تا خودرا از چنگ روحانیون قدرت طلب آزاد نکرد، نتوانست به حداقل از آزادی دست بیابد. میرزا صالح یکی از محصلین که درسال 1815 به انگلستان فرستاده میشود (او در مدت اقامت خود در انگلیس شیفته آزادی در انگلیس میشود) دربازگشت به ایران از راه عثمانی با مشاهده اوضاع آن دیار و مخالفت روحانیون با اصلاحات، نظر خودرا نسبت به آنها چنین ابراز میکند:

"مادامی که سلسلۀ علیه ملاها خودرا مدخل به دولت عثمانی نمایند هرگز دولت مزبور ترقی نخواهد کرد. سلطان سلیم را اراده اینکه نظام فرنگستان را در اسلامبول آورد، ملاها از راه حماقت نظام را خلاف شرع دانسته از راه غرض اورا منع نموده و ایضاً سلطان مزبور میخواست علوم فرنگستان را به اسلامبول آورد. از راه حسد اورا مانع شده نگذاشتند که جمعی از جادۀ نادانی و حماقت بیرون آیند. فی الواقع هردولتی که ملاها خود را مدخل آن نموده بنا را به حیله بازی گذارند هرگز آن دولت و آن ولایت ترقی نخواهد کرد. سابقاً دولت عثمانی چندان در حیطۀ تصرف ملاها نبوده از هرکناره ناصر بودند و بالفعل که ید این طایفۀ جلیله درآن است در نهایت بی قوتی است". (7)

دربین شخصیت ها و سیاست مداران ایرانی بوده اند افرادی مانند قائم مقام فراهانی، میرزا تقی خان امیرکبیر، میرزا حسین خان مشیرالدوله، میرزا ملکم خان، مستشارالدوله، طالبوف، آخوندزاده و .... که قصد نوآوری و تجدد در ایران داشته اند و هرکدام از آنها دراین راه زحماتی کشیده اند که قابل تمجید است. ولی هیچ کدام از آنها در راه محدود کردن قدرت روحانیون و دخالت شرع درامور جامعه یا نخواستند و یا نتوانستند اقدامی اساسی بنمایند. میرزا ملکم خان ارمنی جدیدالاسلام سعی در نشان دادن رابطه حسنه بین شرع انور و آزادی داشته و آزادی را از شرع انور میدانسته. آیا ملکم خان مسلمان بوده است یا ارمنی نه مشخص است و نه مهم. اما مسئله از آنجا اهمیت پیدا میکند که ملکم از ترس روحانیون و عدم شهامت قصد دارد که ترقی خواهی و عدالت اجتماعی را با مبانی شرع انور وفق دهد و آزادی در غرب را منبعث از اسلام معرفی کند.

ملکم خان در رساله صراط المستقیم سعی در تطبیق دادن شریعت اسلام با آزادی دارد. او از ترس تکفیر روحانیون در ابتداء رساله صراط المستقیم چنین مینویسد:

"معلوم باد که نگارنده کلیه فضایل عقلیه و نقلیه انبیاء را عقلا و فضایل نقلیه و معجزات و نزولی ملائکه و غیره را آنچه متوقف شریعت مقدسه است قلباً و ذوقاً و وجداناً و تعبداً و عادتاً اقرار دارد." (8)

ملکم قوانین دولتی مربوط به عدل و انصاف اروپا را برگرفته از قوانین اسلام میداند. فریدون آدمیت راجع به ملکم خان مینویسد او نسبت به ایران زمان خود سالها جلوتر زندگی میکرد. استدلال آدمیت در این زمینه مربوط به این جمله از ملکم است: "کره زمین خانه مشترک جمیع اجزای بنی آدم است" باز میگوید "آبادی دنیا تعلق به عموم انسانیت دارد." (9) آدمیت از وسعت اندیشه ملکم خان یاد میکند ولی فراموش میکند که قبل از ملکم بهاءالله میگوید "ای دانایان امم از بیگانگی چشم بردارید و به یگانگی ناظر باشید و باسبابی که سبب راحت و آسایش عموم اهل عالم است تمسک جوئید. این یک بشر، عالم یک وطن و یک مقام است از افتخار که سبب اختلاف است بگذرید و به آنچه علت اتفاق است تمسک جوئید." (10) سخت میتوان تصور کرد که تفکرات بهاءالله ازنظر تیزبین آدمیت پنهان مانده است.

بدین ترتیب ملکم خان قصد داشته است که با کمک شریعت و رهبران دینی راهی به تجدد و دمکراسی برای جامعه ایران بازکند. او غافل بوده است که روحانیون چنین امکانی را نمی دهند. هیچ کدام از سیاست مداران ایران که از 150 سال گذشته قصد نوآوری، تجدد و یا آزادی داشته اند، نتوانسته اند به موفقیتی دست یابند.علت آن را در همین نوع سازشها با روحانیت باید دانست. هما ناطق مینویسد:"امیرکبیر از کشتن باب و آزردن بابیان طرفی نبست. حتی دست تنها ماند. اوکه شیفته نوآوری و آبادسازی و اصلاح بود می بایست نواندیشان را برکشد تا بتواند با خودکامگی نظام ناصری و استبداد دینی درافتد. دیدیم که بابیان دستکم و نخست در گسترانیدن آرمان خود روی به دولتمردان آوردند. حتی می توان گفت با آنان بودند و نه برآنان." (11)

امیرکبیر به عقب ماندگی ایران آگاه بوده و علاقه داشته است که ایران دارای حکومت قانون باشد و مردم بتوانند درسایۀ قانون زندگی کنند. او آگاه بوده است تا زمانیکه روحانیون درکار دولت مداخله کنند، هیچ اصلاحی صورت نخواهد گرفت. آدمیت می نویسد: "میرزا تقیخان برای پیشرفت نقشۀ اصلاحی خود از نفوذ روحانیون سخت کاست و دست آنها را درامور دولت قطع کرد. او برآن بود که با اقتدار و مداخله های آنها هیچ اصلاحی سرنمیگیرد. امیر به استیونس قنسول انگلیس در تبریز گفته بود" دولت عثمانی وقتی توانست به احیاء اهمیت خود به پردازد که تسلط ملاها را درهم شکست". (1) قنسول انگلیس در این باره مینویسد "میرزا تقیخان نیز میخواهد همین راه را پیش گیرد". (2) یکی از علل عمدۀ مخالفت شدید امیرکبیر با روحانیون نفع پرستی و رابطۀ آنها با سفارت خانه های خارجی بود. بنا برگزارش وزیرمختار انگلیس در طهران میرزا ابوالقاسم امام جمعۀ طهران که از یک طرف از امپراطور روس هدایای قیمتی میپذیرفت و از طرفی دیگر به پالمرستون وزیر خارجه انگلیس نامۀ ارادتمندانه مینوشت، مورد سخط و عتاب امیرکبیر قرار گرفت. و در مقابل وساطت وزیر مختار انگلیس به او ابلاغ کرد "یا باید در مقابل بهانه جوئی ها و دخالت ها ایستادگی کنم یا از حکومت دست بردارم. این مختص امام جمعه نیست اساساً همه آخوندها میخواهند درامور مملکتی و دنیوی دخالت کنند." همچنین وقتی که درسال 1265 در تبریز شایع گردید که بقعۀ صاحب الامر معجزه کرده است و قنسول انگلیس از راه شیطنت چهل چراغ به آنجا فرستاد و غوغائی در شهر برخاست و گفتند تبریز باید از پرداخت مالیات معاف باشد، میرزا تقیخان سران ملایان تبریز از جمله شیخ الاسلام را توقیف کرد، عذر قنسول انگلیس را از ایران خواست که دیگر مداخلۀ فضولانه نکند. بقعۀ صاحب الامر دیگر معجزه ای نکرد.

اسناد وزارت امور خارجه انگلیس، نامه استیونس. 15 ژوئن 1849.

ایضاً (12)

سرنوشت امیرکبیرو اصلاحات اورا میشناسیم. اگر امیرکبیر همانطور که هما ناطق مینویسد بابیان را قتل عام نمی کرد، میتوانست از پشتیبانی نیروی بزرگی در محدود کردن قدرت روحانیون استفاده کند. اما متأسفانه امیرکبیر چنین نکرد و با قتل عام بابیان تنها ماند و روحانیون به هدف خود رسیدند.

سیاست مدار دیگری که قصد نوآوری و تجدد داشت میرزا حسین خان مشیرالدوله(سپهسالار) بود. آدمیت درباره او مینویسد:

"ملایان متعصب خودپرست به پیشوایی حاج ملا علی کنی میرزا حسین خان را مرد بی دین و کارهای ترقی خواهانه اورا محصول کارفرنگ و خلاف شرع شمردند ... در گزارش 18 ماهه خود به ناصرالدین شاه مینویسد دعوای من با مخالفان منحصر به فرداست. فدوی میگویم دولت آنها میگویند اشخاص. فدوی نظم میخواهد آنها اختلال." (13) میرزا حسین خان هم به سرنوشت امیرکبیر دچار میشود.

مختصراً همه آن سیاست مدارانی که قصد اصلاحات از راه شریعت و با کمک روحانیون را درسر می پروراندند نه تنها که موفق نشدند برخی از آنان جان خودرا هم برسرآن گذاشتند. روحانیت شیعه تمامیت خواه است و هیچ دگراندیشی را نمی پذیرد. آنها حتی به مسلمانان غیر 12 امامی هم رحم نکرده و نمی کنند. قتل عام صوفیان و طرفداران مکتب اخباری شاهد این مدعا است. کشتار سنیان که جای خود دارد. آیا از چنین گروهی میتوان انتظار داشت که دگراندیش را تحمل کند و راه به آزادی را اجازه دهد.

روحانیت شیعه حکومت را حق خود میداند و لاغیر. ازاین رو لازم است که قبل از ورود به بحث اصلی تفکرات روحانیون شیعه را بشناسیم تا بتوانیم به نقش بهائیان در انقلاب مشروطه بپردازیم.

.IVروحانیون و انقلاب مشروطه

قبلاً باید یادآور شویم که هرجا از روحانیون شیعه صحبت میشود منظور آن بخشی از روحانیت است که طرفدار مطلق گرائی و تمامیت خواهی بوده است. باید قبول کنیم بوده اند روحانیون عالی قدری که با تفکرات تمامیت خواه سرسازش نداشته اند، اما متأسفانه دربرابر قشر روحانیون تمامیت خواه یا سکوت کرده اند و یا با آنها مماشات کرده اند.

بطورکلی اندیشه غاصب انگاشتن هرنوع حکومت در غیبت امام غائب و انکار مشروعیت حکام به علت در اقلیت بودن شیعه از محدوده حوزه های درسی روحانیون تجاوز نکرده بود. اما با به قدرت رسیدن ایل قاجار درایران روحانيون به آرزوی هزار ساله خود که دخالت در حکومت بوده است می رسند. سعيد نفيسی می نويسد: "قاجارها چون خود می دانستند که مردم پادشاهی ايشان را به جق نمیدانند بهمين جهت از آغاز روحانيون را که پشتیبان خود ساخته بودند بر مردم چيره کردند." (14)

ازاین دوران تفکر غاصب انگاشتن حکومت از طرف روحانیون مطرح میشود. و بخشی از روحانیون که تشنه قدرت بودند، ادعای حق حکومت کردن خودرا علناً مطرح میکنند گواینکه برخی از روحانیون هرگونه تلاش برای تشکیل حکومت در زمان غيبت را قبول نداشتند و آنرا نوعی از غصب حکومت در غیبت امام میدانستند. اما با پیروزی علمای اصولی بر علمای اخباری اين تفکر در بين روحانيون برای خود جائی باز می کند.

علمای اصولی معتقد به انتقال وظائف امام غائب یا امام معصوم در دوران غيبت کبری به مراجع تقليد هستند و ازاین راه توانستند مقدمات دخالت خود در حکومت را فراهم کنند. آنها توانستند با تحت نظارت خود درآوردن مسائل حقوقی، بست نشینی، تولیت اوقاف و دریافت سهم امام و نذورات به قدرت مالی فوق العاده ای دست پیدا کنند. این بخش از روحانیون همیشه این امکان را داشته اند که از مردم ناآگاه دربه کرسی نشاندن نظریات خود سوء استفاده کنند و درموقع لزوم آنها را برعلیه مخالفان خود به میدان آورند.

درتأیید سلطنت دو نظریه از طرف روحانیون مطرح میشود. یکی سلطنت مسلمان ذی شوکت و دیگری سلطنت مأذون از فقیه. از چه راهی سلطان ذی شوکت به قدرت رسیده است مهم نیست بشرط آنکه توانائی دفاع از مسلمانان را داشته باشد، شریعت را رعایت کند، علمای دینی را محترم شمرد و اختیارات فقها را درامور شرعیه به رسمیت بشناسد، میتوان حکومت را به او سپرد تا درکنار فقها حافظ بیضه اسلام باشد. (15)

سلطنت مأذون از فقیه جامع الشرایط: مطابق این نظریه فقها میتوانند به سلطان شرعاً اذن دهند که سیاست جامعه را برعهده گیرد.

گروهی از علمای دینی عصر مشروطیت از طرفداران این نظریه بوده اند. میرزا ابوالقاسم قمی عالم بزرگ شیعه درعصرقاجار بطورکلی اعتقاد به حقوق سیاسی و اجتماعی ملت دربرابر حکومت نداشته است. وی "معتقد است که سلطنت برطبق تقدیر الهی از سوی خدا به نیکوکاران برسبیل استحقاق و به نابکاران برسبیل امتحان واگذاشته شده است. لذا سلطان تنها دربرابر خداوند رحمان مسئول و پاسخ گو شمرده میشود و بنده را نشاید که سراز کمند اطاعت سلطان پیچد." (16)

یکی دیگر از علمای شیعه در دوران قاجار به نام شیخ جعفر نجفی اعتقاد به عدم مشروعیت ذاتی سلطنت دارد. وی برلزوم اطاعت مردم از مجتهدان در دوران غیبت امام اشاره میکند. ملا احمد نراقی تئوری پرداز ولایت فقیه "درنامشروع شناختن ذاتی سلطنت در زمان غیبت معصوم درنگ نکرده و با استناد به احادیث متعدد کوشیده است تاولایت سیاسی فقیه را اثبات کند." (17) همین روحانی بزرگ برخلاف چنین نظریه ای که ابراز میدارد، رابطه بسیار نزدیکی با فتحعلیشاه داشته و در ستایش او از هیچ گونه مبالغه گوئی ابا ندارد. نسبت به شاهی که غاصبش مینامد چنین اظهار میکند:

"خدیو زمان، قبله سلاطین جهان، سرور خواقین دوران، بانی مبانی دین مبین، و مرّوج شریعت سیدالمرسلین، گلزار زیبای منشور خلافت، رونق جمال کمال مملکت، آفتاب تابان فلک سلطنت، خورشید درخشان سپهر جلالت، ماحی مأثرظلم و عدوان، مظهر"ان الله یامر بالعدل و الاحسان" خسروی که انجم با آنکه همگی چشم شده، صاحبقرانی چون او در هیچ قرنی ندیده، و سپهر پیر با آنکه همه تن گوش گشته، طنین طنطنه کشور گشایی چنین نشنیده ... نسیم گلستان عدل و انصاف، شعله ی نیستان جور و اعتساف، مؤسس قوانین معدلت، مؤکد قواعد رأفت و رحمت، دارای نیک رأی، و اسکندر ملک آرای، ظل ظلیل اله و المجاهد فی سبیل الله، صدرنشین محفل عنایات حضرت آفریدگار، السلطان بن السلطان، و الخاقان بن الخاقان، السلطان فتحعلیشاه قاجار لازالت اطناب دولته الی یوم القیام." (18)

میدانیم که در دوران سلطنت این پادشاه به علت بی لیاقتی او شیرازه کشور ازهم پاشیده و بخش بزرگی از کشور ایران جدا شد. این مجتهد بزرگ به چه انگیزه ای درباره او چنین غلو کرده است نامعلوم است. پادشاهی که نه برای حفظ کشور و نه برای صیانت بیضه اسلام اقدامی کرده است چرا اینگونه مورد لطف مرجع بزرگ شیعه قرار میگیرد شاید یک علت داشته باشد و آن حفظ منافع روحانیون بوده است.

نقش روحانیون درانقلاب مشروطه و اصلاح قانون اساسی اول و ضمیمه کردن متمم به قانون اساسی و قراردادن 5 مجتهد در رأس مصوبات مجلس چیزی جز همین شورای نگهبان امروزی نبوده است. در متن قانون اساسی اول که اجداد ما نوشتند نه از دین رسمی اسمی است و نه از تبعیض بین شیعه و سایرین حرفی. ولی در متمم قانون اساسی چه بندهائی را به آن اضافه کردند بحث این مقاله نیست. ما دراینجا فقط خواستیم اشاره ای به تفکر روحانیون شیعه نسبت به قانون و حکومت کرده باشیم. چون بدون شناخت دقیق این نظریه نقش بابیان و بهائیان درروند روشنگری و تجددخواهی درایران مشخص نمی شود روحانیون شیعه با هرنوع نوآوری و تجدد از قبیل تأسیس مدارس، تأسیس چاپخانه، ایجاد راه آهن و کارخانه مخالف بودند. آزادی زنان برای آنها مطرح نبود، بکاربردن عقل و خرد ناپسند بود، مردم را نادان و عوام میدانستند که باید توسط روحانیون هدایت شوند و از خود اراده ای نداشته باشند. با وضع هرنوع قانونی مخالف بودند . در یک کلمه برکلیه شئون زندگی حاکم بودند و هر دگراندیشی را محکوم به مرگ میدانستند. سعادت و خوشبختی این جهانی و آن جهانی مردم را در رضایت از خود میدانستند.

آئین باب و بعداً بهائیان درست در نقطه مقابل این تفکرات قد علم میکنند. از این رو روحانیت که در این آئین انکار خودرا میدیده است با تمام توان برعلیه آن قیام می کند.

دربخش بعدی به عواقب ناشی از این مخالفت ها با آئین بای می پردازیم تا دليل عدم دخالت عملی بهائيان در انقلاب مشروطه مشخص گردد.

.V نقش بابیان در روشنگری جامعه ایران و سرنوشت انان

سیدعلی محمد باب با پایه گذاری آئین جدید به یک دوران طولانی چند صد ساله انتظار خاتمه میدهد. روحانیون دراین دوران مردم را به صبر و بردباری تا ظهور مهدی دعوت میکردند و هرگونه اقدامی در راه تغییردادن وضع موجود را ناصواب و خلاف شرع میدانستند. باب این تفکر را نادرست میداند و مردم را به کارو کوشش و پیدا کردن راه های حل مشکلات امر میکند. گوشه گیری و انزوا و مطیع تقدیر بودن را خلاف عقل میداند.

همانطور که قبلاً یاد شد حتی روشنگران دوران مشروطیت با یک دوگانگی و خود فریبی نظریات خودرا درقالب شرع بیان می کردند. هیچ کدام از آنها این شهامت را نداشته که برخلاف نظر مجتهدان مطلبی را ارائه دهند تا چه رسد به طرد شریعت از زندگی روزمره. چون در اسلام رهبری مذهبی و سیاسی بهم آمیخته بوده است روحانیون خودرا نایبان معصوم میدانند این حق را به خود میداده اند که در کلیه زمینه های سیاسی، اقتصادی و قانون گذاری حرف آخر را بزنند.

البته جای تعجب نیست که در ایران آن دوران روشنگران از طرح قانون عرف دربرابر شرع امتناع داشته باشند, چون چنین عملی به آسانی بهانه به دست مجتهدی میداد که حکم قتل اورا بدهد و دولت را مجبور به اجراء آن کند.

باب به درستی میدانسته است که تنها راه برون رفتن از این بن بست نسخ شریعت است زیرا اصلاح شریعت از راه تأویل و تفسیر را غیرممکن میدانسته. سید باب با اقدام خود یکی از دوپایه محکم استبداد یعنی استبداد مذهبی را متزلزل کرد و راه را برای اظهار عقائد ترقی خواهانه بازنمود.

دلارام مشهوری به درستی مینویسد:"رفرم اصیل مذهبی بعنوان یک انقلاب فلسفی میتواند راهگشای پیشروترین جناح جامعه در راه دامن زدن به تحولات عمیق اجتماعی باشد. از این دیدگاه برآمدن پرتستانتسیم در قرن شانزدهم را بدرستی آغاز عصر روشنگری اروپائی ارزیابی نموده اند و درست از همین جنبه، جنبش سراپا مذهبی بابی میتوانست ایران را در مسیر همان تحولاتی قرار دهد که اروپا پشت سرگذارده است." (19)

رستاخیز بابی موفق میشود که در یک زمان نسبتاً کوتاهی دربین کلیه اقشار جامعه ایران نفوذ کند و قدرت روحانیون شیعه را خدشه دار سازد. دربین مؤمنین به باب نه تنها شیعیان که یهودیان و زرتشتیان هم بوده اند. برای آنها مهدی موعود بودن باب مطرح نبوده است بلکه در تفکرات او آزادی خودرا می دیده اند. هما ناطق مینویسد: " اما با برخاست باب مردم آنچه را که درسر و به دل داشتند برزبان راندند. آن فرقه های پراکنده درسراسر ایران به آرمان های خود شکل دادند." (20)

دراینجا مختصراً به بخشی از تعالیم باب درباره مبانی اندیشه تجدد اشاره میشود:

1- باب معتقداست که در هردورانی فرستاده جدیدی می آید و خاتمیت را نمی پذیرد.

2-باب معاد جسمانی را مردود می داند و معتقد است که هیچ مرده ای زنده نمی شود. باب هفتم از واحد دوم بیان فارسی؛ "مراد از یوم قیامت یوم ظهور شجره حقیقت است و مشاهده نمی شود که احدی از شیعه یوم قیامت را فهمیده باشد، بلکه همه موهوماً امری را توهم نموده که عندالله حقیقت ندارد." (21) بزرگترین اسلحه در دست روحانیون برای ترساندن مردم مجازات در آن جهان توسط ملک دوزخ است. آتش جهنم و مارها را چنان شرح میدهند که مو بر بدن هر انسانی راست میشود. بعد از شرح مجازاتهای آن چنانی در جهنم راه نجات از آن محل وحشتناک و ورود به بهشت موعود را نیز نشان میدهد و آن راه چیزی جز اطاعت بدون چون و چرا از دستورات خود او نیست.

3- یکی دیگر از سلاحهای مجتهدین معجزه است و از نظر آنها نه تنها که پیغمبر و امامان معجزه میکرده اند، بلکه هر سقاخانه و امام زاده ای هرگاه که مجتهدین صلاح بدانند، معجزه ای میکند تا مجتهد به هدف مورد نیاز خود برسد. مثل معجزه بقعه صاحب الامر در تبریز در زمان صدارت امیرکبیر و یا معجزه هارون ولایت در اصفهان برای تصفیه حساب مجتهد اصفهانی آقا نجفی با ظل السطان حاکم اصفهان. باب با مخالفت با معجزه و بی اعتبار دانستن آن اسلحه دیگری را از دست روحانیون میگیرد. او درباب 8 از واحد 6 بیان میگوید:"اگر کسی معجزه ای غیر از آیات الهی روایت کند حجت حساب نمی شود." (22)

"آنچه از مطالب یادشده برمی آید تجدد در آئین بابی به معنی پیشرفت دائم و ترک نه فقط آداب و رسوم بشری بلکه حتی احکام الهی مربوط به ظهور قبل نیز می باشد ...فرق اساسی با اکثر فرقه ها و گروه های مذهبی اعمّ از اسلامی و مسیحی و غیره دراین مطلب است که جنبشهای نامبرده هدف نهائی خودرا بازگشت به اصل دین می دانند. یعنی فی الواقع قصد نوآوری نیست بلکه برعکس بازگشت به وضع سابق و دورشدن از هرگونه نوآوری است از این رو برای آماده ساختن جامعه در مسیر تحولی گسترده، باید قدرت روحانیون محدود میشد. " ... طبعاً روحانیون درهرگونه تغییر و تحوّلی که در ساختار جامعه پدیدار می گردید خطری برای مقام خود می دیدند و با آن با قدرت هرچه بیشتر مخالفت می کردند. مثلاً ایجاد مدارس جهت توسعۀ علوم در جامعه و اصلاح حکومت را برای خود خطری عظیم می پنداشتند. زیرا تا زمانی که اکثریت مردم بیسواد بودند، می توانستند آنها را به عنوان "مقلّد" به میل خود تحریک کرده جهت اهداف خویش مورد استفاده قرار دهند. دلیل عدم موفقیت متجدّدین و اصلاح طلبان ایران دراین راز نهفته بود که یا نتوانستند و یا نمی خواستند از قید و بند علما آزاد شوند.

اگر روشنفکران ایران می توانستند خودرا از بند روحانیون آزاد کنند، ایران و منطقه خاورمیانه موفق میشد که در راه تجدد و آزادی گامهای بلندی بردارد.

بزرگترین اسلحه روحانیون شیعه مسئله نیابت امام معصوم است. این تفکر در طی زمان بوجود آمده و به فرم امروزی درآمده است. آنها با این استدلال که امام معصوم در غیبت است پس بهتر است که ما خود نایب امام باشیم و با این استدلال خودرا مسئول اداره امور امت قرار دادند. روحانیون با استفاده از مقام نیابت به منابع بزرگ مادی دست پیدا کردند چون دریافت خمس و ذکات حق آنها بود.

باب با ادعای خود مشروعیت علما را به عنوان نایبان امام منتفی ساخت. این مسئله موجب از دست دادن منابع مالی و مقام اجتماعی آنها میشد. بدین ترتیب کل ساختار روحانیت تشییع زیر سئوال می رفت و با از دست دادن منابع مالی امکان جلب پیرو از آنها گرفته میشد.

اسلحه دیگر روحانیون حکم جهاد است.

چون مطابق با اعتقادات شیعه حکم جهاد با امام است، حال که شخصی ادعای امامت دارد دیگر حقی برای نایبان امام نمی ماند.

وی حق اجتهاد را هم حق روحانیون نمی داند و آنها را از این کار منع میکند.

یکی دیگر از پایه های قدرت روحانیون ادای نماز جمعه است که درآن بعد از ادای نماز مؤمنین گوش به سخنان امام میدهند و امام از این جایگاه میتواند عقائد و نظریات خودرا به مؤمنین برساند. او ادای نماز جماعت را غیر از نماز میت ممنوع اعلام میکند.

همچنین مردم را از اقرار به گناه منع میکند و آن را خلاف کرامت انسانی میداند. او اقرار به گناه را فقط در برابر پروردگار مجاز میداند.

همانطور که فتوای قتل را غیرمجاز میداند و این حق را از روحانیون سلب میکند. در این باره باب چنین میگوید:" و خداوند اذن نفرموده که کسی دربیان فتوای قتل کسی را دهد درهیچ حال و در هیچ شأن و در هیچ مورد. اگر چه دربین خود مخالف در شؤونات علمیّه ظاهر گردد که براحدی نبوده و نیست بلکه برخدا است فصل و حکم. شماها را ای خلق منکوس چه حدّ است که فتوی بر قتل نفسی دهید." (23)

باتوجه با این مطلب که کشورهای متمدن و دمکرات جهان هنوز 50 سالی نگذشته است که مجازات حکم اعدام را لغو کرده اند، اهمیت دستور باب در 160 سال قبل و درایران عصر قاجار روشن میشود.

میدانیم که روحانیون شیعه با فتواهای قتل خود چه خون ها که نریخته اند و چه جنایاتی که نکرده اند. هرکسی که کوچک ترین مخالفتی با نظریات آنها میکرد اورا تکفیر کرده و به دست جلاد می سپردند. کافی است به فتواهای قتل که صادر کرده اند نگاه کنید تا مسئله روشن شود.

او برای جلوگیری از سوء استفاده از اعتقادات مردم برای کسب ثروت، فروش چوب و سنگ و خاک مقامات مقدسه را اکیداً منع میکند. به این حکم باب شیخ فضل الله نوری در لوایح خود سخت میتازد چون یکی از منابع درآمد آقایان زیر سؤال میرفته است.

این بود مختصری از تعالیم و نظریات باب که اگر در ایران اجراء میشد، می توان گفت که ایران امروز سرنوشتی دیگر میداشت.

اگر روشنفکران ایرانی صدر مشروطیت این مسائل را مورد نظر قرار میدادند آیا درایران به جدائی کامل دین از سیاست نرسیده بودیم؟ آيا سخن امروز بخشی از روشنفکران دینی ایران چیزی جزهمان نظریاتی است که سید باب ارائه کرده است؟

متأسفانه روحانیون شیعه موفق میشوند که دیوار ضخیمی به دور باب و بابیان بکشند و مردم را در ناآگاهی از تفکرات آنها نگاه دارند تا بتوانند به اهداف این جهانی خود برسند.

دراین قسمت اشاره ای مختصر به دستورات باب درزمینه اجتماعی می کنیم.

دستور به تشکیل پست تا همه مردم بتوانند به اخبار و اطلاعات دست رسی داشته باشند

دستور تأسیس چاپخانه جهت چاپ کتب و ترویج فرهنگ

دستور منع از مواد مخدر، منع از آزار به حیوانات، امر به تعلیم و تربیت کودکان، منع از تنبیه بدنی کودکان، امر به محبت و احترام به فامیل، محبت به همسر و اطفال را عین عبادت میداند و حتی درحد امکان دستور میدهد که زن را در سفر همراه ببرید. حقوق زن و مرد را مساوی می داند. (24)

این دستورات را اگر با نظریات روحانیون شیعه مقایسه کنیم، می بینیم که فرق از کجا تا به کجا است. علت اقبال جمع زیادی از ایرانیان به جنبش بابی را دلارام مشهوری چنین شرح میدهد: "رهایی از خودکامگی شیعه گری درطول قرنها، پیش و پس از بابیت، به برآمدن صدها فرقه و جرگه درایران منجر گشت. اما آنچه که به جنبش بابی چهره ای کاملاً متفاوت می داد، این واقعیت بود که دراین دوران بحران تکان دهنده ای جامعۀ ایرانی را فراگرفته، فلسفۀ حیات اجتماعی را درمقابله با شرایط جهان نوین، یکسره مورد بازجویی قرار می داد. این جنبه نیز بنوبۀ خود زمینۀ گسترش سریع و بیسابقۀ بابیت را ممکن ساخت و ازاین فراتر آنچه که این "فرقۀ جدید" را به جنبشی اجتماعی و بنیان کن بدل ساخت، بیشک عناصر کاملاً نوین در شیوۀ تشکل و منش رهبری بود. (25)

در شیوۀ تشکل و منش رهبری، مشهوری بر روی اصل روی آوردن باب به دولت اشاره میکند: سید باب با روی آوردن به دربار قصد داشته است که نفوذ روحانیون را درسیاست کشور محدود کند و پایه های جدائی دین از سیاست را بریزد. دراینکه شاهان قاجار شهوت پرست، ناتوان، مستبد و پول دوست بوده اند شکی نیست. اما پایه دیگر قدرت که روحانیون شیعه بوده اند دست کمی ازآنها در ترویج فساد و ممانعت از آزادی نداشته اند. در این زمینه مشهور مینویسد: "جنبش بابی در دو سه سال اوّل، بعنوان "فرقه ای" نظیر دیگر فرقه های اسلامی و در ردۀ فرقه های شیخی برآمد. امّا بیکباره با روی آوردن باب به دربار چرخشی یافت، که نه تنها از مزدک به بعد درتاریخ ایران بی نظیراست، بلکه بطور قاطع این جنبش را بعنوان جنبشی اجتماعی و سیاسی مطرح ساخت و نه یک"هیاهوی مذهبی". فریدون آدمیت از اول کسانی است که این ارزش را در جنبش بابی دریافته، می نویسد:" سیدعلی محمد درپی جنگ و آشوب نمی گشت. اساساً مرد نیک نفسی بود و در خوی و منش او ستیزگی نبود ... فقط ملایان بودند که مقام خودرا در خطر دیدند ... نکتۀ با معنی دیگر اینکه چون باب مورد تعرّض علما قرارگرفت، به دولت روی آورد."

البته چنانکه خواهیم دید، روی آوردن باب نه به واکنش درمقابل "تعرض علما"، بلکه باید بعنوان قدمی آگاهانه و ارادی تلقی گردد. اینجا همین بس که بابیت با این قدم از "دعوای خانگی" در درون حاکمیت مذهبی که میتوانست آتش بیار غوغاگری این حاکمیت باشد و مانند فرقه های دیگر در دراز مدت در خدمت نفوذ عمومی مذهب مسلط قرار گیرد، با روی آوردن به "دشمن" یعنی دربار، تنها بدانکه کینۀ بی چون و چرای عمامه بسران را متوجه خود ساخت، به نقش بارز تاریخی اش دست یافت. چنانکه حتی پس از صد و پنجاه سال، اسماعیل رائین آرزو می کند که ایکاش بابیت یک "سودای مذهبی" می ماند و در سیاست دخالت نمی کرد." (26)

مشهوری روی آوردن باب به حکومت را از دو جهت مثبت ارزیابی میکند. یکی پشت کردن به پایگاه مذهب و دیگری تقویت جنبه مترقی حاکمیت سیاسی. روی آوردن باب به حکومت را نه به خاطر کسب جاه و مقام بلکه درجهت تقویت مبرم ترین ضرورت تاریخی میداند.

"بابیت نفی هرآنچه در جامعه ایرانی منفی بود را بر پرچم خود نوشت. درهرطبقه و قشری جاذب همه پتانسیل مترقی موجود گشت و از گندم پاک کن اصفهانی تا شاهزادگان قاجار و از مجتهدان تا جمعی از طلبگان به بحران هویت دچار آمده را بخود جلب نمود. در این راه توجه خاصی به قشر ویژه ای نداشت و بدین سبب نیز باید این جنبش را از نظر فلسفه سیاسی مدرن اولین جنبش ملی ایران ارزیابی نمود." (27)

نقشی که قرة العین دربیداری ایرانیان و احقاق حقوق زنان ایفا کرده خود بحثی است جداگانه. زمانی طاهره برای زنان حق آزادی سخن گفتن و مشارکت در زندگی را خواست که حتی زنان دربار درپشت دیوارهای بلند در حرمسراها محبوس بودند. اگرچه درآن زمان صاحبان این تفکر به خاک و خون کشیده شدند و برای مدتی از پویائی بازماندند اما به ضرورت تاریخ امروز در کشور اسلامی ایران می بینیم که دها زن استاد دانشگاه، نماینده مجلس و در پست های مهم مشغول کارهستند. اگر به اعتراض آقای خمینی نسبت به آزادی زنان در زمان شاه توجه کینم باید ببینیم چه اتفاقی افتاد که امروزه زنان دارای این حقوق هستند. آیا چیزی جزضرورت تاریخی است؟ اگر 160 سال قبل جامعه ایران آزادی زنان را به رسمیت می شناخت آن چنان تحولی در جامعه بوجود میآمد که امکان هرگونه زورگویی به زنان را از زورگویان می گرفت. آنهائیکه سد این پیشرفت شدند باید دربرابر نسل های آینده و تاریخ ایران جوابگو باشند.

جنبش بابیه درزمان کوتاهی موفق شد که بخش بزرگی از جامعه را به طرف خود جلب کند و می رفت که پایگاه نیروی مذهب را ناکارآمد کند و راه را برای آزادی بازکند. متأسفانه با مرگ محمد شاه و روی کارآمدن ناصرالدین شاه روحانیون شیعه موفق شدند که جنبش بابیه را رو در روی دربار قرار دهند که منجر به قیام های مازندران، زنجان و نیریز شد. این درگیری ها به خواست روحانیت به بابیان تحمیل شد و آنها را ناخواسته رو در روی قدرت حاکم قرار داد. این بخش از بحث از این نظر حائز اهمیت است تا بدانیم که چرا بهائیان درانقلاب مشروطه عملاً شرکت نکردند.

. VIنگاهی به روياروئی دولت با جنبش بابیه

درابتدا مختصراً به وقایع مازندران و قلعه شیخ طبرسی می پردازیم. حقایق الاخبار می نویسد:

"ملاحسین نیز از شاهرود و بسطام به مازندران رسید، به اغوا و افساد اشتغال ورزید. در ایامی معدود قریب به سیصد نفر بطریقۀ آن ملاعین رهسپر شدند. سعیدالعلماء و سایر فقهاء مازندرانی در مقام محافظت خود برآمده، کارگزاران دولت و عمال و سرکردگان ولایت را ازین فتنه و غوایت اطلاع دادند. چون از امناء دولت در دفع و رفع ایشان مسامحتی رفت، آن گروه از بارفروش به سواد کوه شدند. بعد از آن که احتشام الدوله از مازندران عزیمت به طهران نمود مجدد به بارفروش مراجعت کردند. عباسقلی خان لاریجانی سیصد نفر تفنگچی با محمد بیک یاور را بدفع آن گروه شقاوت اثر فرستاد. حین ورود مقابله و مقاتله روی نمود چند تن از پیروان باب طریق سقر پیمود، و از لاریجانی نیز جمعی مجروح گردید.

جماعت بابیه کاروانسرای سرمیدان را محل اقامت و مانع آفت خود نمودند. خود عباسقلی خان به بارفروش آمد؛ طایفۀ ضالّه از خان بعهد و پیمان طالب خروج از مازندران شدند؛ عباسقلی خان رضا داد، آنان از بارفروش به علی آباد آمدند. خسروبیک علی آبادی دل به اخذ اموال ایشان نهاد، راه عبور برآنها بسته از طرفین مستعد مبارزت و مقاتلت شدند. خسرو بیک بدرجۀ شهادت رسید. ملاحسین از خروج مازندران نادم گردید. بمدفن شیخ طبرسی آمده رحل اقامت انداخت." (28)

ازاین گزارش کاملاً مشهود است که جماعت بابیه قصد جنگ و رویا روئی با دولت را ندارند ولی چون علما و دررأس آنها سعیدالعلما از اقبال مردم به آنها نگران موقعیت خویش است نابودی آنها را خواستار است. گروه بابیان با حمله ناجوانمردانه ای که به آنها میشود و عده ای از آنها را می کشند، باز با این وجود قصد درگیری ندارند و تنها خواست آنها عبور از مازندران است ولی راه را برآنها می بندند. عده ای را به قتل میرسانند و جماعت بابیه را مجبور به دفاع از جان خود میکنند. آنها از روی ضرورت به قلعه شیخ طبرسی پناه میبرند.

درمدت جنگهای قلعه طبرسی چون لشگریان درجنگ موفقیتی بدست نمی آورند راه حیله و تزویر پیش می گیرند چنانچه حقایق الاخبار ناصری چنین می انگارد:

"پس از تحریر امان نامچه که درحقیقت نامه قتل ایشان بود حاجی محمد علی با 214 نفر و تفنگهای مستعد و آماده با اسیاف مسلول در یک سمت اردو نزول نموده آنشب را بسر رسانیده علی الصباح حاجی محمد علی با چند نفر از رؤسای آن ملاعین محبوس بقیه از زندگانی مأیوس شدند پس از انهدام قلعه امیرزاده به بارفروش آمد حاجی محمد علی و سایرآن ملاعین نیز درآنجا بار سفر بسوی سقر بستند." (29) بابیان با وجود اینکه چندین بارموفق میشوند لشگر دولتیان را شکست بدهند به فکر تصرف منطقه ای نیستند و بعد از پیروزی در نبرد مجدداً به قلعه باز میگردند. این خود دلیل قاطعی است که بابیان نه سر جنگ با دولت دارند و نه قصد تصرف منطقه ای را در سرمی پرورانند، بلکه اقدام آنها فقط جنبه دفاعی داشته است.

واقعه زنجان

حقایق الاخبار چنین مینویسد:

"ملا محمد علی زنجانی در سلک علما و فقها آن دیار روزگار می گذرانید چون مخالفتش با سایر علماء آن سامان بی پایان آمد ... طریقه بابیه را در وطن مألوف شایع گردانید متابعانش از درجه مآت (صد) به الوف رسید (به هزار)، دولت حکم محکم به امیراصلانخان حاکم زنجان شرف صدور یافت که ملا محمد علی بابی را به دارالخلافه روانه دارد." چون ملا محمد علی تسلیم مأمورین دولت نشد درمقابله با قوای دولتی "قریب به 40 نفر از طرفین مقتول و مجروح گشت. روز دیگر قلعه چه ای در وسط شهر زنجان مسمی به قلعه علیمردان خان را جماعت بابیه متصرف و محکمه خود ساختند."

دراینجا هم بابیان را مجبور به قلعه بندی و دفاع از خود نمودند. دوران جنگ و جدالهای زنجان چندین ماه به طول انجامید که نتیجه آن صدها کشته از طرفین بود.

فقط به یک جمله از حقایق الاخبار اکتفا میشود تا ابعاد فاجعه حدوداً مشخص گردد. " روزانه دیگر صدنفر کم و بیش به ضرب نیزه پیچ راه دوزخ پیش گرفتند بقیه به انواع سیاسات و عقوبات به جانب درکات جهنم شتافتند." (30)

این یکی دیگر از خدعه ها و نیرنگهائی بوده است که روحانیون موفق میشوند نهضت بابی را زمین گیر کنند.

دربرابر این جنایات مورخین، روشنگران و سیاست مداران ایران کوچک ترین اعتراضی نکردند و جمله ای برعلیه این جنایات ننوشتند.

واقعه نیریز

به نقل از حقایق الاخبار خورموجی:"سید یحیی دارابی پسر آقا سید جعفر دارابی ملقب به کشفی ازجمله سادات و علماء عظام و از اجله ارباب فضل و کمال خلف ناخلفش عمده اصحاب ضلالی و توده رجال رجالی شد."

سید یحیی در نیریز تنها گناهی که داشت نظریات و عقائد سید باب را دربین مردم تبلیغ میکرد. نظر مورخ نامبرده همان نظر روحانیون نسبت به مردم است. "اهالی دهات که بالفطره کودن و پلیدند به این مزخرفات و ترهات گرویدند بر گردش جمع و پروانه آن شمع شدند." این است نظر دولتمردان قاچار نسبت به طبقه زحمتکش دهقان ایرانی.

برای دفع سید یحی فیروز میرزا نصرت الدوله حکم محکم به عهده مهرعلیخان نوری نگاشت و اورا مأمور این کارکرد. نامبرده بعد از ورود به نیریز خودرا ضعیف تر از آن دانست که با سید یحی به جنگ بپردازد. ازاینرو مصطفی خان قراگوزلو با دو فوج سرباز و دو عراده توپ به یاری او فرستاده میشود.

مصطفی خان که کهنه سپاهی و با حزم و آگاهی بود صرفه در محاربه ندید.

"دام حیله و تزویر گستراند. خدمت سید نیاز صادقانه و پیام مریدانه فرستاد اخلاص ورزید و طالب ملاقات سید گردید. سید این دمدمه و فسون را از مساعدت بخت یافت به ملاقات سرتیپ شتافت حین ورود بارسفر بسوی نار سقربربست." (31)

به عبارت ساده تر با خدعه بابیان را فریفتند و چون به سوگند نیروهای دولتی اعتماد کردند اسلحه را گذاشتند و قصد صلح داشتند ولی نیروهای مذهبی و دولتی هدفی دیگر داشتند و هدف آنها نابودی دگراندیش بابی بود و برای دست یابی به این هدف از هیچ حیله ای روی گردان نبودند. با این حیله صدها بابی جان خودرا از دست میدهند.

سوء قصد عده ای بابی به جان ناصرالدین شاه به فکر قصاص بعد از قتل عام های ناجوانمردانه بابیان در قلعه های یاد شده و تیرباران سید باب در تبریز چند نفری بابی به قصد قصاص خون باب طرح ناشیانه ای برقتل ناصرالدین شاه میریزند.

همانطور که مشهوری مینویسد:"اقدام به ترور شاه باید به دوجهت عملی منحرف از جنبش بابی ارزیابی گردد. یکی آنکه از خط مبارزه فرهنگی سیاسی بابیان بدور بود و به ستیزه جوئی انتقام جویانه شیعه گری نزدیک و دیگر آنکه این تیراندازی برخلاف جهت اصلی مبارزه بابیان بجای هدف گرفتن رهبری مذهبی شاه را هدف گرفت." (32)

بعد از این ترور نافرجام دربار و نیروهای دولتی کاملاً هم صدا با روحانیون برقلع و قمع بابیان پرداختند. حاجب الدوله (قاتل امیرکبیر) مأمور دستگیری بابیان میشود. عده ای دستگیر میشوند با دستگیر شدگان چگونه رفتار میکنند و آنها را چگونه به قتل میرسانند در حقایق الاخبار ناصری چنین نگاشته میشود:

"... و بقیه را بین الناس تقسیم نموده که عموم بندگان خدا ازاین فیض عظمی بی نصیب نباشند. ملا شیخعلی به علما و طلاب، سید حسن خراسانی به شاهزادگان ملازین العابدین یزدی به مستوفی الممالک و مستوفیان، ملاحسین خراسانی را نظام الملک و وزیر دول خارجه، میرزا عبدالوهاب شیرازی به بقیۀ اولاد صدر اعظم، ملا فتح الله قمی و ملا علی و آقا مهدی صحاف را حاجب الدوله و فراشان، شیخ عباس طهرانی به امرا و خوانین محمد باقر نجف آبادی پیشخدمتان پادشاهی، محمد تقی شیرازی به امیرآخور و عملۀ اصطبل، محمد نجف آبادی به ایشیک آقاسی باشی و سایر عملۀ اسلام، میرزا محمد نیریزی به کشیکچی باشی و یوزباشیان و غلام پیشخدمتان، محمد علی نجف آبادی را خمپاره چیان، سید حسین یزدی را آجودانباشی و میران پنجه و سرتیپان، میرزا نبی دماوندی را معلمان و متعلمان مدرسۀ دارالفنون، میرزا رفیع مازندرانی را سوارۀ نظام، میرزا محمود قزوینی به زنبورک چیان، حسین میلانی به سربازان، عبدالکریم قزوینی را توپچیان، لطفعلی شیرازی را شاطران، نجف خمسه ای را کسبۀ شهر، حاجی میرزا جانی تاجر کاشی را ملک التجار و تاجران، حسن خمسه را ناظر و مطبخیان و شربت داران، محمد باقر قهپایه را آقایان قاجار، هریک از نامبردگان را جماعت مجاهدان فی سبیل الله قربة الی الله و طلباً لمرضاته، به انواع سیاسات و عقوبات به دار بوار و خسار فرستادند. صادق زنجانی که ملتزمین رکاب به قتلش پرداختند، جسد پلیدش را پاره پاره در دروازه های شهر زینت قناره نمودند. حاجی سلیمان خان تبریزی که کاشانه اش آشیانۀ فساد انگیزی بود با قاسم تبریزی که مدعی نیابت سید یحیی بود، بعد ازآن که اعضای ایشان به واسطۀ شمعهای افروخته مهبط انوار گردید، هریک به چهارپاره بردار شدند. قرة العین که در خانۀ محمود خان کلانتر جای داشت در درکات سقر منزل گزین آمد. و ملا شیخعلی را نعم القرین، یفعل الله بالظالمین." (33)

هدف درباریان از این عمل شریک کردن کلیه اقشار جامعه در خون بابیان بوده است. عمل ننگین معلمان دارالفنون به صورت لکه ننگی بردامن فرهنگ ایران خواهد ماند.

جنبش بابیه که ازسال 1844 موفق شده بود نهضتی درایران بوجود بیاورد در سال 1853 از پیش رفت بازماند.

روحانیون شیعه موفق شدند با رو در رو قرار دادن جنبش بابی با دولت آن را متوقف کنند و به هدف خود برسند. این درسی بود که جنبش بابی از تاریخ آموخت. در انقلاب مشروطه روحانیون باز به فکر رو در رو قرار دادن بهائیان با دولت بودند تا هم بتوانند بهائیان را قلع و قمع کنند و هم مشروطه را مطابق میل خود به مشروعه تبدیل کنند و مانع بوجود آمدن حکومت قانون شوند. این مسئله بحث ما در بخش بعدی این مقاله است.

. VIIبهائیان و انقلاب مشروطه

چگونگی نقش بهائیان در انقلاب مشروطه را از دو دید مختلف مورد بررسی قرار میدهیم. میدانیم که هر انقلابی برای آنکه به نتیجه مطلوب برسد و به بی راه کشانده نشود، اجباراً باید دومرحله را پشت سربگذارد. مرحله اول تهیه پیش زمینه های فکری و آماده کردن افکار جامعه برای قبول حقانیت یک تغییر بنیادی. مرحله دوم اقدام عملی برای درهم کوبیدن سیستم قبلی و ایجاد سیستمی نوین بر خرابه های سیستم کهن. اگر این دومرحله را در انقلاب مشروطه مورد نظر قرار دهیم، بابیان و بهائیان در آماده کردن افکار عمومی جامعه ایران برای تغییرات بنیادی درکشور نقش عمده داشتند. اما در مرحله دوم که کوبیدن نظام کهن بود عملاً شرکت نکردند. بهائیان نه در اعتصابات و تظاهرات نقشی داشتند و نه در قیام مسلحانه اقدامی کردند. چرا بهائیان که از نظر فکری از طرفداران جدی حکومت قانون بودند در انقلاب شرکت نکردند، ابتدا مورد بحث قرار میدهیم.

همانطور که قبلاً اشاره شد استبداد حاکم برایران مشروعیت خودرا از تکیه به باورهای مذهبی مردم گرفته بود. و چون نماینده باورهای مذهبی مردم روحانیون شیعه بودند، بدین ترتیب یکی از دوپایه استبداد درکنار درباریان، روحانیون بودند. روحانیون شیعه که با رو در رو قرار دادن بابیان با دربار موفق شده بودند از طرفی موجبات قلع و قمع بابیان را فراهم کنند و از طرف دیگر قدرت خودرا تحکیم کنند، این بار با دشمن جدیدی روبرو بودند و آن دشمن جامعه ایرانی بود که از ظلم دستگاه حکومت و صدور احکام ضد و نقیض روحانیون به جان آمده بود. روحانیون این بار هم با تجربه موفقی که از مبارزه با بابیان بدست آورده بودند، سعی داشتند که مردم را برعلیه طرفداران مشروطه بشورانند و به هدف نهائی که حفظ پایه های قدرت خود بود برسند. آنها که از عمق تعصب مذهبی جامعه ایران آگاه بودند با استفاده از این حربه قصد وابسته نشان دادن مشروطه خواهان به بهائیان را داشتند . آنها مشروطه خواهان را بهائیان و بابیان و ملحدین معرفی میکردند که قصد نابودی شریعت را دارند. اما اینبار تیر روحانیت به سنگ میخورد و نقشه آنها نقش برآب میشود. چون این بار رهبری جامعه بهائی بعهده شخصی است که مهدی بامداد درباره او چنین می نویسد:"عباس افندی مردی بوده است بسیار زرنگ، زیرک، باهوش، سائس، مطلع، باگذشت، مردم شناس و مردم دار." (34)

سرنوشت تلخ جنبش بابی و رویاروئی با دولت دربرابرچشم عباس افندی قرار داشته بدین جهت طبیعی است که بهائیان را از دخالت عملی در انقلاب مشروطه منع کند. عباس افندی درنامه های خود مکرراً بهائیان را از دخالت در انقلاب منع میکند. او مینویسد:" اگر اینطور نمی نوشتم احبا را قتل عام و مشروطیت هم جاری نمی شد." برای روشن شدن این مطلب مختصراً به ابتکارات روحانیون شیعه در وابسته کردن انقلاب مشروطه به بهائیان می پردازیم.

عبدالبها با دوران سرکوب شدید بابیان و دیرتر بهائیان به علت قصد ترور ناصرالدین شاه و فاجعه ای که ببار آمد کاملاً آشنا بود. از این رو وی به درستی تشخیص داده بود که هرگونه دخالت عملی از طرف بهائیان درانقلاب مشروطه آب به آسیاب آن بخش از روحانیت ریختن است که با مشروطه مخالف بودند و سعی میکردند که مردم و دربار را از دخالت بهائیان درآن نهضت (آن روز فقط کلمه بابی مطرح بود) بترسانند و می گفتند که مشروطه کار بهائیان و مشروطه خواهان بهائیان هستند.

اگر بهائیان به نفع مشروطه فعالیتی میکردند روحانیون موفق میشدند که مردم را برعلیه مشروطه و مشروطه خواهان تحریک کنند. بدین ترتیب هم مشروطه ضرر میدید و هم مشروطه خواهان. با وجود اینکه بهائیان هیچ گونه دخالتی در انقلاب مشروطه نداشتند روحانیون سعی در نشان دادن دخالت آنها داشته اند تا بتوانند از احساسات مذهبی مردم سوءاستفاده کنند. شیخ فضل الله نوری از روحانیون ضد مشروطه در لوایح خود چنین مینویسد:

"برأی العین همه دیدیم می بینم که از بدو افتتاح این مجلس جماعت لاقید لاابالی لامذهب از کسانی که سابقاً معروف ببابی بودن بوده اند و کسانی که منکر شریعت و معتقد به طبیعت هستند همه در حرکت آمده و به چرخ افتاده اند."

شیخ فضل الله ادامه میدهد:" و دیگر روزنامه ها و شب نامه ها پیدا شد اکثر مشتمل بر سبّ علماء اعلام و طعن در احکام اسلام و اینکه باید در این شریعت تصرّفات کرد و فروعی را از آن تغییر داده تبدیل باحسن و انسب نمود و آن قوانینی که بمقتضای یکهزار وسیصد سال پیش قرار داده شده است باید همه را با اوضاع و احوال و مقتضیات امروز مطابق ساخت از قبیل اباحۀ مسکرات و اشاعۀ فاحشه خانه ها و افتتاح مدارس تربیت نسوان و دبستان دوشیزگان و صرف وجوه روضه خوانی و وجوه زیارت مشاهد مقدسه در ایجاد کارخانه جات و در تسویۀ طرق و شوارع و در احداث راههای آهن. اینکه مردم بی تربیت ایران سالی بیست کرور تومان میبرند و قدری آب می آورند که زمزم است و قدری خاک که تربت است و اینکه اگر این مردم وحشی و بربری نبودند اینهمه گوسفند و گاو و اشتر درعید قربان نمیکشتند و قیمت آن را صرف پل سازی و راه سازی میکردند و اینکه تمام ملل روی زمین باید در حقوق مساوی بوده ذمّی و مُسلم خونشان متکافو باشد و با همدیگر درآمیزند و بیکدیگر زن بدهند و زن بگیرند .(زنده باد مساوات)"

البته اباحه مسکرات و اشاعه فاحشه خانه ها که شیخ فضل الله قید میکند از تراوشات مغز خود ایشان است و ربطی به بهائیان و یا مشروطه خواهان ندارد. اما در باره سایر مسائلی که شیخ به آنها حمله میکند همان دستورات و تعالیم روشنگرانه باب است از قبیل ایجاد مدارس، ساختن کارخانجات، احداث راه ها، ممنوع بودن تجارت با سنگ و چوب و خاک بقاع متبرکه که به مذاق شیخ خوش نیامده چون یکی از منابع درآمد او را مسدود میساخته است. آنچه بیشتر ازهمه شیخ را خشمگین ساخته است اعتقاد بهائیان به مساوی بودن حقوق همه ملل و کافر ندانستن غیرمسلمین و آمیزش با آنها و نجس ندانستن آنها بوده است.

شیخ فضل الله ادامه میدهد:"سالها است که دو دسته اخیر از اینها در ایران پیدا شده و مثل شیطان مشغول وسوسه و راهزنی و فریبندگی عوام اضل من الانعام هستند یکی فرقه بابیه است و دیگری طبیعیه. این دوفرقه لفظاً مختلف و لباً متفق هستند و مقصد صمیمی آنها نسبت به مملکت ایران دو امر عظیم است یکی تغییر مذهب و دیگری تبدیل سلطنت." (35)

یحیی دولت آبادی مخالف بهائیان چنین مینویسد:

"سید محمد یزدی و امثال او از مخالفان مشروطه از قول بابیها کاغذ مینویسند از مشروطه تمجید میکنند و آن نوشته جات را در حضرت عبدالعظیم منتشر ساخته از آنجا بشهر تهران آورده شهرت میدهند که مشروطه خواهان نوشته اند و هریک آنها از هرگونه تشبث برای بدنام ساختن آزادی خواهان دریغ نمی دارند." (36)

روحانیون که از هم کاری دولت در قلع و قمع بابی ها در دوران ناصرالدین شاه تجربه بسیار خوبی بدست آورده بودند، سعی میکردند که در انقلاب مشروطه هم با همین نیرنگ شاه و مردم عادی را برعلیه مشروطه به شورانند.

محمد علی شاه بعد از مشاوره با مستبدین تلگرافی به ملا محمد کاظم خراسانی مرجع بزرگ جهان تشیع در آن دوران میزند و علت به توپ بستن مجلس را وجود بابیان در آن جمع مینامند. اگر موفق به جلب نظر روحانی نامبرده میشدند به هدف خود میرسیدند و حداقل برای مدتی کار مشروطه را متوقف میکردند. بخشی از متن تلگراف چنین است:

"آزادی را که از لوازم استقرار مشروطیت بود جمعی از مفسدین وسیله پیشرفت اغراض باطنیه و خیالات فاسده خود که مباین و منافی با اساس شرع مقدس اسلام بود قرار داده در ذهن عوام نوع دیگر رسوخ دادند ... انجمن بابیه تشکیل داده و گفتگوی آزادی این طایفه را به میان آوردند. دیدیم نزدیک است در اساس شرع مقدس نبوی رخنه انداخته." (37)

البته چون ملا کاظم خراسانی به مسئله آگاهی داشته فریب این مطلب را نمی خورد و در جواب آنها مینویسد با این کار شما کشور را خراب کردید و پای اجانب را به ایران بازکردید اگر بابیان مقصر بودند جرم آنها "بوزارت عدلیه ارجاع و بعد از ثبوت شرعاً بر وفق قوانین مشروطیت اسهل مایکون و موجب استحکام اتحاد دین و دولت بود گرفتار شدن آن صاحب اعلانات کفریه که از لسان بابیه منتشر می نمودند به عرض اقدس نرسیده؟" (38)

اشاره ملا کاظم به همان اعلامیه هائی است که از قول بابیان (بهائیان) درایران انتشار میدادند.

ملک زاده درتاریخ انقلاب مشروطیت ایران خاطرات یک افسر روسی را چنین شرح میدهد :"یکی از صاحبمنصبان روسی شیکف نام در خاطرات خود می نویسد که من آن شب درمیان آن جماعت بودم، منظره ای دیدم که در دنیا سابقه نداشته است، بیش از ده هزار نفر که اکثرآنها مست بودند و عربده می کشیدند جامهای شراب و عرق را پرکرده به سلامتی سبیل مردانۀ محمد علیشاه سرمی کشیدند و به مشروطه طلبان فحش می دادند.

یکی از سیدها که عمامۀ بزرگی برسرداشت و از وضعش معلوم بود موقعیت مهمی درمیان آن جماعت دارد درحالیکه جام شرابی در دست داشت روی صندلی ایستاد و گفت ای مسلمانان بخدا قسم که من تا بحال از این مایع کثیف نخورده ام ولی امشب به کوری چشم بابیها و بی دینها و دشمنان اسلام و به سلامتی پادشاه اسلام پناه این جام را سرمی کشم و فردا همین جام را از خون مشروطه طلبان پرکرده خواهم نوشید. (39)

با توجه به مطالب ذکر شده می بینیم که عبدالبها با چه تیزبینی و شناختی مانع به ثمر نشستن اهداف آن عده ای میشود که هم قصد داشتند مشروطه و حکومت قانون را از بین ببرند تا خود کما فی السابق حاکم باشند و هم مخالفین خود که بهائیان باشند از سر راه بردارند.

بدین ترتیب عبدالبها هم به جامعه بهائی خدمت کرده است و از کشت و کشتار مجدد آنها جلوگیری کرده و هم اسلحه را از دست مخالفین مشروطه گرفته و آنها را خلع سلاح کرده است. با توجه به مطالب ذکر شده مشخص میشود که بهائیان به درستی و به حق عملاً درانقلاب مشروطه شرکت نکردند. نقش بابیان و بهائیان در انقلاب مشروطه روشنگری بوده است.

هیچ انقلابی که پایه و زمینه فکری نداشته باشد نمی تواند گامی در راه آزادی بردارد. از دل خشونت و جنگ غول استبداد زائیده میشود که به مراتب وحشتناک تر و خطرناک تر از آن سیستمی است که برای از بین بردن آن انقلاب شده است. اگر زمینه های فکری و سازمانهای مدافع آزادی با تفکر آزادی خواهی واقعی بوجود نیامده باشند، هر انتقال قدرتی چیزی جز دست به دست شدن استبداد از گروهی به گروهی دیگر ببار نخواهد آورد.

نقش بابیان و بهائیان در انقلاب مشروطه بوجود آوردن تفکر آزادی خواهی و تأسیس سازمانهای حافظ آزادی بوده است نه دست به دست کردن قدرت از گروهی به گروه دیگر. در بخش آینده به نقش روشنگری بهائیان در جامعه می پردازیم.

.VIIIنقش روشنگری بهائیان در انقلاب مشروطه

به نقش روشنگری بابیان و فراهم نمودن زمینه فکری آزادی و رهائی از ستم را در بخش های قبلی اشاره کردیم. دراین بخش باجمال نقش بهائیان را مورد بحث قرار میدهیم. این بحث را ما از دو دیدگاه پی می گیریم. یکی تفکرات بهائیان و دیگری منش و یا کردار بهائیان.

بهائیان همیشه مورد اعتراض جامعه ایران هستند که چرا در مسائل سیاسی شرکت نمی کنند درحالیکه همه گروه های اجتماعی به نوعی درسیاست دخالت میکنند. برخلاف این نظریه ما معتقدیم که بهائیان در سیاست دخالت میکنند و چگونگی دخالت آنها را شرح میدهیم. فرق است بین دین سیاسی و سیاست دینی. در حکومتی که مبنی بر دین سیاسی باشد حاکمین دین خودرا سیاسی میکنند و در حقیقت دین را درخدمت سیاست و قدرت قرار میدهند و از باورهای مذهبی مردم جهت تأمین منافع خود استفاده میکنند. اما چون سیاست و دخالت درامور اجتماعی به قول معروف سوخت و سوز دارد آنکه دراین ماجرا ضرر می بیند دین و باروهای دینی است. آنهائیکه دین خودرا سیاسی میکنند در واقع نه تنها که خدمتی به دین و اعتقادات مردم نمی کنند بلکه به باورهای دینی مؤمنین جفا میکنند. نمونه بارز این مسئله دخالت روحانیون ایران درسیاست و معرفی کردن اسلام به نام دین سیاسی است که امروزه نتائج آن را دربی اعتقادی مردم به دین می بینیم. امروزه خوشبختانه شاهد آن هستیم که حداقل بخشی از روشنفکران دینی به این نتیجه رسیده اند که درحکومت نباید امتیاز ویژه ای به دینداران یا مفسرین دین داد بعلاوه "دینداران حق ندارند قوانین را بطور ابدی ازدین استخراج کنند. اگر اکثریت جامعه خواهان چنین قانونی نباشد ما حق نداریم آن را به جامعه تحمیل کینم." (40)

این سخنی است که بهاءالله بیش از 100 سال قبل زده است: سیاست دینی می تواند جامعه را از گزند خطرات اجتماعی حفظ کند. اخلاقیات دینی بازدارنده انسانها از اعمال خلاف شئون انسانی است. البته ناگفته معلوم است که نظرما در این زمینه شریعت و امرو نهی درکار مردمان و تعیین تکلیف برای آنها نیست بلکه اخلاقیات دینی است که مردم را به نیکوکاری، عدالت، بردباری، صداقت و امانت دعوت میکند.

بدین ترتیب بهائیان و اعتقاد بهائیت را باید در سیاست دینی مورد مطالعه قرار داد نه دین سیاسی. بهائیان هم در سیاست دخالت کرده اند اما راه دیگری را برگزیده اند و آن دینی کردن سیاست بوده است. اگر سیاست دینی باشد بسیاری از خطاها و جنایات اصولاً امکان بروز پیدا نمی کنند. بهاءالله اداره جامعه را به دست منتخبین جامعه توصیه میکند. "امور ملت معلق است برجال بیت عدل." (41) رجال بیت عدل منتخبین مردم هستند. بهاءالله میگوید:"این ظهور از برای اجرای حدودات ظاهره نیامده ... بلکه لاجل ظهورات کمالیه در انفس انسانیه ..." (42) البته این درست نقطه مقابل تفکرات روحانیون شیعه است.

متفکرین انقلاب مشروطه همگی قصد داشته اند که با تعبیر و تفسیرهای اسلامی راهی به آزادی باز کنند. نازائی این تفکر امروزه دیگر بعد از وقایع ایران نباید برکسی پوشیده باشد. روشنفکران ایرانی با پرده پوشی از علل عقب ماندگی ایران نتوانستند راه چاره ای برای بیرون آمدن از چنبره استبداد پیدا کنند. آنهائیکه علت اصلی نازائی فکری جامعه ایران را میشناسند و بهر دلیل وعلتی نمی خواهند علناً راجع به آن صحبت کنند، قاعدتاً نباید از طرف مردم ایران به جدّ گرفته شوند. به رمز و کنایه سخن گفتن و ازبیان حقایق خودداری کردن و آنرا تقیه برای حفظ جان و مال نامیدن مشکلی را حل نمی کند.

باب و بهاءالله روشن سخن گفته اند و علل عقب ماندگی و اسارت فکری جامعه را نشانه گرفته اند و با هرچه که بوی استبداد میداده است مخالفت کرده اند. آنها برعکس روحانیون شیعه مردم را صاحب عقل و خرد میدانند و معتقد هستند که خود باید سرنوشت خودرا بدست خود رقم بزنند و منتظر منجی و رهبر و پیشوا و مرجع تقلید نباشند. تازمانیکه جامعه به این رشد فکری نرسد هرگونه تلاشی برای آزادی راه به ناکجا آباد خواهد بود.

بدین ترتیب بهائیان رسالت خودرا در تنزیه جامعه میدانند نه در امرو نهی و آنچه روحانیون شیعه به نام امر به معروف و نهی از منکر مینامند.

همانطور که باب برای بازکردن راه آزادی قدرت روحانیون متعصب و مستبد را نشانه گرفت بهاءالله هم بخوبی میدانسته است که تازمانیکه عده ای مستبد و تمامیت خواه به نام روحانی درجامعه حرف آخر را بزنند، هیچ گاه جامعه از قید و بند اسارت استبداد آزاد نخواهد شد. درجامعه ای که روحانیون نسبت به مردم دارای امتیازاتی باشند هیچ گاه آزادی نهادینه نخواهد شد. از این جهت است که بهائیان روحانی ندارند و برای اجرای دستورات دینی وجود روحانی را لازم نمی دانند. بهاءالله راه برون رفتن از استبداد را محدود کردن قدرت روحانیون و ترک تعصبات درکلیه زمینه ها میداند. با نگاهی به آثار او این مسئله روشن میشود. بهاءالله چه گفته است که میتوانسته در راه آزادی مفید باشد؟ بهاءالله برخی از قوانین اسلامی از قبیل مجازنبودن ازدواج با پیروان سایر ادیان، برده داری، دست بوسی از بزرگان که آن را خلاف شأن انسانی میدانسته، نسخ میکند و احکامی را وضع میکند که تا آن زمان در اسلام ممنوع بوده است. از قبیل ازدواج با سایر ملل، تساوی حقوق زن و مرد ، دوستی و معاشرت با پیروان سایرادیان, مذاهب و مکاتب فکری, محترم دانستن موسیقی و موسیقی دانان ، نا روا بودن تقیه ,امر به صداقت و راستگوئی ، ضروری نبودن زیارت قبور و صرف مخارج آن در راه بهبود وضع جامعه ، احتراز از تعصبات وطنی، مذهبی, نژادی و غیره را توصيه میکند. اینها نمونه ای از دستورات بهاءالله است که به مذاق روحانیون خوش نمی آمده است. در زیر نگاهی بتعالیم دیگری از بهاءالله میاندازیم.

بشارات از صفحه 19-14، بشارات 13:

مربی عالم عدل است. لسان را به سب و لعن احدی میالائید. آنچه دارید بنمائیداگر مقبول افتد مقصود حاصل والا تعرض باطل.

طرازات از صفحه 19- 17:

عبادی که برتربیت عالم و تهذیب نفوس امم قیام نموده اند، ایشانند ساقیان کوثر دانائی. معاشرت با ادیان است بروح و ریحان ... چه که معاشرت سبب اتحاد و اتفاق بوده و هست و اتحاد و اتفاق سبب نظام عالم و حیات امم است. امانت باب اعظم است ازبرای راحت و اطمینان خلق. دانائی از نعمت های بزرگ الهی است. تحصیل آن برکل لازم.

تجلیات، صفحه 28:

علم به منزله جناح است ازبرای وجود ... تحصیلش برکل لازم.

درکلمات فردوسیه راجع به خرد میگوید:(ورق 5، صفحه 36)

عطیه کبری و نعمت عظمی در رتبه اولی خرد بوده و هست. اوست حافظ وجود و معین و ناصر او ... اوست دانا و معلم اول در دبستان وجود و اوست راه نما.

میدانیم که پایه اصلی روشنگری خرد است. با توجه به اهمیتی که بهاءالله برای خرد قائل است میتوان تصور نمود که مسئله روشنگری چه اهمیتی برای رسیدن به آزادی در جامعه دارد.

باز می گوید (ورق 6):

سراج عباد داد است اورا به بادهای مخالف ظلم و اعنساف خاموش منمائید و مقصود از آن ظهور اتحاد است بین عباد.

(ورق 7، صفحه 37)

ای دانایان امم از بیگانگی چشم بردارید و به یگانگی ناظر باشید و باسبابی که سبب راحت و آسایش عموم اهل عالم است تمسک جوئید. این یک شبر(وجب) عالم یک وطن و یک مقام است از افتخار که سبب اختلاف است بگذرید و به آنچه علت اتفاق است توجه نمائید.

این بود مختصری از اخلاقیات بهائی.

مشهوری مینویسد: بهاءالله پیش از 40 سال پیش از انقلاب مشروطه درسال 1286 قمری ظهور انقلاب و برقراری حاکمیت مردم را اجتناب ناپذیر دانسته و همین برای رهبری ارتجاع ایران کافی بود که دشمنی با آنرا توجیه نماید.

" حاجی شیخ فضل الله نوری ... درمیدان توپخانۀ طهران برمنبر رفته، مشروطه خواهان و احرار (آزادیخواهان) را بابی و بهائی خواند و کتاب اقدس را که مرجع اهل بهاء (بهائیان) است بوسیله ای جسته برسر منبر گشود و این آیه را قرائت نمود. (ان یا ارض الطاء سوف تنقلب فیک الامور و یحکم علیک جمهورالناس) پس اقدس را بست و قرآن را گشود و قسم یاد نمود که اقدس کتاب بهائی و آیۀ مذکوره در او است و معنی اینستکه:( ای زمین طهران، زود باشد که در تو امور منقلب گردد و حکم جمهور (مردم) جاری شود.) بعد از آن گفت، باین دلیل بهائیان مشروطه خواهند و سعی می کنند که حکم جمهور یا مشروطه در طهران جاری و امور سلطنت و حکومت ایران منقلب شود...".

در اهمیت مقام زن نگاهی به تعالیم بهاءالله میاندازیم:

در بین بهائیان چند زنی و متعه که دربین امت شیعه متداول بود شدیداً ممنوع میدانستند. زنان بهائی برای اولین بار تشکیل انجمن زنان به نام ترقی نسوان را پایه ریزی کردند و درهر شهر و قصبه ای که بهائیان ساکن بودند چنین انجمن هائی تشکیل میدادند. در این انجمن ها زنان درباره امور مربوط به خود مشورت میکردند. روحانیون شیعه هزارسال کوشیده بودند به مردم به فهمانند که غیره مسلمان نجس است و سزاوار رفتار انسانی نیست. اینک یکباره بهائیان که اکثراً از بین شیعیان بودند با یهودی و زرتشتی مثل برادر معاشرت میکردند. این عمل برای روحانیون شیعه غیرقابل بخشش بود. "آقا عبدالرسول پسر استاد مهدی بنا را در ده بالا شهید کردند. در حالیکه اکثر علما گفتند که بابی بودن او ثابت نیست. ولی دونفر گفتند ما دیدیم که با زردشتیها برسر یک خوان طعام خورده. از آنها اجتناب نمی کرد و این حالت مخصوص بهائیان است." (43)

عباس افندی بانوشتن 2 رساله یکی رساله مدنیه در سال 1875 میلادی و دیگری به نام رساله سیاسه 1893 به روشنی از تز جدائی دین و حکومت دفاع میکند (البته تا سالیان طولانی نام نویسنده نامعلوم بوده است.)

رساله مدنیه 7 سال بعد از اینکه نوشته میشود برای اولین بار دربمبئی بدون ذکر نام نویسنده به نام اسرارالغیبیه لاسباب المدنیه چاپ میشود.

هما ناطق و فریدون آدمیت در اثر مشترک خودشان به نام «افکار اجتماعی و سیاسی و اقتصادی در آثار منتشر نشده دوران قاجار» به این اثر اشاره میکنند و نظریات نویسنده را ستایش میکنند. رساله سیاسیه در اوائل سلطنت مظفرالدین شاه هم در بمبی چاپ میشود. نظر هما ناطق و فریدون آدمیت نسبت به این رساله عیناً نقل میشود. "می نویسد:"عزت و سعادت هرملتی درآن است که از افق معارف" بدرخشد، همچنانکه "شرافت" آدمی دراین است که درعالم امکان منشآ خیری گردد و به "آنچه باید و شاید قیام نماید." آن انعکاسی است از فلسفۀ ترقی و حرکت آدمی در جهت تعالی. او خواهان "تمدن و ترقی و آسایش و راحت اهالی ایران" است. آخر "تاکی در اسفل جهل به نکبت کبری چون امم متوحشه بسربریم"؟ ایران که در ذهن او روزی شمع افروختۀ انجمن آفاق بود ـ براثر "کسالت و بطالت" امروزه به خاک سیاه نشسته. ازاینرو حالا که آثار ترقی پروری ظاهرگشته و اولیای حکومت در فکر اصلاح کارها هستند، نویسنده مهر خاموشی را از زبان برگرفته عقاید خودرا بیان میکند. ترقی دراقتباس مدنیت جدید است و راه مقصد "تربیت اسباب ترقی جمهور، و تکثیر مواد ثروت عموم، و توسیع دایرۀ معارف، و تنظیم حکومت، و آزادی حقوق و امنیت جان و مال". هرچه خلاف آن معانی باشد مطرود است، سایرملل نیز به همان نتیجه رسیده اند.

او که از معتقدان ترقی غربی است، گروه مخالفان و منفی بافان را سرزنش میکند: تا بحال گروهی بودند که دولت را به خرابی و فساد می شناختند و "متشکی بودند که چرا پادشاه ... درفکر خیرعموم و راحت و آسایش جمهور" نیست. اکنون همان کسان تقلید از فرنگ را نفی میکنند به دلیل اینکه "این قوانین بلاد کفر است". دسته ای دیگر ایراز می گیرند که اصلاح امور با شتاب انجام پذیر نیست. و جمعی برآنند که "باید تشبث به وسایلی نمود که اهل ایران خود ایجاد اصلاحات لازمۀ سیاسیه و معارف عمومیه و مدنیت تامۀ کامله نمایند، و لزوم اقتباس از سایر طوایف" را نمی پسندند.

به برخی از آن انتقادها پاسخ میدهد:"کدام یک از قوانین فرنگی "مباین مقتضیات حسنۀ حالیه و منافی لوازم خیریۀ سیاسیۀ ایران و مخالف صوالح مستحسنه و منافع جمهور است؟" ایا توسعۀ دایرۀ معارف و تشیید ارکان فنون و علوم نافعه و ترویج صنایع کامله از امور مضره است، زیرا که افراد هیئت اجتماعیه را از حیّز اسفل جهل باعلی افق دانش و فضل متصاعد می فرمایند، یا خود تأسیس قوانین عادله موافق احکام الهیه که کامل سعادت بشر است." اعتراض مخالفان را از جهت "اقتباس از ملل سایره" هم وارد نمیداند. دراین باره به احکام و احادیث استناد می جوید که تقلید از طوایف دیگر منع شرعی ندارد."به عین عقل و تدبر ملاحظه کنید ... اگر نفسی بگوید مارا همین آلات ناریۀ قدیمه موافق است و لزوم به استحصال اسلحه و آلاتی که در ممالک اجنبیه ایجاد شده نه ـ آیا این قول را هیچ طفلی به سمع قبول استماع نماید"؟ آیا می توان از"کالسکۀ آتشی" صرف نظر کرد و بار تجارتی را با حیوانات حمل کرد بدلیل اینکه گذشتگان چنین میکردند؟ این قول تنها "دلیل برجهل و نادانی" ماست، به همان اندازه که "جاهلیت مخرب بنیان مدنیت" است. دیگر اینکه اگر دیگران به اختراعی توفیق یافتند، از اختراع مجدد آن چه حاصل؟ کشتی بخار را می توان همانگونه ساخت که صنعتکاران اروپائی ساخته اند. برهمین سیاق ایجاد صنعت جدید و راه سازی را تأکید می نماید. درضمن تقلید کورانه را هم نمی پسندد ـ در اقتباس تأسیسات غربی آیین مشورت و مشارکت مردم را سودمند میداند.

دراخذ مؤسسات مدنی ایجاد "محافل مشورت" و "مجالس عدل و حقانیت" را لازم می شمارد. منتخبان این مجالس باید آگاه از "اصول مستحسنۀ مقننۀ مرعیه، و عالم بر قوانین ضبط و ربط مهام داخلیه، و روابط و ملاقات خارجیه و متفنن در فنون نافعۀ مدنیه و قانع به مداخل ملکی خود باشند".

به اهمیت تدوین و یک نواخت ساختن قواعد مدنی و جزایی نیز توجه میدهد. می نویسد: رأی علما و اجتهاد مجتهدان هرگز دریک دعوای حقوقی یکی نیست، ویکی حکم دیگری را نقض می کند. اما اگر"حکم قاطعی درمیان باشد" نظم محاکم قضائی برقرار می شود. پیشنهاد می کند که هیأتی ازعلما و مجتهدان معین شوند و به تنظیم و تألیف قوانین و احکام پردازند، و مجموعۀ آن قواعد را منتشر سازند، و همه جا برآن اساس حکم صادر گردد ـ تا رقابتهای شخصی علما سدی در راه اجرای عدالت و حقانیت نشود.

از جهت دیگر برای طبقۀ علما این مسئولیت را می شناسد که مردم را به کسب دانش و پیشرفت درامور دنیوی و شرکت در تجارت و صناعت ترغیب نمایند، و مردمان را از "بطالت" و تن پروری برحذر دارند چه کاهلی درامر معیشت و زندگی خلاف احکام الهی است. دراین باره به عمل پیشوایان مذهب پروتستان اشاره ای دارد که از طریق تبلیغ دینی مردم را به کسب و کار و تأسیس مدارس مشوق بوده اند. ازاین بابت طبقۀ علمای اسلام را که در اشاعۀ کسب دانش قصور ورزیده اند ملامت می نماید. "نه هرعمامه دلیل زهد و علم است و نه هر کلاهی علت جهل".

اما نه اینکه نویسنده سربه سر دلباختۀ مغرب زمین باشد، بلکه به کژی های مغربیان فی الجمله بیناست، خاصه از دستگاه جنگی اروپائیان نکوهش میکند. در یک قضیه یعنی در جنگ آلمان و فرانسه، نزدیک به ششصد هزار تن کشته شدند و هنوز هم در تکمیل رزم آرائی می کوشند. "شخص عاقل بصیر و عارف و خبیر تصدیق اینگونه امور ننماید. ایا طوایف و قبایلی که مغایر شیم حسنۀ انسانی، اینگونه امور موحشه درمابین ایشان جاری است ـ چگونه سزاوار است که ادعای تمدن حقیقی کامل تام نمایند". توسعۀ دستگاه جنگی چه حاصلی برای مدنیت دارد؟ "اهالی مسکین آنچه به عرق جبین پیدا کرده اند اکثرش را باید انفاق این راه کنند. و چقدر آلاف از نفوس که صنایع نافعه را ترک نموده، شب و روز به کمال همت در ایجاد آلت مضرۀ جدیده که بیشتر از پیشتر سفک دماء ابنای جنس است مشغول اند. و هرروز آلت حراقه ای" اختراع می کنند.

سخن نویسنده با این پیام بدیع پایان می پذیرد:

"ای پسران خاک، از تاریکی بیگانگی به روشنی خورشید یگانگی روی نمائید. اینست آن چیزی که مردان جهان را بیشتر ازهمه چیز بکار آید ... چون جهان را تاریکی فراگرفت دریای بخشش بجوش آمد و روشنائی هویدا کشت تا کردارها دیده شود ... ای مردمان گفتار را کردار باید، چه که گواه راستی کردار است ... راه آزادی باز شد، بشتابید و چشمۀ دانائی را از او بیاشامید". (44)

عبدالبها مردم ایران را مخاطب قرارداده میگوید "ای اهل ایران چشم را بگشائید و گوشرا باز کنید و ازتقلید نفوس متوهمه که سبب اعظم ضلالت و گمراهی و سفالت و نادانی انسان است مقدس گشته به حقیقت امور پی برید." او مردم را از تقلید منع میکند و به تحقیق در امور تشویق میکند. او میگوید"هم چنین لازم است که در جمیع بلاد ایران حتی قری و قصبات صغیره مکتبهای متعدده گشوده و اهالی از هرجهت تشویق و تحریص برتعلیم قرائت و کتابت اطفال شوند. حتی عنداللزوم اجبار گردند." او ایجاد مدارس و تحصیل اجباری را توصیه میکند.

بابیان و سپس بهائیان کوشش فراوانی در راه محدود کردن قدرت روحانیون کرده اند. مشهوری مینویسد بهائیان با دفاع از جدائی دین و دولت و پشتیبانی از تحکیم پایگاه قدرت سیاسی به دولتمردان ایرانی نزدیک شده می کوشیدند به آنان در مقابل تفکرات و قدرت روحانیون اعتماد به نفس دهند ـ محور استدلال شان آن بود که براستبداد حکومتی می توان به فشار مردمی غلبه نمود. اما تا زمانیکه کانون قدرت مذهبی از هرحرکتی دراین جهت به نفع قدرت یابی خود استفاده میکند کوشش دراین راه بی فایده است. (45)

باید بدانیم که کم تر فردی از روشنگران و دولتمردان آن دوران شهامت طرح این مسئله را داشته اند، بلکه آنها همه قصد داشته اند که با اصلاح روحانیون و تفکرات دینی راهی به حل مشکلات ایران و آزادی و حکومت قانون بازکنند که در اين زمينه موفق نبوده اند.

بهائیان درباره دخالت دین در سیاست چنین می گویند:

"دین ابداً در امور سیاسی علاقه و مدخلی ندارد زیرا دین تعلق بارواح و وجدان دارد و سیاست تعلق بجسم . لهذا رؤسای ادیان نباید درامور سیاسی مداخله نمایند، بلکه باید به تعدیل اخلاق ملت پردازند ... اخلاق عمومی را خدمت کنند. احساسات روحانی بنفوس دهند. تعلیم علوم نمایند. و اما درامور سیاسی ابداً مدخلی ندارند." (46) بدین ترتیب وظیفه روحانیون را تحکیم اخلاقیات جامعه میداند نه دخالت در سیاست و تعیین تکلیف برای جامعه. در یک جمعبندی از بحث میتوان چنین نتیخه گرفت:

اولاً، چون بهائیان از نظر اعتقادی حق جنگ و ستیز نداشتند و انقلاب بدون جنگ و خون ریزی امکان پذیر نیست پس بهائیان نمی توانستند درقیام مسلحانه مشروطیت نقش داشته باشند.

دوماً، باید بدانیم که هر انقلابی بدون پشتوانه فکر فرهنگی به اعمال زور و خشونت کشانده خواهد شد و نتیجه مطلوب را ببار نخواهد آورد. براثر نبودن حاملین و یا پایه های تفکر آزادی خواهی درجامعه کار انقلاب فقط دست به دست شدن قدرت از مستبدی به مستبدی خون خوارتر و فاسدتر منجر خواهد شد.

سوماً، بابیان در رویاروئی با دولت هزینه سنگینی پرداخته بودند و نتیجه آن قدرتمندتر شدن روحانیون شیعه شده بود. اگر بهائیان عملاً در انقلاب مشروطه شرکت میکردند هم جامعه بهائی ضرر میدید و هم مشروطه.

مشهوری به درستی مینویسد: "برای بهائیان روشن بود که دادن کوچکترین بهانه بدست "روحانیت" که درمقایسه با نیم قرن پیش به قدرت مالی و نیروی ضربتی عظیمی دست یافته بود، جز این نتیجه ای نداشت که سراسر ایران باردگر به خاک و خون کشیده شده، همان ائتلافی که در دوران سرکوب بابیان صورت گرفته بود، تحولات اجتماعی ایران را برای مدّت نامعلومی عقب اندازد. ازهمه مهمتر جناح مترقی، اما متزلزل دربار، در کوران چنین بلوایی به نابودی کشانده می گشت، در حالیکه قدرت یافتن این جناح با توجه به رفرم طلبی مظفرالدینشاه کانون امید کشور بود. مگر نه آنکه به صدارت رسیدن امین الدوله هرچند زودگذر بود، اما حاکی از آن نیز بود که با قرار گرفتن ایران در رابطه فزاینده با دیگر کشورها، مکانیسم پیشرفت جهانی، می توانست ایران را نیز بدنبال خود بکشد و در آینده ای دورتر وزنه را بسود نیروهای مترقی کشور تغییر دهد." (47)

اگر چه روحانیون درظاهر قدرت مند مینمودند اما براثر روشنگری های بابیه و بهائیان از طرفی و رفت وآمد خارجیان به ایران و ایرانیان به خارج، ایجاد مدارس و مطبوعات پایه های قدرت روحانیون متزلزل شده بود. بدون دلیل نبود که شیخ فضل الله به وجود روزنامه ها و مدارس سخت معترض است. او می گوید: "دیگر روزنامه ها و شب نامه ها پیدا شد. اکثر مشتمل بر سبّ علماء اعلام". راجع به تأسیس مدارس دخترانه میگوید: "اشاعه فاحشه خانه ها و افتتاح مدارس تربیت نسوان و دبستان دوشیزگان". (48)

دراینجا شیخ مدارس دخترانه و فاحشه خانه ها را همزاد یک دیگر مینامد و به وجود آنها سخت معترض است. شیخ فضل الله به درستی دریافته بود که براثر روشنگری و باسواد شدن مردم پایه های حکومت آنها فرو خواهد ریخت و روحانیون دربافت قدرت دیگر جائی نخواهند داشت. دولت آبادی مینویسد: " ازاین ببعد نفوذ روحانیت شیعه که بیش از یک قرن دوام کرده بود و به وجود حاج میرزا حسن شیرازی به اوج رفعت رسیده در جانشینان او اثرش رو به ضعف میگذارد." (49)

بهائیان در این زمینه با ایجاد مدارس و تشویق به فراگیری علوم نقش ویژه ای داشته اند. به نظر مشهوری "وجود اقلیت مذهبی بهائی اهرم عظیمی را در اختیار حکومت سیاسی می گذارد تا با اعلام متساوی الحقوق بودن اهالی ایران قدمی اساسی در تحول امت به شهروندان بردارد." (50)

چهارم همانطور که قبلاً اشاره شده، روحانیت شیعه حکومت را حق خود میدانسته و کما فی السابق حق خود میداند و هر حاکمی غیر از روحانی را غاصب مینامد. با این تفکر روحانیت بین مردم و حکومت همیشه جدائی انداخته است. دولت خودرا نماینده مردم نمی دانسته و مردم حکومت را به حق نمی دانسته اند. آقای خمینی میگوید:" این را که دیانت باید از سیاست جدا باشد و علمای اسلام درامور اجتماعی وسیاسی دخالت نکنند ... این را بی دین ها می گویند." (51)

دربرابر این تفکر بهائیان به دنبال آشتی بین ملت و حکومت هستند و جدائی دین از سیاست.

پنجم عبدالبها در رساله ای که بدون ذکر نام خود به نام رساله سیاسیه نوشته چنین می گوید:

"قوه سیاسیه متعلق بعالم جسمانی ... وسبب محافظه جان و مال و ناموس بشری ... مرکز رتق و فتق این قوا سیاسیه و محور دائره این موهبت ریانیه، خسروان عادل و امتای کامل و وزرای عاقل هستند."

"مربی ثانی عالم انسانی قوه قدسیه روحانیه ـ انبیای الهی و نفوس رحمانی و علمای ربانی" بنیان این وظایف مقدسه برامور روحانی رحمانی و حقائق وجدانی است. تعلقی به شئون جسمانی و امور سیاسی و شئون دنیوی نداشته." (52)

دراینجا تأکید بر جدائی دین از سیاست میکند و وظیفه علما را تنزیه جامعه میداند نه دخالت درامور سیاسی. او ادامه میدهد "هروقت علمای دین مبین و ارکان شرع متین در عالم سیاسی مدخلی جستند و رأئی زدند و تدبیری نمودند ... نائره فساد برافروخت ..." (53)

اشاره به دخالت علما در سیاست در اواخر دوره صفویه و اشغال ایران بدست افغانان و مرتبه دیگر دخالت آنها درسیاست دوران فتح علیشاه و جدائی بخشی از ایران. بدین جهت طالب جدائی دین از سیاست است. روحانیون باید به وظایف روحانی خود بپردازند و سیاست را به سیاست مداران واگذارند و معتقد هستند که باید دولت و ملت مانند شهد و شیر آمیخته گردند." و دین مدخلی در سیاست ندارد، تا زمانیکه مردم خود تعیین کننده سرنوشت خود نباشند و نتوانند منتخبین خودرا تعیین کنند هیچ جامعه ای و هیچ گاه راه به آزادی نخواهند برد. بهائیان معتقد بوده اند که سرنوشت مردم باید به دست قانون و منتخبین مردم باشد نه عده ای که خودرا روحانی صاحب عقل و شعوربدانند و همه مردم را عوام کالانعام نادان صغیر و مهجور بنامند. و هرآنچه که خود صلاح بدانند، درحق مردم روا دارند. بهائیان اعتقاد دارند که قدرت حکومت از طرف مردم به دولت داده میشود و دولت در برابر مردم مسئول است. اجازه حکومت حاکم از ملت است و نه از اجازه یک ملا یا مجتهد.

ششم زمینه دیگری که بهائیان به روشنگری درایران دست زده اند ممنوع بودن تقیه است. میدانیم که بهائیان در تحت هیچ شرایطی از اعتقادات خود دست برنمی دارند و تقیه را حرام میدانند. درحالیکه روحانیون شیعه اهمیت خاصی برای تقیه قائل هستند. تقیه عدم صداقت و راستی و تعمیم دهنده دوروئی، نیرنگ و خدعه است. تقیه رفتاری دوگانه از طرف مردم نسبت به حکومت و حکومت نسبت به مردم را ترویج میکند که نتیجه آن بی قیدی به مسئولیت است. با توجیه تقیه میتوان هرخطائی را به لباس حق ملبس کرد و از گزند مجازات در امان بود. تقیه در طول تاریخ تشیع اسلحه ای در دست روحانیون بوده است.

در یک جمله میتوان گفت که بهائیان درروشنگری جامعه و ایجاد نهادهای مدنی که نهایتاً منجر به تحکیم پایه های آزادی میشود نقش تعیین کننده داشته اند. اما به حق از دخالت نظامی درانقلاب مشروطیت خودداری کرده اند. این خودداری آنها از شرکت در قیام مسلحانه هم به نفع مشروطه و مشروطه خواهان و هم به نفع جامعه بهائی و مانع به هدف رسیدن روحانیون بوده است.

سپهر آريا

1-      تاریخ بیداری ایرانیان, ناظم الاسلام کرمانی, انتشارات آگاه, ج3 ص 513

2-      یاد شده ص 533

3-      یاد شده ج 4 ص 169

4-      حیات یحیی, یحیی دولت آبادی, انتشارات عطار, ج2 ص 178

5-      نامه رضا مرزبان برای ثبت در تاریخ عصر نو، 2 اسفند 1383

6-      تاریخ اجتماعی و سیاسی ایران, انتشارات بنیاد 1364, ج1 ص 83

7-      فکرآزادی و مقدمه نهضت مشروطیت، فریدون آدمیت، انتشارات سخن 1340، ص 34.

8-      رساله های میرزا ملکم خان ناظم الدوله، صراط المستقیم، گردآورنده حجت الله اصیل، نشر نی 1381، ص 439.

9-      فکرآزادی ..... یاد شده، ص 103.

10-  مجموعه الواح جمال اقدس الهی، سال 137 بدیع، لجنه نشر آثار بلسان فارسی و عربی، ص 37.

11-  ایران در راه یابی فرهنگی، هما ناطق، نشر پیام، لندن 1988، ص 69.

12-  فکر آزادی ..... یاد شده، ص 51-50.

13-  فکر آزادی ..... یاد شده، ص 91-90.

14-  تاریخ اجتماعی... یاد شده ج2  ص 39 

15-  علما و انقلاب مشروطیت ایران، لطف الله آجدانی، نشر اختران 1383، ص 23.

16-  علما و انقلاب مشروطیت ..... یاد شده، ص 24.

17-  علما و انقلاب مشروطیت ..... یاد شده، ص 26.

18-  علما و انقلاب مشروطیت ..... یاد شده، ص 28.

19-  رگ تاک، گفتاری درباره نقش دین درتاریخ اجتماعی ایران، دلارام مشهوری، جلد اول 1376، انتشارات خاوران، ص 186.

20-  ایران در راه یابی ..... یاد شده، ص 70.

21-  به نقل از آرمین اشراقی، خوشه هائی از خرمن ادب و هنر، شماره 15 ص 32.

22-  به نقل از آرمین اشراقی ..... یاد شده، ص 34.

23-  به نقل از آرمین اشراقی ..... یاد شده، ص35.

24-  به نقل از آرمین اشراقی ..... یاد شده، ص 38-37.

25-  رگ تاک...یاد شده ص 202

26-  رگ تاک...یاد شده ص 203

27-  رگ تاک ..... یاد شده، ص 211.

28-  حقایق الاخبار ناصری، تألیف محمد جعفر خورموجی، نشرنی 1363، ص 58.

29-  حقایق الاخبار ناصری ..... یاد شده، ص 25.

30-  حقایق الاخبار ناصری ..... یاد شده، ص 74.

31-  حقایق الاخبار ناصری ..... یاد شده، ص 86- 85.

32-  رگ تاک ..... یاد شده، ص 272.

33-  حقایق الاخبار ناصری ..... یاد شده، ص 116.

34-  شرح رجال ایران در قرن 12، 13، 14 هجری، نگارش مهدی بامداد، انتشارات زواز 1371، ص 203.

35-  لوایح شیخ فضل الله نوری، نشر تاریخ ایران، هما رضوانی 1362، ص    32-28.

36-  حیات یحیی، تألیف یحیی دولت آبادی، نشر عطار 1361، جلد دوم ص 130.

37-  حیات یحیی ..... یاد شده، ص 358.

38-  حیات یحیی ..... یاد شده، ص 365-366.

39-  تاریخ انقلاب مشروطیت ایران، مهدی ملک زاده، انتشارات علمی 1373، ص 566.

40-  مصاحبه BBC با علیرضا علوی تبار، 2 نوامبر 2005.

41-  مجموعه الواح، چاپ آلمان سال 137 بدیع، بشارت 13 از بشارات، ص 14.

42-  مجموعه الواح ..... یاد شده، ص 10-14 ، ص 17، ص 28، ص 36، ص 37، ص40، ص 47.

43-  رگ تاک ..... یاد شده جلد دوم، ص 195.

44-  افکار اجتماعی و سیاسی و اقتصادی در آثار منتشر نشده دوران قاجار, فریدون آدمیت, انتشارات نوید, ص 114-117

45-  رگ تاک ..... یاد شده جلد دوم، ص 198.

46-  مجموعه خطابات عبدالبها، 1984، ص 176.

47-  رگ تاک ..... یاد شده جلد دوم، ص 200.

48-  لوایح شیخ فضل الله ..... یاد شده، ص 28.

49-  حیات یحیی ..... یاد شده، جلد 4، ص 292.

50-  رگ تاک ..... یاد شده جلد دوم، ص 207.

51-  ولایت فقیه, روح الله خمینی، انتشارات امیر 1361, ص 16.

52-  رساله سیاسیه، سال انتشار 1325، ص 8-7.

۵۳-رساله سیاسیه ..... یاد شده، ص 21-20.

 

 
+ نوشته شده در  دوشنبه سوم اردیبهشت 1386ساعت 13:30  توسط الوندی  | 

امضای پیامبر

 
+ نوشته شده در  یکشنبه پنجم آذر 1385ساعت 9:22  توسط الوندی  | 

از اینکه دوستان اینقدر ابراز احساسات میکنند متشکرم امیدوارم بتوانم جوابگوی احساسات پاک شما باشم  (حمید........)

+ نوشته شده در  شنبه چهارم آذر 1385ساعت 9:24  توسط الوندی  | 

سلام دوستان من

از اینکه سری به ما زدید ممنونم

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و دوم آبان 1385ساعت 22:58  توسط الوندی  | 

معرفی

علی رضا الوندی هستم دانشجوی ارشدارتباطات . 

+ نوشته شده در  دوشنبه یکم آبان 1385ساعت 9:50  توسط الوندی  |